June 8, 2009

t

t

Posted by siamak at 6:16 AM

t

t

Posted by siamak at 6:16 AM | Comments (0)

May 19, 2009

29 اریبهشت ماه 1388

سلام

اول اینکه : ...

ورق می زنی کتابها را تا پره ور ، پیپی به گوشه لب ، از پشت ستون های مصلا سرک بکشد و نگاه کند به شلال گیسوان فرو افتاده بر چهره ات و فکر کند چقدر خوب شد که چیزی نوشت تا تو، روزی روزگاری ، ورق شان بزنی و لمس دستهات آتش بزنند واژه های سوخته را .... دست می کشی به جلد زرکوب دیوان شمس تا سماع فراموش شده ، گرد و غبار سالیان را بتکاند و دست در دست مولانا و شمس در میان گلدسته های نیمه کاره بچرخد و غوغا به پا کند ... کافکا ، مسخ چشمهای تو، از پله های قصر یخزده واژگانش فرود می آید و هدایت را به محاکمه می کشد که چرا زن اثیری ؟!.. بوف کور هم که بود که نیلوفر بازوان تو را می دید ! ... از فرهنگ های لغت ، در شیوه مطنطن خود ، بهت زده بر جا نشسته اند که پس از حضور تو هیچ واژه ای جز عشق و مشتقات شوریده اش در آنان دیده نمی شود ... تو باز هم به هم ریخته ای نمایشگاه پریشیده کتاب را ! ...مثل من که نشسته ام روی لبه میدان صحن عمومی و پرواز واژگان معلق را در آسمان تهران می بینم و فکر می کنم هر کسی که در هوای تو نفس بکشد ، بی شک شاعر خواهد شد .

دوم اینکه :

خبرهایی از این روزها :

1- نمایشگاه کتاب همیشه فرصت خوبی ست . هم برای دیدن کتاب هایی که هیچ جای دیگر این چرخه معیوب پخش کتاب پیدایشان نمی کنی ؛ به خصوص کتابهای شعر جوان . و هم برای دیدن دوستانی که در چرخه روزمرگی های ناگزیر کمتر اتفاق می افتد . به همین دلیل من نمایشگاه کتاب را دوست دارم . امسال کتابهای شعر فراوانی چاپ شده بود . غرفه های نشر تکا ، نشر هنر رسانه اردیبهشت ، شعر جوان ، آهنگ دیگر و .... میزبان کتابهایی بودند که سالی شعری پرباری را نوید می دادند . به تدریج در مورد برخی از این کتابها خواهم نوشت .

2- ستون دنیای مجازی صفحه شعر جوان جام جم کماکان نوشته می شود . لینک دو مطلب اخیر را این پایین می گذارم برای کسانی که روزنامه را ندیده اند :
- نمونه شعر و کوتاه نوشته ای در مورد وبلاگ امیر حسین نیکزاد و زینب چوقادی
- نمونه شعر و کوتاه نوشته ای در مورد وبلاگ مجید سعد آبادی و سمانه عابدینی
برای این پنجشنبه (31/2/88) هم وبلاگ حمیدرضا برقعی و صالح دروند معرفی و بررسی شده اند .

3- مقاله ای در مورد نقش زبان در رمان «بیوتن» رضا امیرخانی نوشتم که در شماره بعدی ماهنامه کتاب همشهری ، که نشریه خوبی ست برای دوستداران داستان ، منتشر می شود .

سوم اینکه :

برویم سراغ کتاب :

- «هفته ای یک بار آدمو نمی کشه » و «نغمه غمگین» : این دوکتاب مجموعه داستانهای کوتاه جی . دی سلینجر هستند . داستانهایی فوق العاده که با ترجمه هایی بسیار خوب همراه شده اند . هر کتاب دو مترجم دارد که هر یک 5 داستان را ترجمه کرده اند . از روانی و زیبایی همه ترجمه ها که بگذریم ، برگردان بی نقص همراه با واژه گزینی های درخشان امیر امجد در 5 داستان نخست «نغمه غمگین » به شدت خواندنی ست . این واژه گزینی ها که بیشتر در حیطه کنایات و عبارات اصطلاحی اتفاق افتاده است به یک بازآفرینی منجر شده است .
از لحاظ درون مایه نیز کتابها کاملا سلینجری هستند ! روایت روانشناسانه آدمهایی که تعراضات بارزی با جامعه پیرامون خود دارند . یکی سربازی ست که جنگ را تجربه می کند و دیگری نویسنده ای که سرنوشت شخصیتهایش را نمی داند .
« نه خیر ، این فِنتی هیچ چی عاید هورگن اشلاگ نمی شد . نه بر و رویی داشت نه شخصیتی، نه حتی یک دست لباس تعریفی که به شرطها و شروطها بتواند برای شرلی نظرگیر باشد . نه خیر ، از این خبرها نبود . و حال ان که ، همان جور که قبلا گفتم ، برای نوشتن یک داستان آبرومند ِ پسره ای که با دختره آشنا می شود ، شرط عقل این است که پسره ای داشته باشی که با دختره آشنا بشود . »
چنان که می بینید طنز تلخ سلینجر در گوشه گوشه کتاب بیداد می کند . نکته بعدی انسجام درون متنی و خودارجاعی های آثار سلینجر است . شخصیتها و مکانهایی که در داستانهای گوناگون تکرار می شوند و برشهای مختلف زندگی را به تماشا می گذارند .
نحوه روایت سلینجر نیز مثال زدنی ست . سادگی و پیراستگی نثر در عین عمق روانشناختی روایت به همراه مونولوگهای درونی که جا به جا متن را تحت تاثیر قرار می دهد مشخصه آثار نویسنده است .
خواندن این دو کتاب به شدت توصیه می شود .

نغمه غمگین - جی . دی . سلینجر – ترجمه امیر امجد و بابک تبرایی – نشر نیلا – چاپ اول 1387 – قیمت 30000 ریال
هفته ای یک بار آدمو نمی کشه - جی .دی . سلینجر- ترجمه امید نیک فرجام و لیلا نصیری ها – نشر نیلا – چاپ اول 1387 – قیمت 28000 ریال

- باشد برای بعد : نمی دانم این تجربه را داشته اید یا نه ؟! بعضی وقتها وقتی یک کتاب شعر را می خوانی دلت می خواهد همان لحظه بنشینی و شعر بنویسی ! به عبارت بهتر خواندن حس سرشار یک شاعر سبب می شود این فوران حس در تو هم اتفاق بیافتد . بی شک رسیدن به چنین دستآوردی تنها ناشی از این است که شاعر با خودش و با مخاطب اش بسیار صادق بوده است و از طرف دیگر روی یک حس عمومی انگشت گذاشته است .
مجموعه شعر ناصر حامدی از همین دست است . می شود نشست و هزار خط ردیف کرد در مورد ویژگی های شعر یاو ، طنز ملیح غزلهایش و استفاده اش از پیرایه های بدیعی و ... . اما اینها اصلا بازتاب روح کتاب ناصر حامدی نیست . کتاب حامدی بیش و پیش از هر چیز دیگری حس و حال و صداقت دارد . «آن» شاعرانه ای که بی حجاب رخ می نماید و در گیر فرم و تصویر و خیال نیست هر چند از آن بی بهره هم نیست .
خدا ز نام تو پر می کند دهان مرا
و از شراب دهان تو استکان مرا
مرا شبانه گره می زند به روسری ات
عبور می دهد از گیسویت جهان مرا
و تو پیامبری می شوی که چشمانت
به یک کرشمه فروریخت استخوان مرا
خدا دوباره گناهی بزرگ نازل کرد
و حلقه کرد به دور تو بازوان مرا ...

همین مثال بیانگر همه مشخصات شعری حامدی ست .وزن روان و آشناست و زیر دندان نمی آید و غریبگی نمی کند . لحن شاعر به لحن طبیعی کلام نزدیک است . تصویر داریم اما تزاحم و حتی غلظت تصویر نه . مثلا بیت 4 را ببینید که بیشتر حس دارد تا تصویر . تداعی های دور و نزدیک داریم مثل بیت سوم اما باز هم در خدمت همان حس . رفتار متفاوت با اشیا داریم مثل بیت دوم اما باز هم نه آن چنان که توی چشم بزند . به واژه آرایی نرم (ش) در بیت سوم که به توالی خشن دو (خ) در انتهای مصراع می رسد و مفهوم بیت را در موسیقی اجرا می کند و ... .
همه اینها سبب می شود که شعر حامدی کاملا سهل و ممتنع باشد و وقتی در اوج حس قرار می گیرد ، مخاطب را کاملا سیراب کند . بی شک این نوع نگاه به شعر کاملا لذت مدارانه است : لذت خود شاعر هنگام نوشتن و لذت مخاطب هنگام خواندن . در واقع درگیر ایجاد شگفتی های برجسته و خلق شاهکاری متفاوت و این حرفها نیست و به همین دلیل سریع الارتباط است . می شود اِن قُلت هایی هم براین دفتر نوشت . مثل اینکه حامدی در غزلهایش موفق تر از سایر قالبها ست یا اینکه در برخی ابیات انگشت شمار حضور قافیه تصنعی به نظر می رسد ، مثل :
بر تنم نقش بستم تنت را ، موج در موج پیراهنت را
دیدم از رود رود نگاهت ، قسمت چشم هایم رسوب است
اما همه اینها ، سطرهای محدودی از یک کتاب خوب اند که مسلما خود شاعر بهتر می شناسدشان . مهم این است که تغزل حامدی بعد از خواندن کتاب تو را وامی دارد دست به قلم ببری و بنویسی و این حال خوبی ست !

باشد برای بعد – گزیده اشعار ناصر حامدی – نشر تکا- چاپ اول 1387 – 1700 تومان

-گوشه دنج سمت چپ : مجموعه داستان کوتاه مهدی ربی نثری ساده دارد ، از لحاظ درون مایه هم غالبا سوررئال نیست ؛ اما بسیار شاعرانه است . در واقع شاعرانگی داستان ها از یک نوع پرداخت تصویری نشأت می گیرد که خلق موقعیت می کند و تداعی ها را فرایاد می آورد . نمونه بارز این نوع پرداخت در صحنه پایانی داستان مقبره اتفاق می افتد و چینش شمعها روی قبرهای ناشناس ، آن هم به یاد و نام عشقهای سوخته و از دست رفته ، داستان را از یک موقعیت رئال به سمت فضایی به شدت شاعرانه و عاشقانه می برد . تمهید دیگر نویسنده برای خلق موقعیت شاعرانه ، استفاده از ارجاعات درون متنی در یک داستان است که به واسطه تکرار جا به جای یک مولفه ، از آن استعاره ای می سازد برای یک موقعیت . مثلا در داستان «گوشه دنج سمت چپ» ، پاکت آب میوه کوچکی که خالی ست اما بادش کرده اند ، به استعاره ای از حضور دختر و بالاتر از آن عاشقانگی تبدیل می شود .تکنیک دیگر استفاده از عنصر شگفتی و غافلگیری ست ، آن هم نه از آن دست که در آثار پلیسی اتفاق می افتد بلکه در نتیجه تغییری ماهوی که بیشتر برخاسته از عوض شدن نگاه یا زاویه دید است . در داستان « می تونم دوباره ببینمت » و «دیگر هیچ چیز با اهمیتی وجود ندارد» این تکنیک به شکل ویژه تر دیده می شود .
اما از همه اینها گذشته مهدی ربی با این کتاب نشان داده است که هر چند روایت را خوب می شناسد و نثر پاکیزه ودلچسبی دارد اما مهمترین مشخصه اش توجه به اندیشه محتوایی اثر است . اندیشه ای که گاه در واشکافی یک تنهایی گزنده است و گاه در بررسی و حتی آسیب شناسی یک ماجرای عاشقانه و گاهی نیز در حیطه ای جامعه نگر بروز می کند . همه اینها سبب می شود که کتاب «گوشه دنج سمت چپ» مجموعه ای توصیه کردنی باشد .
«سومین قبر را که رد کردم باورکردنی نبود ، اولین پروین را پیدا کردم . سنگ سفید مستطیل شکل کوچکی بود که با مشکی رویش نوشته بود : پروین رشید. تولد 1355 ه.1 . وفات 1378 ه .ش. دقیقا همسن و سال خودم بوده که از دنیا رفته . بی اختیار نشسم کنار قبرش و شروع کردم به فاتحه خواندن . وسوسه غیر قابل کنترلی بود . هر سه مان شروع کرده بودیم به گشتن بین قبرها.نادر سمت راست قبرستان، من وسط و شهاب سمت چپ . هر کس اسم مورد نظر دیگری را هم که پیدا می کرد به آن یکی می گفت . مثلا من برای شهاب پنج مریم پیدا کردم و نادر هم برای من سه تا پروین . حالا تعدادشان را هم می شمردیم ...»

