August 18, 2008
دوشنبه - 28 مردادماه 1387
سلام
اول اینکه : ...
از هیاهوی چشمهای تو که دور می شوم ، حس می کنم تازه صدای قناریها و جنبش باد را میان شاخسار درختان می شنوم . رود را می شنوم که در بستر کوه می آید و آواز می خواند . آخر چشمهای تو نمی گذارند صدای هیچ چیز دیگر به گوش من برسد !... انگار به همه چیز چسبیده ای و نام تو در گلوی همه کائنات تکرار می شود . به همین دلیل وقتی دور از توام ، کودکانه به کشف چیزهای تازه می روم .قلوه سنگها را در دستم می گیرم و به سکوتشان گوش می دهم ...علفها را نوازش می کنم و آواز رستن شان را در تک تک آوندهایشان می شنوم...آفتاب را می بوسم و ترانه گرما را مرور می کنم در حرارت بی پایانش ...مثل کودکی که توی پارک سرکوچه شان با هر درخششی ذوق می کند و به دنبالش می دود !...اما خیلی زود ، زودتر از آن چه به تصور درآید ، عین همان کودک ، دلم برای چشمهای تو تنگ می شود ...هراسان نگاه می کنم به آفتاب و علف و سنگها و رود !... به دنبال هیاهوی چشمهای تو می گردم و دلم از این همه صدای خالی از تو هراسان می شود و می ایستد ... لب ورمی چینم و چشم می چرخانم به دنبال نگاه تو ...می دوم و می دوم و بازمی گردم به تو که در شریان هستی جریان داری ...آن وقت قلبم دوباره تپیدن را از سر می گیرد ... و تو دست می کشی بر سر دلم تا آفتاب و علف و رود و سنگها دوباره مهربان شوند ...
*******
دوم اینکه :
کنگره مردمی «میلاد آفتاب» در خمینی شهر با هجده دوره برگزاری ، دیگر اتفاقی تازه در عرصه ادبی کشور محسوب نمی شود اما طراوت و سرزندگی آن ، چنان است که گویی تروتازه ترین اتفاق ادبی کشور رخ داده است .
این که هزاران نفر از مردم یک شهر ، سه روز متوالی آن هم بیش از 7 ساعت آگاهانه پای شعر بنشینند ، چیزی ست که به اعتراف همه شاعران مدعو در هیچ جای ایران مشاهده نمی شود . مهم در این میان اما، لزوم بهره گیری از این تجربه و واکاوی چرایی این حضور چشمگیر است.
حمایت مردمی این جشنواره بی نظیر است آن هم نه فقط در اجرا ، که در همراهی و هم حسی با شاعران و درک عمیق عمومی از شعر . می شود چنین تصور کرد که علاقه مندی مردم به دین سبب شده است که این کنگره شعر آیینی چنین با استقبال مخاطب عام روبرو شود اما به نظر نگارنده حضور شعرهای آزاد و حتی طنز و استقبال عمومی از آنها ، نشانگر این نکته است که سلیقه شعری مردم خمینی شهر چیزی ورای نگاه ویژه به مذهب است . شک نیست که حضور مردم در سالهای نخستین این کنگره می توانست ناشی از همین انگیزه مقدس باشد چنان که امروز نیز وجه غالب اعتبار کنگره میلاد آفتاب ادبیات آیینی و به خصوص ادبیات عاشورایی ست ؛ اما اکنون با گذشت هجده سال ، سلیقه عموم مردم ، به دلیل حضور شاعران مطرح و قدرتمند از سراسر کشور ،چنان فزونی یافته است که نه تنها شعر آیینی خوب را پاس می دارند که اصولا شعر خوب را از بد تمیز می دهند وگاه به نکاتی اشاره می کنند که نگارنده حتی در جلسات تخصصی شعر نیز این ظرافت و شعرشناسی را کمتر دیده ام .هزاران تن متفکرانه با شعرآیینی می گریند، با شعر طنز می خندند و با شعر عاشقانه به سماع می آیند و... همه با هم !
از سوی دیگر اثرات این جشنواره را در کمیت وکیفیت شاعران خمینی شهری به عینه می توان دید . در شهری که همه چیز در ایام کنگره ، رنگ و بوی شعر به خود می گیرد ، احساس می کنی که در هر دم و بازدم شعر تنفس می کنی ، شعر می نوشی ، شعر راه می روی و شعر می پوشی !
چنان که گفته شد شعر آیینی ، به حق ، ستون فقرات کنگره میلاد آفتاب است ، اما حضور طیفهای گوناگون شعر توانسته است بر تنوع نگاه و در نتیجه بالا بردن فرهنگ شعری ساکنین این دیار بیافزاید. هزاران نفر از مردم خمینی شهر ، پیر و جوان ، زن و مرد ، می آیند که شعر بشنوند و شاعر را پاس بدارند . این یعنی شعرهر جا مخاطبش را بیابد ارج می بیند و مردم خمینی شهر با درک شگفت آورشان از شعر ، دلیلی دیگر بر این ادعایند .
کاش مسوولین شهری و استانی و کشوری ، چنین دستاورد بزرگی را پاس بدارند و فارغ از همه چیز ، چون همه مردم ، فقط و فقط به شعر بیاندیشند تا صلابت و سلامتی این چنین در عرصه فرهنگ این دیار و در سایه سار آفتابی نام سالار شهیدان و نیز به برکت مهربانی و صفای مردم خمینی شهر ، استوار باقی بماند . چنین باد. ( این مطلب در روزنامه همشهری چهارشنبه مورخه 30/5/87 تحت عنوان « وقتی شعر بر اریکه می نشیند» منتشر شد.)