گوشه دنج سمت چپ – مجموعه داستان مهدی ربی – نشر چشمه – چاپ اول 1386 – 1700 تومان

چهارم اینکه:

غزلی از خودم تقدیم به نازنین همیشه و شما که بهار در رگان تان جریان دارد :

«غم- شادی»

من دوست دارم برقصم ، من دوست دارم بخوانم
من دوست دارم که رمز ِغم- شادی ات را بدانم

باید بخندم، بگریم؛ باید برآیم ، بمیرم؛
در انفجاری خودم را در خاک و خون می کشانم

آوای اردیبهشتی ! دنیا جنون بود و آتش
تنها حضورت سبب شد در این جهنم بمانم

آتش بزن پیرهن را تا در جنونی دوباره
لیلای افسانه ای را از عمق ذهنم برانم

افسانه ها هیچ و پوچ اند ؛ تنها حقیقت تو هستی
مانند تاکی که پیچید ، سرمست بر استخوانم

آه ای شراب همیشه ! مهمان یک بوسه ام کن
تا «دوستت دارم» ات را من بشنوم با دهانم

آن وقت گیسو رها کن در بادهای شبانه
بنشین، ببین من چگونه خود را به تو می رسانم

بنشین، ببین من چگونه لبخند را می نویسم
وقتی غبار از سر شعر، از واژه ها می تکانم

بنشین، ببین بوسه ها را رج می زنم بر لبانت
یک گله آهوی وحشی بر دشت تو می دوانم

می چینم از دامن شب با دستهایم ستاره
سر می کشم راه شیری را بر لب کهکشانم


شاید سر ماه را هم بردارم از بالش ابر
وقتی چنین می درخشم خواب از سرش می پرانم

رگ می زنم تاک شب را ؛ رگ می زنم تا که خورشید
هی چکه چکه بریزد یکریز در استکانم

آن وقت در مستی صبح ، بر وسعت سبزه زارت
من دوست دارم برقصم ، من دوست دارم بخوانم

***************

بهارتان سرشار از عطر شکوفه های ناگهان بوسه !
سیامک

Posted by siamak at 6:22 PM | Comments (26)

April 11, 2009

شنبه - 22 فروردین ماه 1388

اول اینکه : ...
... زدیم به کویر و گفتم یک نفس هوای کویری برود توی سینه ام تا سوز سرمای زمستان بشود باد فنا و رطوبت دیار باران برخیزد از استخوان های ام ... اما نمی دانستم چشم کویر که به تو بیافتد فیل اش یاد هندوستان می کند و چشمش خیس می شود از اینکه «آمدی ؟ جانم به قربانت ! ....» ... من خودم دیدم دل ابیانه خون شده بود از ندیدن ات و تا پا گذاشتی روی دستان سرخ اش ، هزارهزار شکوفه سپید از آسمان برایت ریخت تا زیباترین عروس ابیانه شوی در این قحطسال زنانگی ! و پیرمرد تنهای ابیانه ای وقتی گونه های تو را دید زیر برف ، سر در کت پشمین اش فرو برد و عصا زنان شعر سهراب را در گوش دیوارهای خشتی خواند که : کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ ....

abyaneh.JPG

من خودم دیدم که بخار گل سرخ برخاست از سر دیگ گلاب گیری و چرخ زد توی موهایت و مست شد و تلو تلو خوران قیقاج رفت و سرش را گذاشت روی سینه دیوار کاهگلی باغ قمصر و شانه اش لرزید ... همان باغ قمصر که روسری ات را بو می کشید تا گلهای اش سر از خمار شبانه بردارند و راه مستی دیگرباره را پیش گیرند و چه برقی می زد چشم مرد گلاب گیر که دلش را خوش کرده بود به گلاب اعلای دو تقطیره اش و تازه می فهمید که گلابهای سال دیگرش عطر نوبرانه دیگری خواهند داشت که حاصل تقطیرهزارباره زیبایی ست!... من خودم دیدم وقتی می رفتیم مناره های مسجد امیرچخماق برایت بازو گشودند و وقتی بر می گشتیم بادگیرها دوری تو را سوزناک تر از همیشه آه می کشیدند ...به خدا دیدم !

دوم اینکه :

گزارشی از این روزها :
- کنگره شعر دفاع مقدس در بندرعباس پیش از عید فرصت دلپذیری بود برای دیدن دوستان قدیم و آشنایی با دوستانی تازه که به اندازه لطافت شعرشان مهربان نیز بودند . نام بردن یکایک عزیزان تنها شاید اسباب شرمندگی از باب فراموشی باشد پسس دست همه را به مهر می فشارم و امید دیدار نزدیک دوباره را دارم. راستی ! یادتان باشد که مثنوی درخشان حمیدرضا برقعی درباره حضرت علی اکبر (ع) را بخوانید ... پیدا کنید وبیابید ...از من گفتن !
- عید امسال به سنت هر ساله شال و کلاه کردیم و به قصد کرمان راهی سفر شدیم اما کثرت نقاط دیدنی در کاشان و یزد ومیبد و ابیانه و ... سبب شد نهایت سفر به یزد برسد و تمام ! ...بی انصافی ست اگر نگویم این شهرهای زیبای کویری چقدر خوب سنتهای خود را حفظ کرده اند و پاس داشته اند . بافت زیبای قدیمی این شهرها ، بازارها و آب انبارها و کوچه قهر و آشتی درست وسط بافت اصلی شهر ، آن هم کاملا زنده و پویا ، دل می برد از زیبایی . لباسهای زیبای مردم ابیانه ، مهمان نوازی شان و سطح بالای اجتماعی شان غافلگیرت می کند . ابتکار جالب مردم و دست اندرکاران شهرهای یزد وکاشان در استفاده از خانه های تاریخی به عنوان محل اسکان میهمانان ، ایده ای درخشان و آموختنی برای سایر نقاط ایران است . یک گردشگر همیشه دنبال تجربه یک چیز تازه است ؛ یک هتل 5 ستاره هیچ وقت چیز تازه ای نیست اما اقامت در یک خانه قدیمی متعلق به 250 سال پیش با آن آب نماهای زیبا و طاقی ها فوق العاده وبوی کاهگل و ... حتما به یادماندنی و خواستنی ست . دست مریزاد به همه کسانی که فرهنگ شان را پاس می دارند و به آن افتخار می گذارند . و سپاس از مهربانی مهدی فرجی عزیز و بانو که ما را شرمنده محبت شان کردند ...
راستی فقط یادم باشد از گفتگوی ام با یک جوان ابیانه ای برای تان بنویسم . در پست بعد ان شاء الله ....
- روز سه شنبه 25 فروردین ماه 1388 ساعت 3 بعد از ظهر در دانشگاه علوم پزشکی بابل شب شعری به پاست که نگارنده نیز به دعوت مهربانانه دوستان افتخار حضور دارم . بی شک از زیارت دوستانی که این دور و بر هستند و وقت دارند خوشحال می شوم ....
- نمایشگاه کتاب امسال هم انگار از 16 تا 26 اردیبهشت ماه در محل مصلا تشکیل می شود . اگر خدا بخواهد با گلاره بانو برای شرکت در سه روز آخر نمایشگاه برنامه ریزی کرده ایم یعنی 24 و 25 و26 – 5 شنبه و جمعه و شنبه .... کتاب هم که فعلا همان دو کتاب سابق است و کتابهای جدید مال بعد از نمایشگاه است و احتمالا اواخر سال. پس اگر «عطر تند نارنج» یا «بر تابی از ترانه» را می خواهید در نمایشگاه پیدا می کنید . من هم اگر آدرس دقیق غرفه ها را در روزهای قبل از نمایشگاه گیر آوردم همین جا می نویسم .
-گلاره بانو مجددا افتخار داده اند و یک چارپاره فوق العاده نوشته اند که ما رسما لنگ انداختیم ! ... بیخودی نمی گوییم و بر سبیل هندوانه قرض دادن های عاشقانه !...یک نگاه بیاندازید تا شما هم باور کنید که ایشان اصولا در حق خودشان و ما ظلم می کنند با ننوشتن هایشان . شما به ایشان بگویید ، حرف ما که چندان موثر نیست گویا !

سوم اینکه :
امروز به جای کتاب ، می خواهم در مورد مجموعه ترانه های اخیر احسان خواجه امیری بنویسم . خواجه امیری خواننده ای ست که با دو کاست اخیرش نشان داده است که قدر شعر خوب را می داند و با اجرای صحیح ترانه به شکفتگی هر چه بیشتر آن کمک می کند . در همین مجموعه نیز خوانش خواجه امیری از شعرها کاملا درست و گاه بسیار درخشان است . در «فصل تازه» ترانه های خوبی هست که جدا ارزش شنیدن دارد مثل ترانه «شیرین» از دوست عزیزم «حسین متولیان» که سادگی وملاحت و صمیمیت دلنشینی دارد و ترانه «تب تلخ» از دکتر افشین یدالهی که تحلیلی مناسب می طلبد و ... .
اما بحث اصلی من بر سر سه ترانه از این مجموعه است :
الف – ترانه «گریه» : این اثر که سومین ترانه مجموعه یاد شده است بر اساس ترانه ای درخشان از «حامد عسگری» شکل گرفته است .ترانه ای که برخی سطرهای آن قابلیت ضرب المثل شدن دارند :

گریه نمی کنم نه اینکه سنگم
گریه غرورمو به هم می زنه
مرد برای هضم دلتنگیاش
گریه نمی کنه ، قدم می زنه

تایید می کنید که مصراع 3و4 بند فوق کاملا توان ضرب المثل شدن را دارد . درخشش کار شاعر در این دو مصراع ، علاوه بر حس فراوان آن ، برجستگی خاص کلمه «هضم» در مصراع نخست است . یک شاعر متوسط به راحتی می توانست جای این کلمه مثلا بگذارد : «رفع» یا هر کلمه مشابه دیگری ؛ اما این واژه بُعد تصویری و مضمون پردازانه کار را بسیار برجسته تر کرده است . شنیده اید که برای هضم غذا ، قدم زدن توصیه می شود ؛حالا این را بگذارید کنار معنای مورد نظر شاعر و تلون تصویر را دوباره نظاره کنید .

گریه نمی کنم نه این که خوبم
نه اینکه دردی نیست نه اینکه شادم
یه اتفاق نصفه نیمه ام که
یه هو میون زندگی افتادم

باز هم یک اجرای خوب و این بار اجرای زبانی در دو سطر پایانی .بدیهی ست که در هر دو بند فوق ، وظیفه دو سطر نخست، زمینه چینی و فضاسازی های حسی برای ایجاد ضربه های کاری دو سطر پایانی ست. در این بند نیز بازی زبانی حول محور فعل «افتادن» شکل می گیرد و شاعر با ایجاد ترکیبهای «اتفاق افتادن» و «در میان زندگی افتادن» این تلون زبانی را ایجاد می کند .در ضمن به ارتباط گیری دو بند با هم نگاه کنید ؛ چرا که این کار ،چنان که خواهیم دید، اثری با محور عمودی کاملا قدرتمند است . ارتباط بین این دو بند با «گریه نمی کنم» شکل می گیرد .

یه ماجرای تلخ ناگزیرم
یه کهکشونم ولی بی ستاره
یه قهوه که هر چی شکر بریزی
بازم همون تلخی نابو داره

باز هم همان روند ارتباطی و این بار حلقه اتصال واژه های «اتفاق» و «ماجرا» هستند . این بند کلا تصویری تر از دو بند قبلی ست ولی باز هم نکته در دو مصراع پایانی ست و این بار معنایی : قهوه ذاتا تلخ است و این همان حکایت «ناگزیری» ست و شیرینی ها – بخوانید شادیها - ی کوچک نمی تواند این ذات تلخ را زیر و رو کند . این نگاه غمگنانه هست اما به دو دلیل نومیدانه نیست : یکی اینکه کیفیت قهوه به تلخ بودن آن است . به همین خاطر است که شاعر از «تلخی ناب» استفاده می کند . به عبارت بهتر این تلخی به نادلپذیری نمی انجامد ، چرا که غمی از سر رکود و موجب رخوت نیست . مشکل اینجاست که ذات گسترده و توانمند راوی «کهکشان»یست که «ستاره» ندارد و مشکل ِاین راه شیری با خرده های «شکر» حل نمی شود ! و درست همین جاست که دلیل دوم ام برای نومیدانه نبودن اثر شکل می گیرد و در بند چهارم توسط شاعر به عینه به منصه ظهور می رسد :

اگه یکی باشه منو بفهمه
براش غرورمو به هم می زنم
گریه که سهله ، زیر چتر شونه اش
تا آخر دنیا قدم می زنم


و دقیقا نقطه رستگاری این ترانه همین جاست . «عشق» آن شیرینی مطبوع و آن «ستاره» است که از «ناگزیر»یها گذر می کند و سبب گریز شاعر از این غمگنانه گی ست .به دلیل همین امید قطعی ست که شعر نومیدانه نیست . نکته های این بند درخشان بسیارند : یکی اینکه مشخصه این «عشق» معجزه گر تنها یک چیز است :«فهمیدن» ! همان که اریک فروم هم می گوید : عمق ارتباط ! فهمیدن مهمترین مولفه عاشقانه است و حسی که فاقد درک متقابل باشد اصولا عشق نیست .
نکته بعدی اینجاست که اولین بحث در رفتارشناسی عاشقانه حذف «غرور» است. چرا که عشق یعنی گذر از عقل خویش اندیش به احساس دیگراندیش .
نکته نهایی در چرخش معنایی زیرکانه و رندانه شاعر است در دو سطر نهایی که بازخوانی ِدیگرگونه بند نخست است . اینجا شاید بد نباشد به این نکته اشاره کنم که به نظر من فرم دایره ای در شعر تنها این نیست که مصراع یا بند یا بیت یا سطر آغازین شعر در پایان شعر تکرار شود که اگر چنین باشد امری فاقد ارزش زیبایی شناسانه و تاثیر حسی ست . مسئله این است که شاعر بتواند خوانشی تازه از آن تصویر یا سطر ارائه دهد . در اینجا شاعر به خوبی توانسته تحول ناشی از عشق را به نمایش بگذارد. شاعر «غرور» را می شکند ولی باز هم «گریه نمی کند» این بار نه به دلیل این که گریه کردن برای مرد مغرور سخت است - که اتفاقا این بار خیلی هم «سهل» است – بلکه بدین سبب که قدم زدن را ترجیح می دهد آن هم قدم زدنی تا پایان دنیا .
تصویر پایانی مرا به یاد شازده کوچولو انداخت وقتی به خلبان قصه می گفت :
« - یک روز چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا کردم!
و کمی بعد گفت:
- خودت که می‌دانی... وقتی آدم خیلی دلش گرفته باشد از تماشای غروب لذت می‌برد.
- پس خدا می‌داند آن روز چهل و سه غروبه چقدر دلت گرفته بوده.»
و نکته مهم بند آخر ترانه حامد عسگری هم همین جاست : او تا آخر دنیا قدم می زند ؛ چه غمی ! اما ...«اما» ی این قضیه مهمتر از اصل آن است ! آن «اما» در سطر قبلی ست : «زیر چتر شونه ش»... چه شادی ای ! و ظرافت در همین جاست : نمایش تمام و کمال غمشادی عاشقانه . به عبارت بهتر ، بین غم ِبند نخست و غم ِسطر آخر زمین تا آسمان تفاوت هست ، چرا که دیگر آن «اتفاق نصفه نیمه» بند دوم ، به نیمه دیگر خود و در نتیجه کمال عاشقانه بند پایانی رسیده است و همین سبب می شود که نه شعر را غمگنانه بدانیم و نه اینکه فرم دایره ای اثر را بی دلیل .
ترانه حامد عسگری از بهترین ترانه هایی ست که سال گذشته شنیدم به همه دلایلی که گفته شد و دلایل دیگری که در حس عمیق اثر نهفته است و گفتنی نیست .

ب – پیش از اینکه به دو ترانه بعدی مورد نظرم بپردازم ، بگویم که حرف من در باب این دو ترانه در حقیقت ادامه بحث رفتارشناسی اجتماعی ِ« ترانه های واسوخت » نگارنده ست در مقاله «لیلی فقط تو قصه ست؟!». به عبارت دیگر گمان می کنم ادامه همان روند اجتماعی که در آن مقاله ذکر کردم در پله های بعدی به این دو ترانه رسیده است که به دلایلی که می گویم به نظر من نقطه آغاز نگاهی تازه در مناسبات عاشقانه در ترانه این روزگار است .
در آن مقاله گفتم که تغییر مناسبات اجتماعی و نحوه ارتباطهای عاشقانه در جامعه به سمتی رفته است که در نتیجه تعدد ارتباط ها ، آن نگاه سراپا اشتیاق و وحدت گرا و حتی جورخواه سنتی ، کاملا تغییر یافته و حسهای دیگرگونه ای مثل نفرت یا مورد خیانت واقع شدن و سرخوردگی و امثالهم ایجاد می شوند که خود را در همان ترانه های سریالی«واسوخت» یا «ذم معشوق» نمایانده اند . شک نیست که در ادبیات کلاسیک ما هم سابقه این نوع شعر وجود داشته است مثلا غزل معروف سعدی با این مطلع :«ای لعبت خندان لب لعلت که مزیدست» که شیخ اجل از هیچ نکته ای در باب ذم معشوق بیچاره فروگذار نکرده اند !
اما به نظر من در ادبیات کلاسیک این رویکرد در مقابل رویکرد معمول عاشقانه ها فراوانی چندانی ندارد و در ضمن عرصه مخاطبین شعر با ترانه تفاوت جدی دارد ، در حالی که در ترانه های چند سال اخیر حضور این لحن بسیار معنادار است و قابل واکاوی اجتماعی . به عبارت بهتر اقبال عمومی جامعه ،که سفارش دهنده ترانه است، نشان می دهد که این نظرگاه در جامعه جوان به طور جدی مورد تقاضاست . در همان مقاله نیز گفتم که مهمترین دلیل رسیدن به چنین جایگاهی در عرصه مفهوم عشق ، عدم حضور درک صحیح عاشقانه در جامعه ، در نتیجه گذر دیمی از مناسبات سنتی به مدرن است . مفاهیمی مانند «خیانت» ،«حسادت» و امثالهم در این فرایند نیاز به بازتعریف دارند و کمترین نتیجه گذر از این بازتعریف ، حضور مفاهیمی آن چنانی ست . این «بازتعریف» باید در ذهن تک تک افراد جامعه اتفاق بیافتد و چیزی نیست که چندان آموختنی باشد و شاید تنها به مدد تجربه بتوان آن را تمام و کمال درک کرد . چنان که در آن مقاله هم گفتم ، مجددا تاکید می کنم که دراین مقال ، بحث سنت ومدرنیته بیانگر ارجحیت هیچ یک بر دیگری نیست . این دو ، دو سیستم کاملا متفاوت هستند که با سازوکارهای مختص خود درست و بی تنش عمل می کنند ؛اما تداخل هر یک با دیگری اسباب ایجاد تنش می شود.
بعد از این مقدمه طولانی بپردازیم به این دو ترانه که به نظر من گامی دیگر از این تحول را نشان می دهند و مبتنی بر درک درست تر و عمیق تری از عشق هستند :

1- ترانه «رفتنی» ، ترانه شماره 7 ، از «دکتر افشین یدالهی» ست . ترانه سرایی که نشان داده است برای واژگانش حرمت بسیار قائل است و از آن ها به خصوص در اجرای اندیشه عاشقانه ، بسیار دقیق سود می برد :

تو می ری با یکی دیگه
که قَدرِت رو نمی دونه
که رویات و نمی فهمه
نگاهت و نمی خونه

به تو عادت کنه شاید
یا شاید عاشقت باشه
ولی قلبش می تونه روُ
کسی غیر از تو هم واشه

تو رو اصلا نمی شناسه
براش فرقی نداری تو

این ترانه اصولا تصویرگرا نیست و کاملا متکی به معنا و اندیشه است . بنابراین باید چند بند را در کنار هم معنا کنیم و جلو برویم . شروع ماجرا با همان حرف ترانه های واسوخت پیش از این است :«تو می ری با یکی دیگه». باور کنید اولین بار که ترانه را شنیدم منتظر بودم الان معشوق بیچاره سابق(!) با هزار فحش و فضیحت فرستاده شود لای دست باباش ! اما ترانه سیری دیگر پیدا می کند چنان که می بینید و نشان می دهد که تفاوت این دو نگاه از کجا تا به کجاست . درست سطر دوم بند اول محل این تفاوت اندیشگی ست : کسی «که قَدرِت رو نمی دونه» . در واقع راوی اینجا غمدار از دست دادن معشوق نیست یا تنها این غم را ندارد ، بلکه نگران این است که نفر ثالث قدر معشوق را چنان که باید نداند . در واقع اینجا بحث هم چنان دیگرخواهانه و در نتیجه عاشقانه است در حالی که در ترانه های واسوخت – چنان که در مقاله گفتم – بحث خویش خواهانه و برخاسته از حسادتی ست که ریشه در تملک معشوق دارد نه دوست داشتنش . مشکل شاعر ما اینجاست که نفر بعدی قدر درخشش های معشوق را نمی داند ، نگاهش را نمی خواند و رویاهایش را نمی فهمد . می بینید ؟ باز هم صحبت از «فهمیدن» است : این اصل اساسی عشق . به عبارت دیگر شاعر نگران این است که معشوق به عشقی ناب نرسد . همین نگرانی در بند دوم روشن تر می شود : « به تو عادت کنه شاید » و عادت هیچ ربطی به عشق ندارد . نکته ای که همه رفتارشناسان عشق بر آن تاکید دارند ودر چند ترانه دکتر یدالهی – که چنان که می دانید روانپزشک هم هستند – نیز مورد اشاره بوده است .
اما چرا به دل بد راه بدهیم؟! : «شاید هم عاشقت باشه » ...اما ...اما باز هم نگرانی : «ولی قلبش می تونه رو کسی غیر از تو هم واشه» . این کم داستانی نیست ! «تو»معشوق منفردست؛ نه به دلیل اینکه در ظاهر به خاطر تعهدهای اجتماعی واخلاقی منفرد مانده باشد بلکه ذاتا منفرد ست . حسی که هم بتواند خرج «تو» بشود و هم عینا خرج «کسی غیر از تو» که عشق نیست . این حس حسی نیست که به درد «تو» بخورد . در واقع راوی با شناختی که از فرد ثالث دارد – یا شاید نگرانی های ذهنی اش - می خواهد بگوید «او» دنبال عشق می گشت و «تو» یک موقعیت خالی بود و «او» عاشق «تو» شد . در واقع نگرش فرد ثالث نسبت به عشق مثل گرسنه ایست که هر چه جلویش می گذارند می خورد : چه چلو کباب باشد ،چه نان خالی ! این نگاه در باب عشق را اگر بگردید فراوان در عرصه جامعه خواهید یافت . نزار قبانی چه خوب این افراد را توصیف می کند : انگار که در روزگار تنگدستی ناگهان در خیابان یک کیف پر از پول پیدا کنی !...و این عشق نیست ! این که او : «تو رو اصلا نمی شناسه/براش فرقی نداری تو». نشناختن هیچ گاه به عشق نمی رسد چنان که علی السویه بودن ! عشق عرصه تفاوت هاست .

جواب عشق و چی می دی
جواب آرزوهات و
جواب اون که بعد از من
می خواد عاشق بشه با تو

تو می ری با یکی دیگه
که از چشمات نمی ترسه
نمی دونه که این یعنی
شروع مرگ ما هر سه

تو رو اصلا نمی شناسه
براش فرقی نداری تو


واقعا «جواب عشق و چی می دی ؟!». جواب عشق را و نه جواب راوی را. راوی اصولا دنبال جواب خودش نیست چرا که عشق اصالت دارد نه لیلی و مجنون . عشق است که به آنها اصالت می دهد که اگر نه لیلی و مجنون یک زن ومردند مثل همه زنها و مردهای عالم ! از این گذشته چه جوابی هست که باید به راوی داد ؟!...مگر عاشق دنبال تشکر و نامه های اداری سپاسگزاری پس از عزل است که دنبال جواب بگردد ؟! ...عاشق هر آنچه که باید در حین رابطه عاشقانه بردارد از رابطه گرفته است : اگر محبتی کرده، صدبرابرش لذت برده است ؛ اگر حرف عاشقانه ای زده ، در همان لحظه لذت ناب دوست داشتن را تجربه کرده است که هزاران برابر آن حرفهای عاشقانه می ارزد !...طلبی باقی نیست که دنبال وصولش باشد . پس حرف چیز دیگری ست : «جواب آرزوهات» را چگونه می دهی، معشوق؟! اصلا خودت را بی خیال ! : « جواب اون که بعد از من می خواد عاشق بشه با تو »؟! ... ببینید عاشق چگونه باید دوست داشته باشد : بی مرز !... حرف همان نگرانی سطر نخست این بند است که جواب عشق را چه می دهی ؟ ... تصمیم اشتباه «تو» می تواند به قیمت نابود شدن «او» هم باشد ، «او»یی که انگار خودش – چنان که در بند قبل آمد – چندان در باغ نیست ! درک نشدن «تو» تنها به نابودی خودت نمی انجامد . عشق عرصه «معشوق واقع شدن» خشک وخالی نیست ؛ عرصه فعالیتی دوجانبه است و «مسئولیت پذیری» دوجانبه که اگر نه :
« تو می ری با یکی دیگه /که از چشمات نمی ترسه /نمی دونه که این یعنی /شروع مرگ ما هر سه »...بله... هر سه ! این یک خیانت سه جانبه است که «تو» با تصمیم اش، در حق «من» و «او» و خود «تو» روا می دارد.
یک نکته مهم دیگر هم در این فراز هست که مشخص کننده نگاه «او» به «تو»ست : « اون که بعد از من می خواد عاشق بشه با تو» دربرگیرنده همان نگاه ابزاری به معشوق است . توجه کنید که شاعر می گوید او می خواهد «با» تو عاشق شود نه «به» تو ! ...همان که در بالا گفتیم که «او» دنبال کسی می گردد که عاشقش شود ! و «تو» به شکل یک «ابزار» برای این «اراده» استفاده می شود !
قضاوت اندیشه مدار شاعر - که ریشه در یک شناخت عاشقانه عمیق دارد – بی شک قابل تسری به همه روابط این گونه نیست اما در بسیاری از این روابط پاسخ می دهد و همین هم کافی ست تا این ترانه یک ترانه درخشان لقب بگیرد ؛ به خصوص که شاعر به هیچ وجه مسئله را شخصی نمی کند و ما با یک موقعیت کاملا فراگیر روبرو هستیم . نکته محوری این اندیشه «مسوولیت پذیری عاشقانه مبتنی بر حس دیگرخواهی مفرط عشق» است . این نگرانی دائمی که در بند بند اثر حس می شود ، دلشوره های عاشقی ست که سعادت و شادی معشوق را می خواهد ، نه تملک او را . و تفاوت همین جاست . همین جایی که شازده کوچولو ،هم داستان با شاعر ما می گوید : «تو مسئول گل ات هستی !»...حس مسئولیتی که این روزها دیریاب است و بوی تملک در فضای عاشقانگی مان پیچیده است !

2- ترانه «خوشبختی» ، ترانه هشتم ، از خانم «سارا برزویی» روی دیگر سکه شعر دکتر یدالهی ست . و چقدر هوشمندانه که این دو ترانه درست پشت سر هم آمده اند تا یک کلیت تمام و کمال را با هم به نمایش بگذارند . در بحث ترانه قبل گفتم که «رفتنی» قابل تسری به همه روابط این گونه نیست . در واقع آن دسته از روابط که در آن ترانه نمی گنجند ، به طور کامل در ترانه «خوشبختی» قابل بررسی اند . به عبارت دیگر این دو ترانه ،همراه با هم، می توانند کل موقعیت های موجود را به شکلی کاملا عاشقانه مورد تحلیل قرار دهند . «رفتنی» موقعیتی بود که «تو»، «من» را فرو می گذارد و به دنبال «او»یی می رود که انتخابی ارجح نیست و حاصل اش شاید شادی برای «تو» نباشد ؛ و «خوشبختی» موقعیتی ست که «او» لااقل همپایه «من» هست و «تو» شادمانی را تجربه کرده است. بحث بر صحت این قضاوتها در یک مورد خاص نیست بلکه کلیت این نوع تفکر و قضاوت مورد نظر است و این کلیت کاملا فراگیر و جهان شمول است .
نکته مهمتر ترانه «خوشبختی» فرایند تجربی سرایش برای شاعر است . به عبارت بهتر ،چنان که خواهیم دید ، راوی-شاعر در طول اثر رشد می کند و پوست می اندازد و نگاهش پخته تر می شود . در واقع شاعر نیز مثل ما موقعیت موردنظر را در خلال شعر تجربه می کند و می آموزد :

می خواستم به ت بگم / چقد پریشونم
دیدم خودخواهیه / دیدم نمی تونم
تحمل می کنم بی تو / به هر سختی
به شرطی که بدونم / شاد وخوشبختی

کاری ندارم که سطر اول را شاید می شد بهتر هم نوشت ؛ حرفم سر اندیشه است . دوباره بخوانیم :
چنان که گفتیم گذر از «خودخواهی» اولین گام عاشقانه است . پس راوی نخستین گام را برمی دارد اما هنوز «تحمل کردن» برای اش سخت است . پس فکر می کند – با همان سمت وسوی دیگرخواهانه عشق – و می بیند که به یک شرط این تحمل امکان پذیر خواهد بود : «شادی و خوشبختی تو». اما این خوشبختی یعنی چه ؟!....