دیگر اینکه : سپاس بی پایان خود را تقدیم می کنم به مهربانی بی دریغ آقای امیرخانی ، آقای خندان ،آقای حاجی هاشمی ،آقای صفاریان و... و البته سعید بیابانکی عزیز و آقای خاسته و همه شاعران خوب خمینی شهری و نیز اصفهانی به پاس محبتهای بی شمارشان و زحمتهایی کشیدند .
*******
سوم اینکه :
سلسله مطالب ستون «دنیای مجازی» در صفحه شعر جوان روزناتمه جام جم پنجشنبه ها ادامه دارد :
-نگاهی به وبلاگ و شعرهای جواد زهتاب و شعری از او
*******
چهارم اینکه :
برسیم به بحث کتاب :
-ژاک قضا قدری و ارباب اش: حیران کننده است که نویسنده ای در سالهای پایانی قرن 18 به چنین فرم زیبایی در ارائه روایت دست یابد . دنی دیدرو در اثر کلاسیک اش با استفاده از فرم نگارشی نمایشنامه و با استفاده خارق العاده از فاصله گذاری برشتی – توجه کنید که او سالها قبل از برشت زیسته است ! – به فرمی فوق العاده رسیده است . این حضور گاه و بیگاه نویسنده در متن و سخن گفتن رو در رو با مخاطب چنان ظریف و در خدمت محتوای اثر است که به پویایی هر چه بیشتر متن انجامیده است . همچنین طنز ویرانگر نویسنده که بیشتر حاصل تضادها وقیاسهای معنایی ست به خوبی در ترجمه بازنمایی شده اند . از سوی دیگر درون مایه اثر و تحلیل جبر و اختیار در آن چنان گیرا و استادانه و البته عالمانه است که با پرهیز از هرگونه فلسفه بافی مخاطب را به سرمنزل مقصود می رساند . ناگفته پیداست که ترجمه سرکار خانم مینو مشیری مثل همیشه کم نظیر است .سطرهای پایانی کتاب را بخوانید وطنز اندیشمندانه اش را نظاره کنید :
« ...اما اطمینان دارم در شب موردنظر ژاک پیش خود می گوید : ژاک، اگر آن بالا نوشته باشد که ناموست به باد برود ، می رود ؛ برعکس ، اگر نوشته باشد که ناموست به باد نرود ، هر کاری کنند ، نمی رود ؛ پس بخواب برادر من ...» و خوابش می برد .»
ژاک قضا و قدری و اربابش – دنی دیدرو – ترجمه مینو مشیری – انشتارات فرهنگ نشر نو – چاپ اول 1386 – 358 صفحه - قیمت : 6500 تومان
______________
-دیوارها سخن می گویند : ترجمه شعر کار سختی ست و ترجمه ترانه از آن هم سخت تر ! زیرا در ترانه بی پیرایگی کلام سبب می شود که بیشتر عاطفه متن در صمیمیت وسادگی آن و البته حرکتهای زبانی مثل استفاده از عبارات وکنایات مردمی شکل بگیرد . بی شک هیچ یک از اینها در ترجمه به خوبی قابل بازیابی نیست . ترانه های احمد کایا ترانه سرای ملی ترکیه نیز این چنین اند . یغما گلرویی در ترجمه و بازسرایی کم نگذاشته است ؛ حتی سعی کرده است که با سرایشی موزون و قافیه مند و همچنین واژگزینی های مناسب ترانه را در جایگاه خود بنشاند اما چنان که گفتم اصل ترجمه چنین آثاری دشوار و دیریاب است . اتفاقا گاه همین نگاه بازسرا سبب شده است شعری که می توانست با چشم پوشی از وزن و قافیه برجستگی بیشتری داشته باشد در دام فرم گرفتار آید . خلاصه اینکه نمی شود از خواندن آثار ترانه سرایی چنین سترگ چشم پوشید اما گاهی ویژگی ناگزیر ترجمه سبب شده است که بیشتر با یک متن شعاری طرف بشویم :
کسی که تنها برا خلق اش می جنگه
رفیق دوستا ، بلای جون دشمنا !
حیا کنین ! آی ! اونا که حرف دارین ولی ،
در نمیاد از لباتون حتا یک صدا !
و البته درخشش ها را هم نباید از یاد برد . درخشش های برخاست هاز فرم روایی ترانه ها که می توان از این تجربه در ترانه فارسی هم بیش از این سود برد و نیز تصویرپردازیهایی این چنین :
از ماه خندون پرسیدم تو رو
یک دفعه قهر کرد .روشُ برگردوند
از ستاره پرسیدمت اما
زد زیر گریه . بغضشُ ترکوند
دیوارها سخن نمی گویند – احمد کایا – ترجمه یغما گلرویی ، آیدین آقاخانی – انتشارات نگاه – چاپ اول 1386 – 231 صفحه – قیمت : 2500 تومان
__________
-مورچه هایی که پدرم را خوردند : برنده رتبه دوم پنجمین دوره جایزه ادبی اصفهان در سال 86 کتاب دلچسبی ست . در واقع در میان این همه جشنواره ریز و درشت تنها از طریق خواندن یکی دو تا از آثار برگزیده می توان به سلیقه خوب یا بد برگزارکنندگان پی برد و کتاب علی قانع نشان می دهد که سلیقه هیئت داوران این جایزه ادبی مناسب و قابل اتکاست . نویسنده به خوبی نشان می دهد که قواعد کلاسیک روایت را می شناسد وبه درستی به کار می گیرد وخود را در دغدغه های فرمی بی ربط درگیر نمی کند. یادش می ماند که قرار است داستان بگوید و بنابراین داستان اش را با اتخاذ فرم و زبان مناسب و با پرهیز از پیچیده گویی های فضل فروشانه روایت می کند . از سوی دیگر درون مایه های مناسب و اندیشه جاری در انها به مخاطب می گوید که نویسنده حرفهایی برای گفتن دارند که از قضا معمولا شنیدنی هم هستند . نویسنده به واکاوی شخصیتهایش و نحوه تعاملات انسانی بسیار علاقه مند است و سعی می کند با ایجاد یک گره داستانی و یک موقعیت چالش برانگیز ، شخصیتهایش را به کنش و واکنش وادارد تا در سایه آن ما به عنوان مخاطب به درک بهتری از خود وجامعه خویش ذست یابیم . در کل به نظر من داستان اول و سوم و پنجم و هفتم دلچسب تر بودند . قانع نشان می دهد که می شود به شیوه نوشتن اش اعتماد کرد چون هیچوقت در مقابل متنی مغلق دست خالی ات نمی گذارد .
« ...گفت : خواستم بدونی واسه این نزدمت که تو روم وایستادی و پشت مادرت رو گرفتی . نه ...تازه کلی خوشم آمده بود . کیف می کردم از این که پسر سیزده ساله ام روی پاهاش ایستاده و صدای دورگه اش رو تو گلو پیچانده . اون لحظه دلم می خواست بغلت می گرفتم و می بوسیدمت . اما زدمت . با تمام قدرت . ... می خواستم بعد از این محکمتر بایستی و بلندتر داد بزنی . می خواستم سیلی اول رو خودم زده باشم تا سیلی های بعدی توی مسیر زندگی زیاد اذیت و آزارت نده و دوام بیاری .»...
مورچه هایی که پدرم را خوردند – علی قانع – انتشارات ققنوس – چاپ اول 1387 – 111 صفحه – قیمت : 1400 تومان
*******
پنجم اینکه :
یک غزل تازه و کمی متفاوت تر بخوانید از خودم :
کابوس
شاعری در اجاق می افتد
عشق من !... اتفاق می افتد !
نقش کابوسهای تازه من
روی سقف اتاق می افتد :
آبها می روند سربالا
ظلمت از چلچراغ می افتد
گرگ می آید و سگ گله
دارد از واق واق می افتد
عاشق ِ«شهر قصه» در چنگ ِ
گربه های چلاق می افتد
آن عقابی که پرکشید و پرید
عاقبت چون کلاغ می افتد
ماه ماهی شد و به تنگم رفت
ماهی ام در محاق می افتد !
کودکی دست می کشد بر تُنگ ...
... :«گم شو کره الاغ !...می افتد !! »
پشت دستان بچه کلفت دزد
رد کفگیر داغ می افتد
زردی صورت اش یواش یواش
بر درختان باغ می افتد
[]
شعر من مثل بادبادکهاست
شعر ِپرطمطراق می افتد !
***********
شادیانه هایتان مامن هزار کبوتر سرخ بوسه !
سیامک
July 19, 2008
شنبه - 29 تیر ماه 1387
سلام
پیش نوشت :
الف – متن امروز خیلی طولانی ست . اما گمانم کسی که حوصله کند در تحلیل نهایی شعر نزار قبانی به چیز دندانگیری برسد ...چنین باد.
ب – ببخشید که اینجا دیر به دیر آپ می شود ...چنان که گفتم شاید این تطویل متن جای همه این دیرکردها را بگیرد ....
اول اینکه :...
... به روی دنیا بخند تا دنیا ، در بحبوحه همه این مرگهای ناگهان ؛ یادش نرود زندگی یعنی چه ... لبخند تو سلام به زندگی ست از ان گونه که خورشید به سبزناکی گیاه سلام می کند تا زردی به خاطرش خطور نکند . خطرناک ترین فاجعه وقتی ست که ابر ملالی بر چهره خورشید بنشیند !...آن وقت چه کنند این همه جوانه نورسته ؟!...این همه سرو و صنوبر کهنسال ؟!... بخند بانو !... زندگی محتاج لبخند توست تا یادش نرود پایان هر بارانی ، آتش بازی رنگین کمان است و بازی نور بر قطرات روی گلبرگها .... من به چشمهای تو فکر می کنم و سیاهی این روزهای پر از مرگ را تاب می آورم ... زندگی روی سرپنجه های تو می رقصد و رود رود از انگشتانت جاری می شود تا خلایق تشنه نمانند ... من به دستهات نگاه می کنم و سیراب می شوم ... این یعنی خود زندگی !
دوم اینکه :
امروز دیگر خیلی بی فایده و بی معناست اگر بگویم خسرو شکیبایی را دوست داشتم و داشتیم !...می شود مثل همه جای این دنیای مجازی یا حتی دنیای حقیقی رسانه های ما که هر کس را که می میرد حلوا حلوا می کنند و یک ماه بعدش فراموش فراموش ، مثل همیشه ! ... چرا راه دور برویم : قیصر و نادر و ... !
اما شکیبایی را نه به خاطر «چه کسی امیر را کشت » و « اتوبوس شب» و«کیمیا»، نه به خاطر حتی «هامون» بلکه بیشتر از همه به خاطر «خانه سبز» دوست داشتم....یادم نمی رود آن اپیزود سریال را که «گلیوبلاستوما مولتی فرم» گرفته بود وهیچ کس نباید خبردار می شد که او 3 ماه دیگر می میرد !... چون غم معشوق بدتر از مرگ عاشق است ... یادم نمی رود ....