به شرطی بشنوم / دنیات آرومه
که دوستش داری / از چشمات معلومه
یکی اونجاست شبیه من یه دیوونه
که بیشتر از خودم قََدرِت رو می دونه

خوشبختی یعنی «آرامش» ، یعنی «عشق» ...چه عشقی ؟.... دیوانه ای با جنون عاشقانه اش و این که «قدر» تو را بشناسد : باز هم رسیدیم به همان !.. «شناختن» !
اما نکته اساسی تر این است که اینجا راوی به این می اندیشد «او» لااقل به اندازه «من» «تو» را دوست دارد و دیوانه «تو» است و حتی بیش از من قدر «تو» را می داند و از همه مهمتر «تو» «او» را دوست دارد و به «آرامش» رسیده است . این یعنی آرامش «من»؛ آرامشی که می انجامد به :

چیکار کردی که با قلبم
به خاطر تو بی رحم ام
تو می خندی ... چه شیرینه –
- گذشتن ،....، تازه می فهمم

و نکته محوری شعر همین «فهمیدن» سطر پایانی ست . در واقع درست اینجاست که راوی به کشف بزرگ عاشقانه اش می رسد : « وقتی تو می خندی ، گذشتن از تو شیرین می شود»! ... این نتیجه در ذهنیت تملک زده عاشقانه امروز بسیار نکته غریبی ست . بی شک نمی خواهید بحث سانتی مانتالیسم را پیش بکشید که هذا و کذا ! ...این حرفها فقط برای در رفتن همان ذهن تملک زده از اصل موضوع است اگر نه هیچ ربطی میان این شعر و اندیشه اش با هنر و فلسفه سانتی مانتالیسم نیست . بحث اش آن قدر طولانی ست که تنها کافی ست به یک مرجع معتبر – اصلا همین ویکی پدیای خودمان – مراجعه کنید و ....
راوی در ادامه طی مسیر منطقی اش از دو بند نخست ، باز هم در دو سطر اول این بند گمان می برد که در حق قلبش دارد «بی رحمی» می کند اما در ادامه این روند – که از آغاز شعر بر لبه خودخواهی و دیگرخواهی حرکت می کند – ناگاه جرقه ای سبب می شود که آفتاب ، حجابها را به کناری بزند و آن آفتاب خنده «تو» ست و شیرینی اش ... و دیگر «گذشتن» ،سخت که نیست، شیرین هم می شود. به عبارت دیگر شاعر به دنبال «گذشت کردن» نیست به دنبال «گذشتن» و «رها کردن» است . به قول مارگوت بیکل :« عشق ما نیازمند رهائی ست نه تصاحب» .
چنان که گفتم صداقت خالصانه شاعر در خلال سرایش سبب شده است که شعر به آمیزه ای از حس و اندیشه ، آن هم به شیوه پلکانی تبدیل شود و نقطه اوج این پلکان همین سطر پایانی و واژگان انتهایی آن است : «تازه می فهمم» .
و در نتیجه :

«تو رو می خوام»، تموم زندگیم اینه
«دارم می رم»، ته دیوونگی ام اینه
نمی رسه به تو حتی صدای من
تو خوشبختی ، همین بسه برای من

و این گونه شاعر از همه شرط گذاشتن های نخستین اش عبور می کند ؛ چرا که همچنان عاشق «تو»ست و این «تمام زندگی» اوست ، اما نهایت این جنون عاشقانه به او می گوید که باید برود .
()
چنان که گفتم می شود خیلی راحت، به بهانه های واهی و با ادعاهای روشنفکرنمایانه آن چنانی و چهارتا «ایسم» بی ربط با موضوع ، در ِماجرا را گِل گرفت و خلاص ! ... بعد هم سری تکان داد برای همه کسانی که برای چنین حرفهایی تره خُرد می کنند ! ... پس با ادای احترام به همه سرهای تکان داده شده، نکته پایانی را چنین می نویسم که :
باور ندارم این دو ترانه در حال حاضر بتوانند موجی شبیه «ترانه های واسوخت» سالهای اخیر ایجاد کنند ،اگر چه مطمئنم به اندازه اندیشه وهنرمندی شان ، دیر یا زود قدر خواهند دید . اما دلیل ایجاد نشدن آن موج، این است که کلیت جامعه ما با اندیشه های عاشقانه ای از این دست بیگانه است و هنوز بر مدار همان چرخه «عشق زدگی و نفرت زدگی و دوباره عشق زدگی و دوباره نفرت زدگی و ...» سرش گیج می رود . هنوز معشوق «مال» من است و «نه مال هیچکس دیگه» ! ...پس به امید روزهای بهتر .

چهارم اینکه :
دو دو بیتی و یک غزل از «حبیب اله بخشوده» عزیز و سپاس از لطفی که داشتند و این شعرها را در اختیار من قرار دادند :
(1)
تو رفتی باد بوی درد آورد
چه سوزی باد صحراگرد آورد
نشد روشن اتاق آبی من
دلم ایمان به فصل سرد آورد
(2)
گرفتارند ماهی ها و دریا
به عشق هم ، شبیه ِما و دریا
اگر ماهی نباشد، ما نباشیم ،
چه می ماند؟ : فقط دریا و دریا
(3)
از لب نگو که وسوسه انگیز دیگری ست
لبخند عاشقانه تو چیز دیگری ست

لبریز شد هر آن چه تو را ریخت در خودش
مثل غزل که حجم طرب خیز دیگری ست

دست نسیم ، سبز مرا زرد می زند
در نوبهار بی تو که پاییز دیگری ست

عشق آمده ست تا برساند به ما دمی
از ان شراب ها که لب میز دیگری ست

پرهیز از تو کار خداوندگار بود
من آدم ام خمیر من از چیز دیگری ست

*****

عشق دریای عمیقی ست . غرقه شدن تنها راه چاره است نه تنها تنی به آب زدن و گذشتن ! ...غرقه باشید ...یله ...رها !
سیامک

Posted by siamak at 9:36 PM | Comments (66)

 

لينک‌دونی

 

t


t


سلام

اول اینکه : ...

ورق می زنی کتابها را تا پره ور ، پیپی به گوشه لب ، از پشت ستون های مصلا سرک بکشد و نگاه کند به شلال گیسوان فرو افتاده بر چهره ات و فکر کند چقدر خوب شد که چیزی نوشت تا تو، روزی روزگاری ، ورق شان بزنی و لمس دستهات آتش بزنند واژه های سوخته را .... دست می کشی به جلد زرکوب دیوان شمس تا سماع فراموش شده ، گرد و غبار سالیان را بتکاند و دست در دست مولانا و شمس در میان گلدسته های نیمه کاره بچرخد و غوغا به پا کند ... کافکا ، مسخ چشمهای تو، از پله های قصر یخزده واژگانش فرود می آید و هدایت را به محاکمه می کشد که چرا زن اثیری ؟!.. بوف کور هم که بود که نیلوفر بازوان تو را می دید ! ... از فرهنگ های لغت ، در شیوه مطنطن خود ، بهت زده بر جا نشسته اند که پس از حضور تو هیچ واژه ای جز عشق و مشتقات شوریده اش در آنان دیده نمی شود ... تو باز هم به هم ریخته ای نمایشگاه پریشیده کتاب را ! ...مثل من که نشسته ام روی لبه میدان صحن عمومی و پرواز واژگان معلق را در آسمان تهران می بینم و فکر می کنم هر کسی که در هوای تو نفس بکشد ، بی شک شاعر خواهد شد .

دوم اینکه :

خبرهایی از این روزها :

1- نمایشگاه کتاب همیشه فرصت خوبی ست . هم برای دیدن کتاب هایی که هیچ جای دیگر این چرخه معیوب پخش کتاب پیدایشان نمی کنی ؛ به خصوص کتابهای شعر جوان . و هم برای دیدن دوستانی که در چرخه روزمرگی های ناگزیر کمتر اتفاق می افتد . به همین دلیل من نمایشگاه کتاب را دوست دارم . امسال کتابهای شعر فراوانی چاپ شده بود . غرفه های نشر تکا ، نشر هنر رسانه اردیبهشت ، شعر جوان ، آهنگ دیگر و .... میزبان کتابهایی بودند که سالی شعری پرباری را نوید می دادند . به تدریج در مورد برخی از این کتابها خواهم نوشت .

2- ستون دنیای مجازی صفحه شعر جوان جام جم کماکان نوشته می شود . لینک دو مطلب اخیر را این پایین می گذارم برای کسانی که روزنامه را ندیده اند :
- نمونه شعر و کوتاه نوشته ای در مورد وبلاگ امیر حسین نیکزاد و زینب چوقادی
- نمونه شعر و کوتاه نوشته ای در مورد وبلاگ مجید سعد آبادی و سمانه عابدینی
برای این پنجشنبه (31/2/88) هم وبلاگ حمیدرضا برقعی و صالح دروند معرفی و بررسی شده اند .

3- مقاله ای در مورد نقش زبان در رمان «بیوتن» رضا امیرخانی نوشتم که در شماره بعدی ماهنامه کتاب همشهری ، که نشریه خوبی ست برای دوستداران داستان ، منتشر می شود .

سوم اینکه :

برویم سراغ کتاب :

- «هفته ای یک بار آدمو نمی کشه » و «نغمه غمگین» : این دوکتاب مجموعه داستانهای کوتاه جی . دی سلینجر هستند . داستانهایی فوق العاده که با ترجمه هایی بسیار خوب همراه شده اند . هر کتاب دو مترجم دارد که هر یک 5 داستان را ترجمه کرده اند . از روانی و زیبایی همه ترجمه ها که بگذریم ، برگردان بی نقص همراه با واژه گزینی های درخشان امیر امجد در 5 داستان نخست «نغمه غمگین » به شدت خواندنی ست . این واژه گزینی ها که بیشتر در حیطه کنایات و عبارات اصطلاحی اتفاق افتاده است به یک بازآفرینی منجر شده است .
از لحاظ درون مایه نیز کتابها کاملا سلینجری هستند ! روایت روانشناسانه آدمهایی که تعراضات بارزی با جامعه پیرامون خود دارند . یکی سربازی ست که جنگ را تجربه می کند و دیگری نویسنده ای که سرنوشت شخصیتهایش را نمی داند .
« نه خیر ، این فِنتی هیچ چی عاید هورگن اشلاگ نمی شد . نه بر و رویی داشت نه شخصیتی، نه حتی یک دست لباس تعریفی که به شرطها و شروطها بتواند برای شرلی نظرگیر باشد . نه خیر ، از این خبرها نبود . و حال ان که ، همان جور که قبلا گفتم ، برای نوشتن یک داستان آبرومند ِ پسره ای که با دختره آشنا می شود ، شرط عقل این است که پسره ای داشته باشی که با دختره آشنا بشود . »
چنان که می بینید طنز تلخ سلینجر در گوشه گوشه کتاب بیداد می کند . نکته بعدی انسجام درون متنی و خودارجاعی های آثار سلینجر است . شخصیتها و مکانهایی که در داستانهای گوناگون تکرار می شوند و برشهای مختلف زندگی را به تماشا می گذارند .
نحوه روایت سلینجر نیز مثال زدنی ست . سادگی و پیراستگی نثر در عین عمق روانشناختی روایت به همراه مونولوگهای درونی که جا به جا متن را تحت تاثیر قرار می دهد مشخصه آثار نویسنده است .
خواندن این دو کتاب به شدت توصیه می شود .

نغمه غمگین - جی . دی . سلینجر – ترجمه امیر امجد و بابک تبرایی – نشر نیلا – چاپ اول 1387 – قیمت 30000 ریال
هفته ای یک بار آدمو نمی کشه - جی .دی . سلینجر- ترجمه امید نیک فرجام و لیلا نصیری ها – نشر نیلا – چاپ اول 1387 – قیمت 28000 ریال

- باشد برای بعد : نمی دانم این تجربه را داشته اید یا نه ؟! بعضی وقتها وقتی یک کتاب شعر را می خوانی دلت می خواهد همان لحظه بنشینی و شعر بنویسی ! به عبارت بهتر خواندن حس سرشار یک شاعر سبب می شود این فوران حس در تو هم اتفاق بیافتد . بی شک رسیدن به چنین دستآوردی تنها ناشی از این است که شاعر با خودش و با مخاطب اش بسیار صادق بوده است و از طرف دیگر روی یک حس عمومی انگشت گذاشته است .
مجموعه شعر ناصر حامدی از همین دست است . می شود نشست و هزار خط ردیف کرد در مورد ویژگی های شعر یاو ، طنز ملیح غزلهایش و استفاده اش از پیرایه های بدیعی و ... . اما اینها اصلا بازتاب روح کتاب ناصر حامدی نیست . کتاب حامدی بیش و پیش از هر چیز دیگری حس و حال و صداقت دارد . «آن» شاعرانه ای که بی حجاب رخ می نماید و در گیر فرم و تصویر و خیال نیست هر چند از آن بی بهره هم نیست .
خدا ز نام تو پر می کند دهان مرا
و از شراب دهان تو استکان مرا
مرا شبانه گره می زند به روسری ات
عبور می دهد از گیسویت جهان مرا
و تو پیامبری می شوی که چشمانت
به یک کرشمه فروریخت استخوان مرا
خدا دوباره گناهی بزرگ نازل کرد
و حلقه کرد به دور تو بازوان مرا ...

همین مثال بیانگر همه مشخصات شعری حامدی ست .وزن روان و آشناست و زیر دندان نمی آید و غریبگی نمی کند . لحن شاعر به لحن طبیعی کلام نزدیک است . تصویر داریم اما تزاحم و حتی غلظت تصویر نه . مثلا بیت 4 را ببینید که بیشتر حس دارد تا تصویر . تداعی های دور و نزدیک داریم مثل بیت سوم اما باز هم در خدمت همان حس . رفتار متفاوت با اشیا داریم مثل بیت دوم اما باز هم نه آن چنان که توی چشم بزند . به واژه آرایی نرم (ش) در بیت سوم که به توالی خشن دو (خ) در انتهای مصراع می رسد و مفهوم بیت را در موسیقی اجرا می کند و ... .
همه اینها سبب می شود که شعر حامدی کاملا سهل و ممتنع باشد و وقتی در اوج حس قرار می گیرد ، مخاطب را کاملا سیراب کند . بی شک این نوع نگاه به شعر کاملا لذت مدارانه است : لذت خود شاعر هنگام نوشتن و لذت مخاطب هنگام خواندن . در واقع درگیر ایجاد شگفتی های برجسته و خلق شاهکاری متفاوت و این حرفها نیست و به همین دلیل سریع الارتباط است . می شود اِن قُلت هایی هم براین دفتر نوشت . مثل اینکه حامدی در غزلهایش موفق تر از سایر قالبها ست یا اینکه در برخی ابیات انگشت شمار حضور قافیه تصنعی به نظر می رسد ، مثل :
بر تنم نقش بستم تنت را ، موج در موج پیراهنت را
دیدم از رود رود نگاهت ، قسمت چشم هایم رسوب است
اما همه اینها ، سطرهای محدودی از یک کتاب خوب اند که مسلما خود شاعر بهتر می شناسدشان . مهم این است که تغزل حامدی بعد از خواندن کتاب تو را وامی دارد دست به قلم ببری و بنویسی و این حال خوبی ست !

باشد برای بعد – گزیده اشعار ناصر حامدی – نشر تکا- چاپ اول 1387 – 1700 تومان

-گوشه دنج سمت چپ : مجموعه داستان کوتاه مهدی ربی نثری ساده دارد ، از لحاظ درون مایه هم غالبا سوررئال نیست ؛ اما بسیار شاعرانه است . در واقع شاعرانگی داستان ها از یک نوع پرداخت تصویری نشأت می گیرد که خلق موقعیت می کند و تداعی ها را فرایاد می آورد . نمونه بارز این نوع پرداخت در صحنه پایانی داستان مقبره اتفاق می افتد و چینش شمعها روی قبرهای ناشناس ، آن هم به یاد و نام عشقهای سوخته و از دست رفته ، داستان را از یک موقعیت رئال به سمت فضایی به شدت شاعرانه و عاشقانه می برد . تمهید دیگر نویسنده برای خلق موقعیت شاعرانه ، استفاده از ارجاعات درون متنی در یک داستان است که به واسطه تکرار جا به جای یک مولفه ، از آن استعاره ای می سازد برای یک موقعیت . مثلا در داستان «گوشه دنج سمت چپ» ، پاکت آب میوه کوچکی که خالی ست اما بادش کرده اند ، به استعاره ای از حضور دختر و بالاتر از آن عاشقانگی تبدیل می شود .تکنیک دیگر استفاده از عنصر شگفتی و غافلگیری ست ، آن هم نه از آن دست که در آثار پلیسی اتفاق می افتد بلکه در نتیجه تغییری ماهوی که بیشتر برخاسته از عوض شدن نگاه یا زاویه دید است . در داستان « می تونم دوباره ببینمت » و «دیگر هیچ چیز با اهمیتی وجود ندارد» این تکنیک به شکل ویژه تر دیده می شود .
اما از همه اینها گذشته مهدی ربی با این کتاب نشان داده است که هر چند روایت را خوب می شناسد و نثر پاکیزه ودلچسبی دارد اما مهمترین مشخصه اش توجه به اندیشه محتوایی اثر است . اندیشه ای که گاه در واشکافی یک تنهایی گزنده است و گاه در بررسی و حتی آسیب شناسی یک ماجرای عاشقانه و گاهی نیز در حیطه ای جامعه نگر بروز می کند . همه اینها سبب می شود که کتاب «گوشه دنج سمت چپ» مجموعه ای توصیه کردنی باشد .
«سومین قبر را که رد کردم باورکردنی نبود ، اولین پروین را پیدا کردم . سنگ سفید مستطیل شکل کوچکی بود که با مشکی رویش نوشته بود : پروین رشید. تولد 1355 ه.1 . وفات 1378 ه .ش. دقیقا همسن و سال خودم بوده که از دنیا رفته . بی اختیار نشسم کنار قبرش و شروع کردم به فاتحه خواندن . وسوسه غیر قابل کنترلی بود . هر سه مان شروع کرده بودیم به گشتن بین قبرها.نادر سمت راست قبرستان، من وسط و شهاب سمت چپ . هر کس اسم مورد نظر دیگری را هم که پیدا می کرد به آن یکی می گفت . مثلا من برای شهاب پنج مریم پیدا کردم و نادر هم برای من سه تا پروین . حالا تعدادشان را هم می شمردیم ...»

گوشه دنج سمت چپ – مجموعه داستان مهدی ربی – نشر چشمه – چاپ اول 1386 – 1700 تومان

چهارم اینکه:

غزلی از خودم تقدیم به نازنین همیشه و شما که بهار در رگان تان جریان دارد :

«غم- شادی»

من دوست دارم برقصم ، من دوست دارم بخوانم
من دوست دارم که رمز ِغم- شادی ات را بدانم

باید بخندم، بگریم؛ باید برآیم ، بمیرم؛
در انفجاری خودم را در خاک و خون می کشانم

آوای اردیبهشتی ! دنیا جنون بود و آتش
تنها حضورت سبب شد در این جهنم بمانم

آتش بزن پیرهن را تا در جنونی دوباره
لیلای افسانه ای را از عمق ذهنم برانم

افسانه ها هیچ و پوچ اند ؛ تنها حقیقت تو هستی
مانند تاکی که پیچید ، سرمست بر استخوانم

آه ای شراب همیشه ! مهمان یک بوسه ام کن
تا «دوستت دارم» ات را من بشنوم با دهانم

آن وقت گیسو رها کن در بادهای شبانه
بنشین، ببین من چگونه خود را به تو می رسانم

بنشین، ببین من چگونه لبخند را می نویسم
وقتی غبار از سر شعر، از واژه ها می تکانم

بنشین، ببین بوسه ها را رج می زنم بر لبانت
یک گله آهوی وحشی بر دشت تو می دوانم

می چینم از دامن شب با دستهایم ستاره
سر می کشم راه شیری را بر لب کهکشانم


شاید سر ماه را هم بردارم از بالش ابر
وقتی چنین می درخشم خواب از سرش می پرانم

رگ می زنم تاک شب را ؛ رگ می زنم تا که خورشید
هی چکه چکه بریزد یکریز در استکانم

آن وقت در مستی صبح ، بر وسعت سبزه زارت
من دوست دارم برقصم ، من دوست دارم بخوانم

***************

بهارتان سرشار از عطر شکوفه های ناگهان بوسه !
سیامک


اول اینکه : ...
... زدیم به کویر و گفتم یک نفس هوای کویری برود توی سینه ام تا سوز سرمای زمستان بشود باد فنا و رطوبت دیار باران برخیزد از استخوان های ام ... اما نمی دانستم چشم کویر که به تو بیافتد فیل اش یاد هندوستان می کند و چشمش خیس می شود از اینکه «آمدی ؟ جانم به قربانت ! ....» ... من خودم دیدم دل ابیانه خون شده بود از ندیدن ات و تا پا گذاشتی روی دستان سرخ اش ، هزارهزار شکوفه سپید از آسمان برایت ریخت تا زیباترین عروس ابیانه شوی در این قحطسال زنانگی ! و پیرمرد تنهای ابیانه ای وقتی گونه های تو را دید زیر برف ، سر در کت پشمین اش فرو برد و عصا زنان شعر سهراب را در گوش دیوارهای خشتی خواند که : کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ ....

abyaneh.JPG

من خودم دیدم که بخار گل سرخ برخاست از سر دیگ گلاب گیری و چرخ زد توی موهایت و مست شد و تلو تلو خوران قیقاج رفت و سرش را گذاشت روی سینه دیوار کاهگلی باغ قمصر و شانه اش لرزید ... همان باغ قمصر که روسری ات را بو می کشید تا گلهای اش سر از خمار شبانه بردارند و راه مستی دیگرباره را پیش گیرند و چه برقی می زد چشم مرد گلاب گیر که دلش را خوش کرده بود به گلاب اعلای دو تقطیره اش و تازه می فهمید که گلابهای سال دیگرش عطر نوبرانه دیگری خواهند داشت که حاصل تقطیرهزارباره زیبایی ست!... من خودم دیدم وقتی می رفتیم مناره های مسجد امیرچخماق برایت بازو گشودند و وقتی بر می گشتیم بادگیرها دوری تو را سوزناک تر از همیشه آه می کشیدند ...به خدا دیدم !

دوم اینکه :

گزارشی از این روزها :
- کنگره شعر دفاع مقدس در بندرعباس پیش از عید فرصت دلپذیری بود برای دیدن دوستان قدیم و آشنایی با دوستانی تازه که به اندازه لطافت شعرشان مهربان نیز بودند . نام بردن یکایک عزیزان تنها شاید اسباب شرمندگی از باب فراموشی باشد پسس دست همه را به مهر می فشارم و امید دیدار نزدیک دوباره را دارم. راستی ! یادتان باشد که مثنوی درخشان حمیدرضا برقعی درباره حضرت علی اکبر (ع) را بخوانید ... پیدا کنید وبیابید ...از من گفتن !
- عید امسال به سنت هر ساله شال و کلاه کردیم و به قصد کرمان راهی سفر شدیم اما کثرت نقاط دیدنی در کاشان و یزد ومیبد و ابیانه و ... سبب شد نهایت سفر به یزد برسد و تمام ! ...بی انصافی ست اگر نگویم این شهرهای زیبای کویری چقدر خوب سنتهای خود را حفظ کرده اند و پاس داشته اند . بافت زیبای قدیمی این شهرها ، بازارها و آب انبارها و کوچه قهر و آشتی درست وسط بافت اصلی شهر ، آن هم کاملا زنده و پویا ، دل می برد از زیبایی . لباسهای زیبای مردم ابیانه ، مهمان نوازی شان و سطح بالای اجتماعی شان غافلگیرت می کند . ابتکار جالب مردم و دست اندرکاران شهرهای یزد وکاشان در استفاده از خانه های تاریخی به عنوان محل اسکان میهمانان ، ایده ای درخشان و آموختنی برای سایر نقاط ایران است . یک گردشگر همیشه دنبال تجربه یک چیز تازه است ؛ یک هتل 5 ستاره هیچ وقت چیز تازه ای نیست اما اقامت در یک خانه قدیمی متعلق به 250 سال پیش با آن آب نماهای زیبا و طاقی ها فوق العاده وبوی کاهگل و ... حتما به یادماندنی و خواستنی ست . دست مریزاد به همه کسانی که فرهنگ شان را پاس می دارند و به آن افتخار می گذارند . و سپاس از مهربانی مهدی فرجی عزیز و بانو که ما را شرمنده محبت شان کردند ...
راستی فقط یادم باشد از گفتگوی ام با یک جوان ابیانه ای برای تان بنویسم . در پست بعد ان شاء الله ....
- روز سه شنبه 25 فروردین ماه 1388 ساعت 3 بعد از ظهر در دانشگاه علوم پزشکی بابل شب شعری به پاست که نگارنده نیز به دعوت مهربانانه دوستان افتخار حضور دارم . بی شک از زیارت دوستانی که این دور و بر هستند و وقت دارند خوشحال می شوم ....
- نمایشگاه کتاب امسال هم انگار از 16 تا 26 اردیبهشت ماه در محل مصلا تشکیل می شود . اگر خدا بخواهد با گلاره بانو برای شرکت در سه روز آخر نمایشگاه برنامه ریزی کرده ایم یعنی 24 و 25 و26 – 5 شنبه و جمعه و شنبه .... کتاب هم که فعلا همان دو کتاب سابق است و کتابهای جدید مال بعد از نمایشگاه است و احتمالا اواخر سال. پس اگر «عطر تند نارنج» یا «بر تابی از ترانه» را می خواهید در نمایشگاه پیدا می کنید . من هم اگر آدرس دقیق غرفه ها را در روزهای قبل از نمایشگاه گیر آوردم همین جا می نویسم .
-گلاره بانو مجددا افتخار داده اند و یک چارپاره فوق العاده نوشته اند که ما رسما لنگ انداختیم ! ... بیخودی نمی گوییم و بر سبیل هندوانه قرض دادن های عاشقانه !...یک نگاه بیاندازید تا شما هم باور کنید که ایشان اصولا در حق خودشان و ما ظلم می کنند با ننوشتن هایشان . شما به ایشان بگویید ، حرف ما که چندان موثر نیست گویا !

سوم اینکه :
امروز به جای کتاب ، می خواهم در مورد مجموعه ترانه های اخیر احسان خواجه امیری بنویسم . خواجه امیری خواننده ای ست که با دو کاست اخیرش نشان داده است که قدر شعر خوب را می داند و با اجرای صحیح ترانه به شکفتگی هر چه بیشتر آن کمک می کند . در همین مجموعه نیز خوانش خواجه امیری از شعرها کاملا درست و گاه بسیار درخشان است . در «فصل تازه» ترانه های خوبی هست که جدا ارزش شنیدن دارد مثل ترانه «شیرین» از دوست عزیزم «حسین متولیان» که سادگی وملاحت و صمیمیت دلنشینی دارد و ترانه «تب تلخ» از دکتر افشین یدالهی که تحلیلی مناسب می طلبد و ... .
اما بحث اصلی من بر سر سه ترانه از این مجموعه است :
الف – ترانه «گریه» : این اثر که سومین ترانه مجموعه یاد شده است بر اساس ترانه ای درخشان از «حامد عسگری» شکل گرفته است .ترانه ای که برخی سطرهای آن قابلیت ضرب المثل شدن دارند :

گریه نمی کنم نه اینکه سنگم
گریه غرورمو به هم می زنه
مرد برای هضم دلتنگیاش
گریه نمی کنه ، قدم می زنه

تایید می کنید که مصراع 3و4 بند فوق کاملا توان ضرب المثل شدن را دارد . درخشش کار شاعر در این دو مصراع ، علاوه بر حس فراوان آن ، برجستگی خاص کلمه «هضم» در مصراع نخست است . یک شاعر متوسط به راحتی می توانست جای این کلمه مثلا بگذارد : «رفع» یا هر کلمه مشابه دیگری ؛ اما این واژه بُعد تصویری و مضمون پردازانه کار را بسیار برجسته تر کرده است . شنیده اید که برای هضم غذا ، قدم زدن توصیه می شود ؛حالا این را بگذارید کنار معنای مورد نظر شاعر و تلون تصویر را دوباره نظاره کنید .

گریه نمی کنم نه این که خوبم
نه اینکه دردی نیست نه اینکه شادم
یه اتفاق نصفه نیمه ام که
یه هو میون زندگی افتادم

باز هم یک اجرای خوب و این بار اجرای زبانی در دو سطر پایانی .بدیهی ست که در هر دو بند فوق ، وظیفه دو سطر نخست، زمینه چینی و فضاسازی های حسی برای ایجاد ضربه های کاری دو سطر پایانی ست. در این بند نیز بازی زبانی حول محور فعل «افتادن» شکل می گیرد و شاعر با ایجاد ترکیبهای «اتفاق افتادن» و «در میان زندگی افتادن» این تلون زبانی را ایجاد می کند .در ضمن به ارتباط گیری دو بند با هم نگاه کنید ؛ چرا که این کار ،چنان که خواهیم دید، اثری با محور عمودی کاملا قدرتمند است . ارتباط بین این دو بند با «گریه نمی کنم» شکل می گیرد .