سوم اینکه :
روزنامه جام جم آرشیوش را حسابی فعال کرده است وکلیه نوشته های روزنامه را در هر تاریخی می شود روی سایت دید . این قابلیت چند وقتی بود که مثل روزنامه همشهری از جام جم آنلاین حذف شده بود اما دوباره برگشته است . بی شک این شیوه کاربری بیشتری دارد و خدا کند که همشهری هم دست از اصرار بیهوده اش مبنی بر تفاوت سایت روزنامه با خود روزنامه چاپی بردارد !
غرض اینکه چنتد وقتی ست که ستون «دنیای مجازی» را در صفحه شعر جوان روزنامه جام جم پنجشنبه می نویسم که ترکیبی از معرفی وبلاگ شعر جوان ، یادداشتی کوتاه بر آن و یک نمونه شعر است . لینک سه مطلب نوشته شده در هفته های گذشته را این زیر ببینید :
- پنجشنبه 23 خرداد : معرفی وبلاگ غلامرضا طریقی و میثم امانی ....
- پنجشنبه 20 تیر : معرفی وبلاگ طیبه نیکو ....
- پنجشنبه 27 تیر : معرفی وبلاگ کاظم بهمنی ....
چهارم اینکه :
برویم سراغ کتاب و امروز 4 کتاب در ادبیات داستانی :
- تجاوز قانونی : ( با احترام به پوریا سوری عزیز ) کوبو آبه نویسنده معاصر ژاپنی به درستی به عنوان کافکای ژاپن شناخته می شود . کتاب مورد بحث مجموعه 6 داستان است که درستی ادعای فوق راثابت می کند . داستان «سگ» و « جنایت آقای اس کارما» شما را به شدت به یاد آثار کافکا به خصوص «مسخ» می اندازد اما درخشان ترین داستان کتاب به گمان من ، خود « تجاوز قانونی» ست که نمایش کامل بی هویتی و بدتر از آن بی ارزش شمرده شدن انسان معاصر است . اینکه برای همه چیزت باید مدرک داشته باشی و بدون ارائه مدرک هیچی !...اینکه نادیده انگاشته شدن حقوقت گاه آن قدر آشکار است که کاری جز تعجب کردن از تو بر نمی آید !.... در ضمن فضای داستان به شدت شبیه «1984» اورول است با همان سیاهی نفسگیر وطنز تلخ تلخ !...همچنین نثر سالم و نیز روایتهای کاملا شاعرانه و سوررئال کتاب به خوبی در ترجمه روان و دلپذیر اثر متجلی شده اند ... خلاصه اینکه این کتاب به شدت توصیه می شود !
تجاوز قانونی – کوبو آبه – ترجمه علی قادری – نشر مروارید – چاپ اول 1385 – 177 صفحه – 2100 تومان
*****************
امتحان نهایی : راستش من بعضی وقتها نمی فهمم چرا باید یک کتاب ترجمه شود ! خولیو کورتاسار نویسنده بزرگی ست . من خودم به شخصه عاشق فانتزی های او هستم . اما یان دلیل نمی شود که اثری مثل امتحان نهایی به فارسی ترجمه شود ! شک نیست که مترجم تمام توان خود را به کار برده است تا نثر به شدت شاعرانه و پر ارجاع و درهم ریخته اثر را در زبان فارسی به سرمنزل مقصود برساند اما هر چه تلاش کرده ، کم تر به نتیجه رسیده است و این بیش از آن که به مترجم مربوط باشد با جنس اثر مرتبط است . «امتحان نهایی » رمانی ست در مورد ادبیات واندیشه ، پر از بحثهای روشنفکرانه فلسفی وادبی اما با تکیه بر ادبیات و هنر آمریکای جنوبی و اصولا اسپانیایی . فرض کنید یک نویسنده ایرانی می خواست این کتاب را بنویسد : کتاب پر می شد از ارجاعات آشکار و پنهان به آثار هدایت وجمالزاده و میرصادقی و دولت آبادی و محمود و امیرخانی و دهقان و ناصر خسرو و حافظ و سعدی و باباطاهر و شاملو و فروغ و باباچاهی و محمد سعید میرزایی و براهنی و .... ! با همین پراکندگی و کثرت ! آن وقت این کتاب ترجمه می شد به انگلیسی !...کدام مخاطبی در آمریکا از این کتاب سر در می آورد ؟!... تازه همه اینها را بگذارید در کنار نثر به شدت پیچیده و شاعرانه و انتزاعی کتاب !....اعتراف می کنم که سخت خوان ترین کتابی که تا به حال خواندم همین کتاب بود !...و در آخر نیز لذتی را که باید ، دریغ کرد !... به گمانم نباید در برگردان برخی از آثار اصراری به خرج داد. این آثار متاسفانه تن به ترجمه نمی دهند و کاری اش هم نمی شود کرد !....
امتحان نهایی – خولیو کورتاسار – ترجمه مصطفی مفیدی – انتشارات نیلوفر–چاپ دوم 1384- 376 صفحه - 3300 تومان
************************
شطرنج با ماشین قیامت : داستانی با سوژه جنگ تحمیلی ، خواه ناخواه، فضایی شعارزده را به یادمان می آورد . فکر می کنیم الان با متنی روبرو می شویم که قرار است ارزشهایش را توی گوشمان داد بزند آن قدر بلند که پرده گوش مان پاره شود و خلاص !!