یه ماجرای تلخ ناگزیرم
یه کهکشونم ولی بی ستاره
یه قهوه که هر چی شکر بریزی
بازم همون تلخی نابو داره

باز هم همان روند ارتباطی و این بار حلقه اتصال واژه های «اتفاق» و «ماجرا» هستند . این بند کلا تصویری تر از دو بند قبلی ست ولی باز هم نکته در دو مصراع پایانی ست و این بار معنایی : قهوه ذاتا تلخ است و این همان حکایت «ناگزیری» ست و شیرینی ها – بخوانید شادیها - ی کوچک نمی تواند این ذات تلخ را زیر و رو کند . این نگاه غمگنانه هست اما به دو دلیل نومیدانه نیست : یکی اینکه کیفیت قهوه به تلخ بودن آن است . به همین خاطر است که شاعر از «تلخی ناب» استفاده می کند . به عبارت بهتر این تلخی به نادلپذیری نمی انجامد ، چرا که غمی از سر رکود و موجب رخوت نیست . مشکل اینجاست که ذات گسترده و توانمند راوی «کهکشان»یست که «ستاره» ندارد و مشکل ِاین راه شیری با خرده های «شکر» حل نمی شود ! و درست همین جاست که دلیل دوم ام برای نومیدانه نبودن اثر شکل می گیرد و در بند چهارم توسط شاعر به عینه به منصه ظهور می رسد :

اگه یکی باشه منو بفهمه
براش غرورمو به هم می زنم
گریه که سهله ، زیر چتر شونه اش
تا آخر دنیا قدم می زنم


و دقیقا نقطه رستگاری این ترانه همین جاست . «عشق» آن شیرینی مطبوع و آن «ستاره» است که از «ناگزیر»یها گذر می کند و سبب گریز شاعر از این غمگنانه گی ست .به دلیل همین امید قطعی ست که شعر نومیدانه نیست . نکته های این بند درخشان بسیارند : یکی اینکه مشخصه این «عشق» معجزه گر تنها یک چیز است :«فهمیدن» ! همان که اریک فروم هم می گوید : عمق ارتباط ! فهمیدن مهمترین مولفه عاشقانه است و حسی که فاقد درک متقابل باشد اصولا عشق نیست .
نکته بعدی اینجاست که اولین بحث در رفتارشناسی عاشقانه حذف «غرور» است. چرا که عشق یعنی گذر از عقل خویش اندیش به احساس دیگراندیش .
نکته نهایی در چرخش معنایی زیرکانه و رندانه شاعر است در دو سطر نهایی که بازخوانی ِدیگرگونه بند نخست است . اینجا شاید بد نباشد به این نکته اشاره کنم که به نظر من فرم دایره ای در شعر تنها این نیست که مصراع یا بند یا بیت یا سطر آغازین شعر در پایان شعر تکرار شود که اگر چنین باشد امری فاقد ارزش زیبایی شناسانه و تاثیر حسی ست . مسئله این است که شاعر بتواند خوانشی تازه از آن تصویر یا سطر ارائه دهد . در اینجا شاعر به خوبی توانسته تحول ناشی از عشق را به نمایش بگذارد. شاعر «غرور» را می شکند ولی باز هم «گریه نمی کند» این بار نه به دلیل این که گریه کردن برای مرد مغرور سخت است - که اتفاقا این بار خیلی هم «سهل» است – بلکه بدین سبب که قدم زدن را ترجیح می دهد آن هم قدم زدنی تا پایان دنیا .
تصویر پایانی مرا به یاد شازده کوچولو انداخت وقتی به خلبان قصه می گفت :
« - یک روز چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا کردم!
و کمی بعد گفت:
- خودت که می‌دانی... وقتی آدم خیلی دلش گرفته باشد از تماشای غروب لذت می‌برد.
- پس خدا می‌داند آن روز چهل و سه غروبه چقدر دلت گرفته بوده.»
و نکته مهم بند آخر ترانه حامد عسگری هم همین جاست : او تا آخر دنیا قدم می زند ؛ چه غمی ! اما ...«اما» ی این قضیه مهمتر از اصل آن است ! آن «اما» در سطر قبلی ست : «زیر چتر شونه ش»... چه شادی ای ! و ظرافت در همین جاست : نمایش تمام و کمال غمشادی عاشقانه . به عبارت بهتر ، بین غم ِبند نخست و غم ِسطر آخر زمین تا آسمان تفاوت هست ، چرا که دیگر آن «اتفاق نصفه نیمه» بند دوم ، به نیمه دیگر خود و در نتیجه کمال عاشقانه بند پایانی رسیده است و همین سبب می شود که نه شعر را غمگنانه بدانیم و نه اینکه فرم دایره ای اثر را بی دلیل .
ترانه حامد عسگری از بهترین ترانه هایی ست که سال گذشته شنیدم به همه دلایلی که گفته شد و دلایل دیگری که در حس عمیق اثر نهفته است و گفتنی نیست .

ب – پیش از اینکه به دو ترانه بعدی مورد نظرم بپردازم ، بگویم که حرف من در باب این دو ترانه در حقیقت ادامه بحث رفتارشناسی اجتماعی ِ« ترانه های واسوخت » نگارنده ست در مقاله «لیلی فقط تو قصه ست؟!». به عبارت دیگر گمان می کنم ادامه همان روند اجتماعی که در آن مقاله ذکر کردم در پله های بعدی به این دو ترانه رسیده است که به دلایلی که می گویم به نظر من نقطه آغاز نگاهی تازه در مناسبات عاشقانه در ترانه این روزگار است .
در آن مقاله گفتم که تغییر مناسبات اجتماعی و نحوه ارتباطهای عاشقانه در جامعه به سمتی رفته است که در نتیجه تعدد ارتباط ها ، آن نگاه سراپا اشتیاق و وحدت گرا و حتی جورخواه سنتی ، کاملا تغییر یافته و حسهای دیگرگونه ای مثل نفرت یا مورد خیانت واقع شدن و سرخوردگی و امثالهم ایجاد می شوند که خود را در همان ترانه های سریالی«واسوخت» یا «ذم معشوق» نمایانده اند . شک نیست که در ادبیات کلاسیک ما هم سابقه این نوع شعر وجود داشته است مثلا غزل معروف سعدی با این مطلع :«ای لعبت خندان لب لعلت که مزیدست» که شیخ اجل از هیچ نکته ای در باب ذم معشوق بیچاره فروگذار نکرده اند !
اما به نظر من در ادبیات کلاسیک این رویکرد در مقابل رویکرد معمول عاشقانه ها فراوانی چندانی ندارد و در ضمن عرصه مخاطبین شعر با ترانه تفاوت جدی دارد ، در حالی که در ترانه های چند سال اخیر حضور این لحن بسیار معنادار است و قابل واکاوی اجتماعی . به عبارت بهتر اقبال عمومی جامعه ،که سفارش دهنده ترانه است، نشان می دهد که این نظرگاه در جامعه جوان به طور جدی مورد تقاضاست . در همان مقاله نیز گفتم که مهمترین دلیل رسیدن به چنین جایگاهی در عرصه مفهوم عشق ، عدم حضور درک صحیح عاشقانه در جامعه ، در نتیجه گذر دیمی از مناسبات سنتی به مدرن است . مفاهیمی مانند «خیانت» ،«حسادت» و امثالهم در این فرایند نیاز به بازتعریف دارند و کمترین نتیجه گذر از این بازتعریف ، حضور مفاهیمی آن چنانی ست . این «بازتعریف» باید در ذهن تک تک افراد جامعه اتفاق بیافتد و چیزی نیست که چندان آموختنی باشد و شاید تنها به مدد تجربه بتوان آن را تمام و کمال درک کرد . چنان که در آن مقاله هم گفتم ، مجددا تاکید می کنم که دراین مقال ، بحث سنت ومدرنیته بیانگر ارجحیت هیچ یک بر دیگری نیست . این دو ، دو سیستم کاملا متفاوت هستند که با سازوکارهای مختص خود درست و بی تنش عمل می کنند ؛اما تداخل هر یک با دیگری اسباب ایجاد تنش می شود.
بعد از این مقدمه طولانی بپردازیم به این دو ترانه که به نظر من گامی دیگر از این تحول را نشان می دهند و مبتنی بر درک درست تر و عمیق تری از عشق هستند :

1- ترانه «رفتنی» ، ترانه شماره 7 ، از «دکتر افشین یدالهی» ست . ترانه سرایی که نشان داده است برای واژگانش حرمت بسیار قائل است و از آن ها به خصوص در اجرای اندیشه عاشقانه ، بسیار دقیق سود می برد :

تو می ری با یکی دیگه
که قَدرِت رو نمی دونه
که رویات و نمی فهمه
نگاهت و نمی خونه

به تو عادت کنه شاید
یا شاید عاشقت باشه
ولی قلبش می تونه روُ
کسی غیر از تو هم واشه

تو رو اصلا نمی شناسه
براش فرقی نداری تو

این ترانه اصولا تصویرگرا نیست و کاملا متکی به معنا و اندیشه است . بنابراین باید چند بند را در کنار هم معنا کنیم و جلو برویم . شروع ماجرا با همان حرف ترانه های واسوخت پیش از این است :«تو می ری با یکی دیگه». باور کنید اولین بار که ترانه را شنیدم منتظر بودم الان معشوق بیچاره سابق(!) با هزار فحش و فضیحت فرستاده شود لای دست باباش ! اما ترانه سیری دیگر پیدا می کند چنان که می بینید و نشان می دهد که تفاوت این دو نگاه از کجا تا به کجاست . درست سطر دوم بند اول محل این تفاوت اندیشگی ست : کسی «که قَدرِت رو نمی دونه» . در واقع راوی اینجا غمدار از دست دادن معشوق نیست یا تنها این غم را ندارد ، بلکه نگران این است که نفر ثالث قدر معشوق را چنان که باید نداند . در واقع اینجا بحث هم چنان دیگرخواهانه و در نتیجه عاشقانه است در حالی که در ترانه های واسوخت – چنان که در مقاله گفتم – بحث خویش خواهانه و برخاسته از حسادتی ست که ریشه در تملک معشوق دارد نه دوست داشتنش . مشکل شاعر ما اینجاست که نفر بعدی قدر درخشش های معشوق را نمی داند ، نگاهش را نمی خواند و رویاهایش را نمی فهمد . می بینید ؟ باز هم صحبت از «فهمیدن» است : این اصل اساسی عشق . به عبارت دیگر شاعر نگران این است که معشوق به عشقی ناب نرسد . همین نگرانی در بند دوم روشن تر می شود : « به تو عادت کنه شاید » و عادت هیچ ربطی به عشق ندارد . نکته ای که همه رفتارشناسان عشق بر آن تاکید دارند ودر چند ترانه دکتر یدالهی – که چنان که می دانید روانپزشک هم هستند – نیز مورد اشاره بوده است .
اما چرا به دل بد راه بدهیم؟! : «شاید هم عاشقت باشه » ...اما ...اما باز هم نگرانی : «ولی قلبش می تونه رو کسی غیر از تو هم واشه» . این کم داستانی نیست ! «تو»معشوق منفردست؛ نه به دلیل اینکه در ظاهر به خاطر تعهدهای اجتماعی واخلاقی منفرد مانده باشد بلکه ذاتا منفرد ست . حسی که هم بتواند خرج «تو» بشود و هم عینا خرج «کسی غیر از تو» که عشق نیست . این حس حسی نیست که به درد «تو» بخورد . در واقع راوی با شناختی که از فرد ثالث دارد – یا شاید نگرانی های ذهنی اش - می خواهد بگوید «او» دنبال عشق می گشت و «تو» یک موقعیت خالی بود و «او» عاشق «تو» شد . در واقع نگرش فرد ثالث نسبت به عشق مثل گرسنه ایست که هر چه جلویش می گذارند می خورد : چه چلو کباب باشد ،چه نان خالی ! این نگاه در باب عشق را اگر بگردید فراوان در عرصه جامعه خواهید یافت . نزار قبانی چه خوب این افراد را توصیف می کند : انگار که در روزگار تنگدستی ناگهان در خیابان یک کیف پر از پول پیدا کنی !...و این عشق نیست ! این که او : «تو رو اصلا نمی شناسه/براش فرقی نداری تو». نشناختن هیچ گاه به عشق نمی رسد چنان که علی السویه بودن ! عشق عرصه تفاوت هاست .

جواب عشق و چی می دی
جواب آرزوهات و
جواب اون که بعد از من
می خواد عاشق بشه با تو

تو می ری با یکی دیگه
که از چشمات نمی ترسه
نمی دونه که این یعنی
شروع مرگ ما هر سه

تو رو اصلا نمی شناسه
براش فرقی نداری تو


واقعا «جواب عشق و چی می دی ؟!». جواب عشق را و نه جواب راوی را. راوی اصولا دنبال جواب خودش نیست چرا که عشق اصالت دارد نه لیلی و مجنون . عشق است که به آنها اصالت می دهد که اگر نه لیلی و مجنون یک زن ومردند مثل همه زنها و مردهای عالم ! از این گذشته چه جوابی هست که باید به راوی داد ؟!...مگر عاشق دنبال تشکر و نامه های اداری سپاسگزاری پس از عزل است که دنبال جواب بگردد ؟! ...عاشق هر آنچه که باید در حین رابطه عاشقانه بردارد از رابطه گرفته است : اگر محبتی کرده، صدبرابرش لذت برده است ؛ اگر حرف عاشقانه ای زده ، در همان لحظه لذت ناب دوست داشتن را تجربه کرده است که هزاران برابر آن حرفهای عاشقانه می ارزد !...طلبی باقی نیست که دنبال وصولش باشد . پس حرف چیز دیگری ست : «جواب آرزوهات» را چگونه می دهی، معشوق؟! اصلا خودت را بی خیال ! : « جواب اون که بعد از من می خواد عاشق بشه با تو »؟! ... ببینید عاشق چگونه باید دوست داشته باشد : بی مرز !... حرف همان نگرانی سطر نخست این بند است که جواب عشق را چه می دهی ؟ ... تصمیم اشتباه «تو» می تواند به قیمت نابود شدن «او» هم باشد ، «او»یی که انگار خودش – چنان که در بند قبل آمد – چندان در باغ نیست ! درک نشدن «تو» تنها به نابودی خودت نمی انجامد . عشق عرصه «معشوق واقع شدن» خشک وخالی نیست ؛ عرصه فعالیتی دوجانبه است و «مسئولیت پذیری» دوجانبه که اگر نه :
« تو می ری با یکی دیگه /که از چشمات نمی ترسه /نمی دونه که این یعنی /شروع مرگ ما هر سه »...بله... هر سه ! این یک خیانت سه جانبه است که «تو» با تصمیم اش، در حق «من» و «او» و خود «تو» روا می دارد.
یک نکته مهم دیگر هم در این فراز هست که مشخص کننده نگاه «او» به «تو»ست : « اون که بعد از من می خواد عاشق بشه با تو» دربرگیرنده همان نگاه ابزاری به معشوق است . توجه کنید که شاعر می گوید او می خواهد «با» تو عاشق شود نه «به» تو ! ...همان که در بالا گفتیم که «او» دنبال کسی می گردد که عاشقش شود ! و «تو» به شکل یک «ابزار» برای این «اراده» استفاده می شود !
قضاوت اندیشه مدار شاعر - که ریشه در یک شناخت عاشقانه عمیق دارد – بی شک قابل تسری به همه روابط این گونه نیست اما در بسیاری از این روابط پاسخ می دهد و همین هم کافی ست تا این ترانه یک ترانه درخشان لقب بگیرد ؛ به خصوص که شاعر به هیچ وجه مسئله را شخصی نمی کند و ما با یک موقعیت کاملا فراگیر روبرو هستیم . نکته محوری این اندیشه «مسوولیت پذیری عاشقانه مبتنی بر حس دیگرخواهی مفرط عشق» است . این نگرانی دائمی که در بند بند اثر حس می شود ، دلشوره های عاشقی ست که سعادت و شادی معشوق را می خواهد ، نه تملک او را . و تفاوت همین جاست . همین جایی که شازده کوچولو ،هم داستان با شاعر ما می گوید : «تو مسئول گل ات هستی !»...حس مسئولیتی که این روزها دیریاب است و بوی تملک در فضای عاشقانگی مان پیچیده است !