اما برخی نویسندگان جوان عرصه جنگ تحمیلی ، نشان دادند که مثل سینمای حاتمی کیا می شود جوری هنرمندانه به سراغ ارزشهایمان برویم که حتی بی اعتناترین مخاطبین را درگیر متن کنیم . این رویکرد در آثار حبیب احمدزاده و احمد دهقان و نویسندگانی از این دست قابل مشاهده است و جالب اینجاست که آثار این نویسندگان هم مورد توجه مخاطب ادبی قرار می گیرد و هم به هنرهای دیگر راه پیدا می کند : اتوبوس شب (احمدزاده ) ، پاداش سکوت ( دهقان) و ... .
در کتاب تحسین شده «شطرنج با ماشین قیامت» ، شما با انسانهای فرشته صفت مواجه نمی شوید ، چنان که دیوصفتی نیز در کار نیست . آدمهایی را می بینید که هر یک گرفتار مخمصه های خویش اند و در کنار ان گرفتار مخمصه بزرگ تری به نام جنگ نیز هستند . شخصیت نخست داستان یا به عبارت بهتر راوی متن ، نوجوانی ست با تمام ویژگیهای نخستین سالهای بلوغ : خودمدار ، پرخاشگر ، یکدنده و در عین حال ساده ، مهربان و مسوولیت پذیر . شخصیتهای دیگر : فاحشه ای که با دخترش در شهر به جا مانده ، پیرمردی نیم دیوانه که مدعی ست مهندس بازنشسته پالایشگاه آبادان است ، یک راننده شوخ طبع مسوول حمل غذا که با خود رازهایی دارد ، رزمنده های تیمهای دیده بانی و قبضه چی ها که با هم کل کل دارند و ... !
این معجون در هم جوش با شخصیت پردازی خوب نویسنده قرار است در یک چالش مشترک قرار بگیرند که خود آن چالش شاید خیلی مهم نیست !...مهم نوع عملکرد و کنش هر یک از این افراد نسبت به چالش ایحاد شده است . نویسنده نثری ساده را برای بیان داستانش برگزیده است که مناسب حال راوی نوجوان است اما در فصلی که هذیان تب آلود راوی را به تصویر می کشد هنرمندی خود را در خلق فضای شاعرانه و متکی بر زنجیره های تداعی درون متنی و نشانه ها به رخ می کشد .
خلاصه اینکه این کتاب نیز به شدت توصیه می شود :
شطرنج با ماشین قیامت – حبیب احمد زاده – انتشارات سوره مهر – چاپ چهارم1386 - 312 صفحه – 3100 تومان
*************************
تک خشت و چند داستان دیگر : به گمان من هر شاخه از هنر الزاماتی و مختصاتی دارد که پایبندی و یا عدم پایبندی به آنها سبب می شود که سرنوشت اثر مشخص شود . تداخلهای هنرهای گوناگون در یکدیگر نه تنها امر مذمومی نیست بلکه گاه سبب می شود با بهره گیری از ظرفیتهای یک هنر در هنری دیگر به قابلیتهای جدیدی برسیم . ترکیبهایی مثل شعر-نقاشی ، شعر-حکایت یا شعر روایی ، داستانهای شاعرانه ، حتی داستان -نقاشی های نادر ابراهیمی ، شعرهای سینمایی ، سینمای شاعرانه و ....
اما آنچه در این میان مهم است توجه به رابطه میزبان و مهمان است . اگر میزبان سینماست و میهمان شعر ، نباید یادمان برود که قرار است فیلم بسازیم ! ...نباید شعر آن قدر بر اثر چیره شود که سینما از دست برود !
و بر عکس اگر قرار است شعرسینمایی بنویسیم باید یادمان باشد که شعر میزبان است و اثرمان پیش از و بیش از هر چیز دیگری باید شعر باشد .
در «تک خشت و...» نویسنده معمولا از یاد برده است که قرار است داستان بنویسد !...نویسنده آن قدر مشغول شاعرانه نویسی شده است که روایت را فدای ادبیت متن کرده است و مخاطب در میان جملات بلند و در هم متداخل ادیبانه و شاعرانه و سخت خوان ، روایت کمرنگ متن را از یاد می برد :
« و می نشینم چشم براهی آن مامور که گفته اند هر به شش ماهی یک بار می آید و کاغذی می آورد ! یا هم گاهی وقت مرگ کسی سرکی می کشم و اگر جماعتی باشند از زن های روبنده دار که شب و روز ها بوم وار به کپر ها قایمند ، خیره قاچ قاچ کونه پاهاشان می مانم یا خیره خلخالهای رنگ آفتابشان توی غبار سرخ ، یا هم می نشینم بالای تل تپه ها ، غروب ها به تماشای مار دودهای تنورهای تازه گرافتاده و چه ابری می شود سیاه به دل سرخه ای اسمان و هر چی می گردم با خیالاتم که ببینم آن دورهای دور ، آن قبلهای قبل چی بوده یا هم چی شده پیدا نمی کنم و پیدا هم نیست چیزی غیر لکه هایی سیاه سوری که موجه موجه ای دارند نرم و غرش پس لرزه واری که دیگر نمی لرزانند هوسی را حتی و همین است ، همین است که می خواهم ببینم چی شده یا چی دارد می شود که این طور شده و نمی دانم ، تو بنویس ، بنویس برای .... »(!!!)
و این جمله هنوز تمام نشده است و همین قدر دیگر ادامه دارد ! مسلما همه کتاب از این جملات طولانی ندارد اما نثر همه کتاب همین قدر متکلف و نفسگیر است و بیشتر از آن که نفس مخاطب را بگیرد نفس روایت را گرفته است و مگر نه اینکه مهمترین رسالت داستان روایتگری ست ؟!
و از حق نگذریم : داستان کوتاه «من هنوز سوال دارم آقای نویسنده» اثری ست لذت بخش که قابلیت های شاعرانه و ادیبانه را به خوبی در خدمت روایت قرار داده است و در ضمن با تاکتیک و تکنیکی زیبا داستان خود را تعریف می کند .
تک خشت و چند داستان دیگر – منیرالدین بیروتی – نشر ققنوس – چاپ دوم 1383 – 144 صفحه – 1100 تومان
*********************
پنجم اینکه : امروز می خواهم یک شعر بسیار کوتاه از نزار قبانی را با ترجمه احمد پوری ، با هم دقیق تر بخوانیم :
تاکستان
هر مردی که تو را پس از من ببوسد
بر لبانت
تاکستانی خواهد یافت
که من کاشته ام .
پیش از این نوشته ام که شعر عاشقانه را می توان به طور کلی به دو دسته تقسیم کرد :
- شعرهایی که به توصیف معشوق ، حال عاشقانه و بیان وصل و هجران می پردازند و رسالتشان پاسداشت زیبایی عاشقانه ست . در واقع محور این نوع عاشقانه ها بیان هنرمندانه وزیبای ، زیبایی های عشق است در غم یا شادی . شمار بسیاری از هنرمندانه ترین آثار عاشقانه جهان به خصوص در حیطه شعر در این گروه قرار دارند .
- دسته دیگری از اشعار عاشقانه اما به تحلیل رابطه عاشقانه می پردازند و به عبارت بهتر رسالتشان پاسداشت اندیشه عاشقانه است . در این اشعار محور اثر تبیین و تفسیر واندیشه ورزی بر چگونگی رابطه عاشقانه و تدقیق در چیستی آن و تحلیل رفتارشناسانه دوطرف رابطه و مواردی از این دست است . این نوع عاشقانه ها در صورتی که زیبایی های هنری را در کنار اندیشه ورزی شان از یاد نبرند ، می توانند بسیار زیبا و به شدت تاثیرگذار و البته ماندگار باشند . در این شیوه نیز آثار برجسته کم نیستند اما پر واضح است که برتری آماری با شیوه پیشین است .
شعر مورد بحث ما در دسته دوم قرار می گیرد . در این شعر شما با بیان شاعرانه اندیشه ای عمیق مواجه اید که نگاه شاعر را به عشق و به عبارت بهتر دیدگاه و تعریف شاعر را از عشق و مختصات عاشقانه به تماشا گذاشته است . شعر به دو ماهیت در عشق اشاره می کند که بسیار مهم و اساسی و در عین حال بسیار فراموش شده و علاوه بر آن حساسیت برانگیزند . بله !...همه اینها با هم ! .... نگاه کنیم :
الف – مفهوم حسادت و غیرت در ادبیات عاشقانه مفهومی دیرینه و حساسیت برانگیز است . مفهوم «رقیب» در ادبیات کلاسیک ما مورد مناقشه است و برخی تحلیل گران معتقدند که این واژه از مصدر «مراقبت» است نه «رقابت» . به عبارت دیگر برخی معتقدند که «رقیب» در اشعار شاعران قرون هفت وهشت بیشتر ناظر بر کسی ست که در معیت دلدار است ، مثل پدر یا برادر و ... که عاشق را از معشوق دور نگه می دارد ، نه عاشقی دیگر که شاعر با او در به دست آوردن معشوق رقابت می کند . به همین دلیل است که «آزار رقیب» در واقع ناظر بر همه کارشکنی هایی ست که «رقیب» بر سر دیدار و وصال پدید می آورد . چنان که گفته شد این مفهوم مورد مناقشه است اما به هر حال نمی توان کتمان کرد که ادبیات کلاسیک به حضور فردی دیگر در جایگاه عاشق برای معشوق با دیده اغماض نمی نگرد . به عبارت بهتر همان دیدگاه «عشق اول و آخر» به عنوان یک امر پسندیده و یک حقیقت قطعی در عشق مورد تاکید قرار گرفته و هر چه جز این مورد نکوهش است . عشق پاک و نجابت عاشقانه یعنی اینکه هر دو سوی رابطه نخستین تجربه عاشقانه یکدیگرند و تا پایان عمر نیز بر همین تعهد عاشقانه باقی می مانند . حتی بسیار دیده ایم که وفاداری به خاطرات عاشقانه یکی از طرفین حتی پس از مرگ دیگری به عنوان یک حقیقت بی تردید ، تحسین شده است .