2- ترانه «خوشبختی» ، ترانه هشتم ، از خانم «سارا برزویی» روی دیگر سکه شعر دکتر یدالهی ست . و چقدر هوشمندانه که این دو ترانه درست پشت سر هم آمده اند تا یک کلیت تمام و کمال را با هم به نمایش بگذارند . در بحث ترانه قبل گفتم که «رفتنی» قابل تسری به همه روابط این گونه نیست . در واقع آن دسته از روابط که در آن ترانه نمی گنجند ، به طور کامل در ترانه «خوشبختی» قابل بررسی اند . به عبارت دیگر این دو ترانه ،همراه با هم، می توانند کل موقعیت های موجود را به شکلی کاملا عاشقانه مورد تحلیل قرار دهند . «رفتنی» موقعیتی بود که «تو»، «من» را فرو می گذارد و به دنبال «او»یی می رود که انتخابی ارجح نیست و حاصل اش شاید شادی برای «تو» نباشد ؛ و «خوشبختی» موقعیتی ست که «او» لااقل همپایه «من» هست و «تو» شادمانی را تجربه کرده است. بحث بر صحت این قضاوتها در یک مورد خاص نیست بلکه کلیت این نوع تفکر و قضاوت مورد نظر است و این کلیت کاملا فراگیر و جهان شمول است .
نکته مهمتر ترانه «خوشبختی» فرایند تجربی سرایش برای شاعر است . به عبارت بهتر ،چنان که خواهیم دید ، راوی-شاعر در طول اثر رشد می کند و پوست می اندازد و نگاهش پخته تر می شود . در واقع شاعر نیز مثل ما موقعیت موردنظر را در خلال شعر تجربه می کند و می آموزد :

می خواستم به ت بگم / چقد پریشونم
دیدم خودخواهیه / دیدم نمی تونم
تحمل می کنم بی تو / به هر سختی
به شرطی که بدونم / شاد وخوشبختی

کاری ندارم که سطر اول را شاید می شد بهتر هم نوشت ؛ حرفم سر اندیشه است . دوباره بخوانیم :
چنان که گفتیم گذر از «خودخواهی» اولین گام عاشقانه است . پس راوی نخستین گام را برمی دارد اما هنوز «تحمل کردن» برای اش سخت است . پس فکر می کند – با همان سمت وسوی دیگرخواهانه عشق – و می بیند که به یک شرط این تحمل امکان پذیر خواهد بود : «شادی و خوشبختی تو». اما این خوشبختی یعنی چه ؟!....

به شرطی بشنوم / دنیات آرومه
که دوستش داری / از چشمات معلومه
یکی اونجاست شبیه من یه دیوونه
که بیشتر از خودم قََدرِت رو می دونه

خوشبختی یعنی «آرامش» ، یعنی «عشق» ...چه عشقی ؟.... دیوانه ای با جنون عاشقانه اش و این که «قدر» تو را بشناسد : باز هم رسیدیم به همان !.. «شناختن» !
اما نکته اساسی تر این است که اینجا راوی به این می اندیشد «او» لااقل به اندازه «من» «تو» را دوست دارد و دیوانه «تو» است و حتی بیش از من قدر «تو» را می داند و از همه مهمتر «تو» «او» را دوست دارد و به «آرامش» رسیده است . این یعنی آرامش «من»؛ آرامشی که می انجامد به :

چیکار کردی که با قلبم
به خاطر تو بی رحم ام
تو می خندی ... چه شیرینه –
- گذشتن ،....، تازه می فهمم

و نکته محوری شعر همین «فهمیدن» سطر پایانی ست . در واقع درست اینجاست که راوی به کشف بزرگ عاشقانه اش می رسد : « وقتی تو می خندی ، گذشتن از تو شیرین می شود»! ... این نتیجه در ذهنیت تملک زده عاشقانه امروز بسیار نکته غریبی ست . بی شک نمی خواهید بحث سانتی مانتالیسم را پیش بکشید که هذا و کذا ! ...این حرفها فقط برای در رفتن همان ذهن تملک زده از اصل موضوع است اگر نه هیچ ربطی میان این شعر و اندیشه اش با هنر و فلسفه سانتی مانتالیسم نیست . بحث اش آن قدر طولانی ست که تنها کافی ست به یک مرجع معتبر – اصلا همین ویکی پدیای خودمان – مراجعه کنید و ....
راوی در ادامه طی مسیر منطقی اش از دو بند نخست ، باز هم در دو سطر اول این بند گمان می برد که در حق قلبش دارد «بی رحمی» می کند اما در ادامه این روند – که از آغاز شعر بر لبه خودخواهی و دیگرخواهی حرکت می کند – ناگاه جرقه ای سبب می شود که آفتاب ، حجابها را به کناری بزند و آن آفتاب خنده «تو» ست و شیرینی اش ... و دیگر «گذشتن» ،سخت که نیست، شیرین هم می شود. به عبارت دیگر شاعر به دنبال «گذشت کردن» نیست به دنبال «گذشتن» و «رها کردن» است . به قول مارگوت بیکل :« عشق ما نیازمند رهائی ست نه تصاحب» .
چنان که گفتم صداقت خالصانه شاعر در خلال سرایش سبب شده است که شعر به آمیزه ای از حس و اندیشه ، آن هم به شیوه پلکانی تبدیل شود و نقطه اوج این پلکان همین سطر پایانی و واژگان انتهایی آن است : «تازه می فهمم» .
و در نتیجه :

«تو رو می خوام»، تموم زندگیم اینه
«دارم می رم»، ته دیوونگی ام اینه
نمی رسه به تو حتی صدای من
تو خوشبختی ، همین بسه برای من

و این گونه شاعر از همه شرط گذاشتن های نخستین اش عبور می کند ؛ چرا که همچنان عاشق «تو»ست و این «تمام زندگی» اوست ، اما نهایت این جنون عاشقانه به او می گوید که باید برود .
()
چنان که گفتم می شود خیلی راحت، به بهانه های واهی و با ادعاهای روشنفکرنمایانه آن چنانی و چهارتا «ایسم» بی ربط با موضوع ، در ِماجرا را گِل گرفت و خلاص ! ... بعد هم سری تکان داد برای همه کسانی که برای چنین حرفهایی تره خُرد می کنند ! ... پس با ادای احترام به همه سرهای تکان داده شده، نکته پایانی را چنین می نویسم که :
باور ندارم این دو ترانه در حال حاضر بتوانند موجی شبیه «ترانه های واسوخت» سالهای اخیر ایجاد کنند ،اگر چه مطمئنم به اندازه اندیشه وهنرمندی شان ، دیر یا زود قدر خواهند دید . اما دلیل ایجاد نشدن آن موج، این است که کلیت جامعه ما با اندیشه های عاشقانه ای از این دست بیگانه است و هنوز بر مدار همان چرخه «عشق زدگی و نفرت زدگی و دوباره عشق زدگی و دوباره نفرت زدگی و ...» سرش گیج می رود . هنوز معشوق «مال» من است و «نه مال هیچکس دیگه» ! ...پس به امید روزهای بهتر .

چهارم اینکه :
دو دو بیتی و یک غزل از «حبیب اله بخشوده» عزیز و سپاس از لطفی که داشتند و این شعرها را در اختیار من قرار دادند :
(1)
تو رفتی باد بوی درد آورد
چه سوزی باد صحراگرد آورد
نشد روشن اتاق آبی من
دلم ایمان به فصل سرد آورد
(2)
گرفتارند ماهی ها و دریا
به عشق هم ، شبیه ِما و دریا
اگر ماهی نباشد، ما نباشیم ،
چه می ماند؟ : فقط دریا و دریا
(3)
از لب نگو که وسوسه انگیز دیگری ست
لبخند عاشقانه تو چیز دیگری ست

لبریز شد هر آن چه تو را ریخت در خودش
مثل غزل که حجم طرب خیز دیگری ست

دست نسیم ، سبز مرا زرد می زند
در نوبهار بی تو که پاییز دیگری ست

عشق آمده ست تا برساند به ما دمی
از ان شراب ها که لب میز دیگری ست

پرهیز از تو کار خداوندگار بود
من آدم ام خمیر من از چیز دیگری ست

*****

عشق دریای عمیقی ست . غرقه شدن تنها راه چاره است نه تنها تنی به آب زدن و گذشتن ! ...غرقه باشید ...یله ...رها !
سیامک


سلام
اول اینکه : ...
واژه ها که از دهانت فواره می زنند ، اتاق عطر همیشه بهار می گیرد ... چشمه چشمه رود می جوشد از واژه هایی که روی قالی می ریزند و پیچ پیچان می آید تا لب پنجره و می چکد بر سر تمام اهالی شهر ...شعرهای تو سهم تمام دنیاست تا مردم یادشان نرود چگونه حرف بزنند ، چگونه عشق را هجی کنند و اصلا چگونه نفس بکشند !... من فقط می نشینم روی مبل گوشه اتاق و فواره واژه ها را تماشا می کنم در پیشگاه آفتاب پیشانیت ... زل می زنم به رنگین کمان کوچک شعر در میان لبهای سرخت ... و بعد یاد افسانه ای کهنسال می افتم ...افسانه ای که می گفت : همیشه زیر رنگین کمان گنجی نهفته است ! ... به مرجانها نگاه می کنم و مرواریدهای سفید وعقیق سرخ ... و فکر می کنم چقدر افسانه ها حقیقت دارند ! .....
**************************
دوم اینکه : باز هم همان بند پوزش خواهی همیشگی !!
**************************
سوم اینکه :
گزارشی از این روزها :
- مهمترین خبر اینکه گلاره بانو یک عدد چارپاره فوق العاده گفته است که به زودی در وبلاگشان می خوانید !
- مهمتر این که گلاره بانو در جشنواره شعر زنان برگزیده شده اند . مراسم این جایزه روز یکشنبه عصر در خانه شهریاران جوان برگزار می شود ....
- کنگره سراسری شعر دفاع مقدس روز های 20 الی 22 اسفندماه در بندرعباس برگزار می شود . از من هم به عنوان میهمان و بیشتر در حیطه نقدهایی که بر کتابهای شعر دفاع مقدس نوشته ام ، دعوت شده است . و من خوشحالم از اینکه باز هم عده ای از دوستان را پس از مدتها می بینم و شعر می خوانیم و بی شک لذت می بریم ....
- برادران گرامی ام جناب دکتر بیات و آقای ناصر حامدی عزیز لطف کرده اند و کتابهای دلنشین شان را فرستاده اند . هر دو کتاب به شدت خواندنی ست . به زودی من باب انجام وظیفه راجع به آنها می نویسم ....
- درباره وبلاگها و اشعار سرکار خانم مستشار نظامی و آقای سید محمد علی رضازاده در ستون دنیای مجازی صفحه شعر جوان روزنامه جام جم چیزکی نوشتم که در این لینک می توانید ببینید .
- مجله جدیدی در زمینه ادبیات و اسطوره منتظر می شود به نام ثریا . مهمترین نکته در باب این نشریه این است که چاپ کاشان و نتیجه همت نشر شاسوسا ست . حضور نشریات غیرتهرانی در عرصه های تخصصی می تواند بسیار مفید فایده باشد . گذشته از این ثریا سر و شکلی کاملا آبرومند و وزین و مطالبی در خور دارد . امیدوارم پخش خوبی هم برایش انجام شود و به دست مخاطبان ادبی برسد . از نگارنده نیز «نقد کتاب بیوتن امیرخانی» در شماره یک درج شده است ....
- همین الان خبر برگزیدگان جشنواره شعر فجر اعلام شد . ضمن تبریک به تمامی دوستانم که نامشان در میان برگزیدگان هست و خوشبختانه تعداشان نیز کم نیست، لینک خبر را از فارس برایتان می گذارم :