چنین دیدگاهی بسیار شبیه نظرگاه فلسفه و ادبیات سانتی مانتالیسم در اروپاست که با حضور افرادی چون روسو در اواسط قرن هجدهم تبیین شده است . سانتی مانتال ها معتقد به حضور ازلی ابدی رابطه عاشقانه بوده اند و مهمترین مشخصه آن را تعهدی مادام العمر می شمرده اند . دلایل بروز این فلسفه در ماهیت های جامعه شناسانه آن دوران جامعه اشرافی فرانسه و اصولا اروپا قابل رهگیری ست و از جمله آنها می توان به وفور پدیده روسپی گری و ریخته شدن قبح آن و نیز فراوانی ازدواجهای مبتنی بر دلایل اقتصادی و سیاسی و همچنین شیوع روابط خارج از خانواده پس از ازدواج اشاره کرد .در آن دوران حضور معشوقه یا معشوق در کنار یک فرد متاهل آن چنان طبیعی جلوه می کرده است که مثلا مادام دوباری به عنوان معشوقه لویی پانزدهم به راحتی در دربار رفت و آمد می کند و عالم و آدم می دانند که او معشوقه پادشاه است و حتی برای او حقوق تعیین می شود ! همین رویه در مورد کل جامعه اشرافی فرانسه و کل اروپا به عنوان یک رویه جاری اعمال می شده است . در چنین حال و هوایی سانتی مانتال ها با تاکید بر همان تعهد عاشقانه و نیز تاکید بر جنبه های حسی و نه تنانه عشق ، به تبیین عشق پاک می پردازند و در ضمن در نوشته های خود ، چه در شعر چه در نثر و چه در مقالات ، این عشق را در دامان طبیعت و در طبقات فرودست تر جستجو می کنند و نه در طبقه اظراف و زندگی شهری . به عبارت دیگر گذر از گنداب زندگی شهری و تاکید بر زلالی زندگی روستایی مشخصه دوران سانتی مانتالیسم است . (جمله معترضه اینکه مقایسه کنید دلایل بروز وظهور سانتی مانتالیسم و جنبه های متعهدانه آن را نسبت به اجتماع ، با آن چه امروز در نقد ادبی ما به این عنوان شناخته می شود و اصولا هیچ ارتباطی به سانتی مانتالیسم ندارد ! ... بله !...سانتی مانتالیسم یک ناسزای ادبی نیست ! )
از بحث دور نیافتیم ! ... چنان که گفته شد در چنین فضایی از اندیشگی عاشقانه مفهومی به شکل غیرت یا حسادت شکل می گیرد . بگذارید در مورد این دو وازه بیشتر واکاوی کنیم : غیرت یعنی اینکه عاشق – معمولا مرد – حضور عاشقی دیگر را در کنار معشوق – معمولا زن – تاب نمی آورد و این مثلث عاشقانه تنها در صورت مرگ یکی از این سه – و گاه هر سه آنها ! – به آرامش می رسد . اتفاقا در این میان - با توجه به همان تاکیدات فلسفه سانتی مانتال که عشق را رابطه ای حسی و نه صرفا تنانه می داند – حضور یا عدم حضور یک رابطه جسمی مابین معشوق و فرد ثالث خیلی مورد نظر نیست و همین که شخص سومی وجود دارد برای «غیرتی» شدن عاشق کفایت می کند . از سوی دیگر «حسادت» معمولا در این معنا استخدام می شود که یک عاشق – معمولا زن – در مواجهه با فردی دیگر که به معشوق – معمولا مرد – نزدیک شده است واکنشی منفی نشان داده و به انحا مختلف سعی بر تملک دوباره معشوق می کند . چنان که می بینید تفاوتی میان این دو اصولا وجود ندارد جز دو نکته : یکی اینکه برخی معتقدند «حسادت» ناظر بر امری خیالی ست و «غیرت» ناظر بر امری واقعی . به عبارت بهتر حسادت ناشی از سوءظن است و غیرت برخاسته از واقعیت . با توجه به آن چه در مورد اهمیت احساس و نه رابطه تنانه در این دیدگاه گفته شد ، این مرز خیلی آشکار و پررنگ نیست . به عبارت دیگر هیچگاه نمی توان در مورد یک حس درونی قضاوتی صحیح کرد . چه بسا روابط تنانه ای که فاقد جنبه های حسی اند و چه بسیار روابط حسی که عاری از جنبه تنانه اند و اصولا دستگاهی برای سنجش حس درونی افراد وجود ندارد . به همین دلیل به سادگی می توان گفت آن چه به نفع «من» است «غیرت» است و آن چه به نفع «تو»ست حسادت !...به عبارت بهتر تفکیک این دو از هم چندان ممکن نیست .
نکته دیگر این است که هر دوی این واژگان برخاسته از یک منشا هستند : حس تملک . به عبارت دیگر حسادت و غیرت ناظر بر این معنا هستند که «او مال من است !» و بنابراین « مال دیگری نیست !» ؛ پس اگر «دیگری» را قصد او باشد پس به محدوده «من» تجاوز کرده است و این آغاز تنش خواهد بود . به عبارت بهتر ماجرا شبیه به این است که «من یک خانه دارم» ، « تو بی اجازه در آن وارد شدی » ، پس «تو دزدی» بنابراین « من حق دارم تو را بکشم یا با لگد از خانه بیرون بیاندازم !». آشکار است که در این میان معشوق ، شأنیت ای در حد همان خانه دارد و نه بیشتر . او یک «مِلک» است که در تملک عاشق است و نه انسانی که از خود اختیار و حق انتخاب دارد . نمونه بسیار بیمارگونه و کاریکاتوری این داستان را زمانی می بینیم که فردی بر چهره معشوق خود اسید می پاشد چون او عاشق شخص دیگری ست و می خواهد با او ازدواج کند و اصلا به اولی اهمیتی نمی دهد . این حس تملک در واقع به هیچ گرفتن معشوق است . اینکه او را داخل آدم نمی دانیم !...و عجیب اینکه همین «شیء» را به عنوان « زیباترین بشر و فرشته خوی ترین» می ستاییم . اتفاقا در همین ستایش نیز مفهومی «من خواهانه» وجود دارد : او را می ستاییم چون «مال» ماست ! ...همچنان که خانه خود را ، ماشین خود را و هر چیز دیگر که مربوط به ماست می ستاییم و پز اش را به دیگران می دهیم !
چنان که گفته شد این مفاهیم اصولا برخاسته از دیدگاه «من محورانه» است و تنش نیز به همین دلیل ایجاد می شود ، حال آن که «عشق» اصولا ماهیتی «دیگر محورانه» است .
نزار قبانی در این شعر نخست به همین مطلب اشاره دارد :
«هر مردی که پس از من تو را ببوسد»
این «هر مردی» تاکید بر همین نکته است . او حتی نمی گوید «آن مردی» !...او با معشوق کاملا آزاد برخورد می کند به مثابه انسانی که مختار است . برای او تعیین تکلیف نمی کند و « هر» ناظر بر همین آزادی ست .
از سوی دیگر « پس از من » ناظر بر یک زمان مشخص نیست . منظور این نیست که «وقتی من مردم» یا «وقتی من رفتم» . دلیل آن نیز در سطرهای بعدی ست . او می گوید بعد از آن که من تو را بوسیدم ، هرکسی تو را ببوسد بر لبانت تاکستانی خواهد یافت ..... در حقیقت این « پس از من» در استخدام «رویش تاکستان» است . بنابراین نزار از مفهوم رایج عاشقانه فراروی می کند و معشوق را در موقعیتی حسادت آمیز قرار نمی دهد . این مفهوم در ادبیات کم سابقه است اما بی سابقه نیست : نادر ابراهیمی در «بار دیگر...» جمله ای درخشان دارد : «رقیب آزمایش حقیری ست !» ...چقدر این جمله زیباست !...رقیب یعنی این که تو بین من و او مرددی ! ...یعنی تو هنوز معلوم نیست مرا دوست داری یا او را !...که اگر معلوم بود رقیب مفهومی نداشت !... پس قبول وجود رقیب و امکان موفقیت اش به این معناست که من قادر به جلب توجه و محبت و عشق تو نیستم و این حقارت بار است ! ...و کسی که تن به این معنا می دهد به آزمایش حقارت باری در زمینه عشق خویش دست زده است .
نرودا در صد شعر عاشقانه در شعری که برای پس از مرگ اش سروده است می نویسد :
دوست دارم آن چه به آن عشق می ورزم به زندگی ادامه دهد
و من به تو عشق ورزیدم و فراتر از همه چیز به آواز خواندم،
پس همچنان به گل نشین ، ای همیشه شکوفا !
مواردی از این دست در ادبیات شرق و غرب کم نیست . خود نزار در جایی دیگر می سراید :
من شبیه دیگر عاشقان تو نیستم ، بانوی من
اگر دیگری ابری به تو دهد
من بارانت می دهم
اگر دیگری فانوسی دهد
من ماه را در دستانت می نهم ...
البته در شعر نزار هم برخی جاها ، مثلا در شعر «به یک فرومایه» ، می توان خشونتی گاه گاه را حس کرد و ان را به حساب همین حسادت گذاشت اما کمی تدقیق در همان شعرها نیز به ما نشان می دهد که شاعر بیشتر از قدرناشناسی شکایت دارد تا وجود رقیب . به عبارت دیگر برتری های خود را به رخ معشوق سفرکرده می کشد نه اینکه او را یا دیگری را به صلابه کشد و در حقیقت به خود می بالد و به آن «آزمایش حقیر» تن نمی دهد !
(())
ب - اما نکته دوم شعر ! .... این نکته اساسی در دو سطر پایانی شکل می گیرد :
تاکستانی خواهد یافت
که من کاشته ام .
بوسه «من» چیزی به «تو» افزوده است . چیزی که من کاشته ام ! آگاهانه و عامدانه ! ...من می دانستم و می دانم که تو با عشق من چیزی بزرگتر و زیباتر خواهی شد و خواسته ام که چنین باشد !....این نکته بسیار مهمی ست . عشق همیشه برکشنده است . حسی که پس از افول ؛ عاشق را ذلیل کند ، نابود کند ، به بیراهه ببرد و در سراشیبی مرگ رها کند اصلا عشق نیست ! لطفا مقایسه کنید با آن چه این روزها نام عشق می گیرد !
بله عشق ذاتا برکشنده است اما اینجا عاشق ما به نکته دیگری هم اشاره دارد : او می کارد و از این کاشتن آگاه است . او کاملا عامدانه تلاش کرده است و می کند که معشوق را و زیبایی هایش را و توانایی هایش را گسترش دهد و چه زیباست که این به هر بوسه او اتفاق می افتد و بوسه نماد آشکار عاشقانگی و به خصوص ابراز عشق است . یعنی اینکه وقتی من به تو می گویم که «دوستت دارم» ، تو قد می کشی ، زیباتر می شوی ، وسعت می یابی ... وهمه اینها زیباست و تو را درخشان تر می کند . و این خود تاکیدی مکرر است بر اینکه عشق ماهیتی «دیگرخواهانه» است نه «خود خواهانه» !...اصلا بیایید این شعر را از لحاظ مفهومی و دیدگاه عاشقانه مقایسه کنید با این دوبیتی بابا طاهر و بعد دوباره متن بالا را مرور کنید :
گلی که خود بدادُم پیچ و تابش
به آب دیدگانُم دادُم آبش
به درگاه الهی کی روا بو
گل از مو ، دیگری گیره گلابش
به همین کوتاه در این مورد اخیر بسنده می کنم . چون هم مطلب طولانی شد و هم اینکه اصولا می شود همین دو سطر را هی خواند و هی مست شد و هی بیشتر فهمید ... و شعر یعنی همین !
****************
روحتان به برکت هزار هزار بوسه ، شکوفا !
سیامک