- تجلیل شدگان
- برگزیدگان شعر جوان
*****************************
چهارم اینکه :
چون معرفی کتاب این شماره در واقع یک نقد مفصل است لذا تنها درباره دو کتاب می نویسم از یک شاعر :
- «هفت» و «زخمه» : وقتی شاعری سومین و چهارمین کتاب خود را منتشر می کند ، می توان گفت که از مرحله آزمون و خطا وتجربه گری گذشته است و به نوعی تثبیت دست یافته است . از سوی دیگر وقتی همین شاعر الگوها – وشاید کلیشه های – موجود در شعر هم نسلانش را آشکارا نادیده می گیرد و سعی می کند در فضایی دیگر گام بردارد ، باید فکر کرد که او آگاهانه پا در این مسیر گذارده است و به عبارتی هوشیارانه قصد دارد خلاف جریان آب شنا کند . در این مرحله کاری به این ندارم که آیا این حرکت کمکی به زیبایی شناسی شعر می کند یا نه بلکه بیشتر قصدم این است که به این نکته اشاره کنم که در مواجهه با این شاعر ،مخاطب باید بیش از پیش از خود بپرسد «چرا ؟» . به عبارت دیگر مخاطب باید این احترام را برای شاعر قائل شود که بر دلیل این خلاف آمد بودن تامل کند و سعی کند به دلایل ایجاد چنین شعری توجه کند .
مریم جعفری سومین وچهارمین کتابش را منتشر کرده است . «سمفونی روایت قفل شده » به خصوص در برخی از شعرهایش مثل « دنیا پر از سگ است ..» نشان از حضور شاعری مستعد داشت و «پیانو» مهر تاییدی بر این ادعا بود . «پیانو» - چنان که در نقدی مفصل بر آن پیش از این نوشتم – برخواسته از چالش ذهنی شاعری بود که دغدغه های خود را دارد و در عین حال زیبایی شناسی خود را . استفاده درست از موسیقی وزنی و موسیقی کناری در شعر و در خدمت محتوا در کنار زبانی فخیم و اندکی قدمایی و پرهیز از تکنیک گرایی های مد روز نشان می داد که شاعر درکی منفرد و متفاوت از جریان عمومی شعر نسبت به سرایش دارد .
دو کتاب حاضر – «هفت» و «زخمه» - ادامه همین نگاه منفردند . در حال حاضر بحثم سر این نیست که آیا گامی به پیش نیز هستند یا نه بلکه مقصودم پافشاری بر سر همان نوع زیبایی شناسی ادبی ست . به نظر من نکات مشترکی در این دو کتاب هست که سبب می شود نقدی مشترک بر آن توجیه پذیر باشد .
«هفت» مجموعه ای از هفت مسمط نو ست . شاعر در ادامه مسیر خود در جهت ایجاد فضای نوقدمایی – یا به عبارتی نئوکلاسیک – علاوه بر انتخاب جنس زبان ، به سراغ قالبی کمتر آزموده در شعر کلاسیک معاصر می رود و سعی می کند رستاخیزی در آن ایجاد کند . نکته اینجاست که این انتخاب با توجه به پیشینه ای که از شاعر سراغ داریم آگاهانه و مبتنی بر قابلیت های قالب است . چنان که می دانیم ، مسمط از چند سطر هم وزن و قافیه و یک سطر هم وزن اما با قافیه مجزا تشکیل یافته است که تکرار منظم این ساختار کلیت قالب را تشکیل می دهد . مثلا 6 مصراع هم وزن وقافیه ، بعد مصراعی با وزن مشترک اما قافیه مجزا و بعد باز 6 سطر هم قافیه دیگر در همان وزن و بعد مصراعی با قافیه مصراع منفرد بند قبل و الی آخر ....
ناگفته پیداست که موسیقی پررنگی در این قالب وجود دارد . موسیقی پر تپشی که حاصل تعدد قوافی ست و ایجاد فضایی جنون زده و پریشان یا طربناک و دست افشان را - با توجه به وزن انتخابی- به خوبی بر می تابد . شاعر ما اما ، بیشتر به گزینه نخست نظر دارد : پریشانی و جنون زدگی :
خورشید درخشان شده از من
پس قطره فراوان شده از من
این است که باران شده از من
ابرم که جهان جان شده از من
دیوانه پریشان شده از من
هر برگ سخندان شده از من
تهران که خراسان شده از من
می ترسد از این ابر مسود

می بینید که شاعر با بهره گیری از ردیف – چه در این بند و چه در بندهای متعدد شعرهای گوناگون – این موسیقی را برجسته تر نیز می کند و به نوعی موسیقی زبانی می رسد که حالتی ذکرگویانه دارد .
از سوی دیگر شاعر به فراخور این رویکرد ،زبان خود را نیز در میانه زبان آرکائیک ادبیات کلاسیک و زبان شعر معاصر قرار می دهد . به عبارت دیگر این زبان همانقدر که با زبان معاصر نسبت دارد دارای واژگان و حتی موتیف های شعر کلاسیک هم هست :
هر چه حرف است میم ونون من است
کینه بیرون تر از درون من است
بید مجنون که سرنگون من است
عشق دیوانه جنون من است
آن چه می نوشد آه خون من است
سقف دنیا که بر ستون من است
صبح فردا اگر بدون من است
جشن آوار می شود بر پا

چنان که می بینید این رویکرد به موزائیسم زبانی نیانجامیده است بلکه لحنی بینابین و زبانی برساخته از این دو زبان است . این نکته به نظر من مهمترین مشخصه کنونی شعر جعفری ست . این که زبانی مستقل را برگزیده است . زبانی که متفاوت از لحن کلی شعر کلاسیک معاصر است . زبانی که نه آن چنان ساده و بهمنی وار است که سر از غزل-گفتار در بیاورد و نه آن چنان پیچیده و قدمایی ست که مثلا شعرهای علی معلم یا حتی محمد کاظم کاظمی را تداعی کند . نه آن چنان درگیر ساختار ها و ساختارشکنی هاست که به سمت غزل پست مدرن برود و نه آن چنان سهل و ممتنع که به جریان متعارفتر غزل جوان پیوند بخورد . در کنار این نکته تسلط شاعر بر زبان و حرکتهای زبانی در جای جای متن خودنمایی می کند :
زمستان وحشی سوار درختان
به آتش کشیده ست کار بیابان
تن زخمی ماه ،در ابر، پنهان
کسی هست آیا در این دردباران
به درمان بگوید که دارو بیاور

توجه به ساختار سطر دوم که هم «به آتش کشیدن» را تداعی می کند و هم در واقع ترکیب کنایی « کار بیابان به آتش کشیده است » را در خود دارد ،و نیز مصراع سوم و چهارم که واژگان «ابر» و «زخم» به واژه ترکیبی «دردباران» رسیده اند ، نشان از این دارد که شاعر توجه خاصی به ایجاد فضاهای تازه متکی بر زبان و مستقل از خط و فضای اصلی تصویر شعر دارد .
البته گاهی هم برخی ترکیبها ملموس نیستند و زبان و به تبع آن تصویر افت می کند :
باد آمده است یکسره پارو کند
باران اگر به پنجره ها رو کند
صدها شفا به یک نم دارو کند
رنگین کمان بیاید و جارو کند
«هر چ آن به است قصد سوی آن کنم»

در مصراع سوم چنان که می بینید فصاحت حضور چندانی ندارد . یا مثلا :
شاعر کجاست دیو تنومند وزن
خوش بخت قافیه ست که از پند وزن
آویخته ست دست به آوند وزن
باید به قید قافیه و بند وزن
«معنی خوب و نادره را جان کنم »

باز هم در مصراع های دوم و سوم قوافی انتخابی سبب شده اند که تصویر مات شود و زبان از فصاحت بیافتد .
اما چنان که گفته شد این لحظات در کتاب «هفت» بسیار کم است و شاعر معمولا تسلط دلپذیری بر زبان دارد آن هم در قالبی چنین پر قافیه ودشوار :
خسته از دست میزبان شده ام
این دو روزی که میهمان شده ام
درد در درد امتحان شده ام
نه که مشغول آب و نان شده ام
که سراپا فقط دهان شده ام
خورده ام شعر و استخوان شده ام
دنده بر دنده نردبان شده ام
بروید از مقام من بالا

نکته بعدی که نشان از کثرت مطالعات کلاسیک شاعر دارد ، حضورتضمینهای متعدد به شعر کلاسیک فارسی ست . البته انتخاب همین قالب و نیز نوع زبان برگزیده ، خود بیانگر مطالعه عمیق شاعر در گنجینه ادب پارسی ست اما ارجاعات فراوان و مستقیم او بر این نکته بیش از پیش پا می فشارد . به خصوص استفاده های خلاقانه و فعالانه او در مواردی از این دست در مسمط سوم که خود استقبالی ست از یکی از قصاید ناصر خسرو و مصراعهای منفرد به تمامی از آن قصیده است :
«از در در آمدی و من از خود به در»
«گفتی از این جهان به جهانی دگر »
«صاحب خبر بیامد و من بی خبر »
«از پای تا به سر همه سمع و بصر »
«من بر سخنت صورت انسان کنم »

چنان که می بینید حضور غزل سعدی ،آن هم به این شکل ، فضای جالبی در اثر ایجاد کرده است و در هنگام خواندن کلیت اثر نوعی شیدایی را در نتیجه تداعی ایجاد می کند . این اتفاق در این مسمط چندین بار رخ می دهد و فضای اثر را متحول می کند .
در نگاهی کلی بر این هفت مسمط می توان دریافت که شاعر در سه مسمط نخست به بازخوانی کلاسیک قالب می رود که به نظر نگارنده موفق تر نیز هستند و در چهار مسمط بعدی که کوتاه تر هم هستند سعی در ایجاد فضای مدرن تر دارد که مسمط چهارم شاید موفق ترین آنها باشد . این شعر در واقع یک روایت مدرن دارد و به تبع آن زبان نیز مدرن تر شده است و با ایجاد کاتهای متعدد و تصاویر در هم فرورفته سعی در ایجاد موقعیت متفاوت دارد :
وسط صحنه عروسک باشد
راستش گریه کودک باشد
نور چپ هم اگر اندک باشد
تلخک تازه مبارک باشد !
کارگردان به کسی خرده نگیر
روی در نقشه دریا آبی
زیر پر پر زدن مهتابی
در چه فکری حسنک ؟ بی تابی !
زنگ تاریخ فقط می خوابی؟
- شب نخوابیده ام آقای دبیر

اما به طور کلی چنان که گفته شد مفاهیم مطرح شده و نیز جنون دلپذیر زبان ، در موسیقی مسمط بهتر می نشیند . حتی در همین پرداخت مدرن نیز هر گاه شعر و نیز روایت به سمت پریشانی می روند حاصل کار خواندنی تر می شود .
نکته دیگر حضور مفاهیم و اندیشه های عرفانی به خصوص در سه مسمط اول است که تعلق خاطر شاعر به دنیای کلاسیک را نشان می دهد . مفاهیم بنیادینی نظیر مرگ ، پرستش ، زندگی و نظایر آن به خوبی در شعر در هم آمیخته اند. مثلا در بند زیر مفهوم تسلسل به زیبایی نشان داده شده است :
حلقه ماه ، آسمان را خورد
مکث کردم دهان زبان را خورد
تا سرودم روان دهان را خورد
جان به لب آمد و روان را خورد
چه کنم با جهان که جان را خورد
فرصتی شد زمان جهان را خورد
عشق آمد تن زمان را خورد
بی زمان باش و عاشقانه بیا

در کتاب « زخمه» باز هم همان رویکرد شاعر دیده می شود : توجه به زبان خاص ، استفاده از موسیقی ، پرداختن به مفاهیم بنیادی و .... بنابراین بحث را بی جهت طولانی نمی کنم . اما ذکر این نکته ضروری ست که دیگر اینجا با قالب متفاوت و خاص مسمط روبرو نیستیم بلکه به سراغ فضای غزل رفته ایم و بنابراین برخی کاستی ها بیشتر خود را نشان می دهند .
مهمترین نکته به نظر من تک ساحتی بودن شعرهاست . به عبارت دیگر جعفری به برخی مضامین بسیار علاقه دارد : زن بودن در مقابل مرد بودن ، درد کشیدن ، تنهایی و .... فضای سرد و مغموم و عصیان زده شعرهای جعفری در یک یا چند غزل می تواند جذاب باشد اما وقتی با کتابی روبروییم که 59 غزل را در خود جای داده است وقصد فراروی از این فضا را هم ندارد ، حاصل کار به ملال مخاطب می انجامد . به عبارت دیگر مخاطب با دو پرسش اساسی روبرو می شود: آیا شاعر درخششی در زندگانی سراغ ندارد که فضای تاریک شعرش را به تلالویی شادمانه حتی برای لحظه ای آذین ببندد ؟! به راستی خود شاعر غزلهایش را یک بار دیگر مرور کند و بسامد کلماتی نظیر درد و داغ و زخم و ... متعلقات آنها را بررسی کند و بعد به این بیاندیشد که چرا ؟! ...دیگر این که گیرم شادمانی عنصر گمشده زندگی شاعر است ، آیا نباید در هر شعر رویکرد تازه خودمان را نسبت به این مفهوم بی لذتی نشان بدهیم ؟... درست است که هایدگر می گوید هر شاعر بزرگی یک شعر ناسروده دارد و تمام عمر خود را صرف سرودن آن شعر ناسروده می کند و هیچگاه موفق به سرایش آن نمی شود ؛ بهترین شعرهایش به این شعر ناسروده نزدیک ترند و بدترین هایش دورترین و این شعر ناسروده همواره ناسروده می ماند . اما مساله اینجاست که شاعر باید بتواند هر لحظه از زاویه ای و با تصویر دیگرگونه ای و در فضای متفاوتی به سراغ آن برود تا شعر تازه خلق شود نه اینکه دایما با یک سری واژگان خاص در دنیایی مشابه با اثر قبل ، همان حرف را با اندکی بالا و پایین تکرار کند . گلایه من از شاعر به این دلیل است که او حتی گاه برخی کشفهای درخشان خود را نیز قربانی این تکرار ها می کند و به بازخوانی ضعیف یک کشف قدرتمند می نشیند . شاعری که در یکی از درخشان ترین غزلهای «پیانو» نوشته است :
«خطاط آ می نویسد آ پشت آ پشت آ آ »
امروز برایمان نوشته است :
خدا به آی خودش درد را صدا کرده ست
که درد می کند از بس خدا خدا کرده ست
«زخمه»
و :
مفعول جاودان منم و رای درد
آمین همیشه می دمد از آی درد
درمان امانتی ست به امضای درد
بر آستان امنیتم جای درد
«یکی امین دانا دربان کنم»
«هفت»
در واقع بازخوانی آشکارگوی کشف موسیقایی درخشان شاعر ،در این دو مثال اخیر از حلاوت آن به شدت کاسته است و در بیانی بی رحمانه ، نوعی خیانت به خود محسوب می شود .
از سوی دیگر شاعر در مجموعه غزلهایش از تصویرهای عینی فاصله گرفته است و به تصاویر ذهنی و انتزاعی بیشتر تمایل نشان داده است . این رویکرد هر چند در مسمط ها هم دیده می شود اما اولا در آنجا تعدد تصاویر عینی و ذهنی تناسب بیشتری دارند و ثانیا اصولا قالب مسمط اجازه این نحو پرداخت را می دهد . اما غزل فضایی صمیمی تر نیاز دارد و ذهنی گرایی صرف نمی تواند به همراهی مخاطب با اثر بیانجامد . به خصوص وقتی که این ذهنی گرایی به مبهم گویی هم برسد :
می نویسم به زمان تا ابد از خود
صفر از دیگر و هشتاد صد از خود
تا به هشتاد هزارش بکشانم
خط خود را که خودم می کشد از خود
خط اگر بشکندم نقطه به نقطه
نقطه هایم بگذارند رد از خود
خوب خوابم شد و بیدار بدم شد
تا کجا می کشم این خوب و بد از خود
گر چه این پنجره زخم است که باز است
درد در دارد و رد می شود از خود

مقایسه کنید کل این شعر ذهنی را با تصویر عینی مصراع نخست بیت آخر . بی هیچ شرحی ،این مقایسه می تواند بسیار راه گشا باشد .
نکته بعدی از دست رفتن آن شور مسمط ها و تبدیل شدن اش به اندیشه محض در سرایش غزلهاست . اندیشه عنصر مهمی ست . شعر ِبی اندیشه شعری عقیم و ناکارآمد و حتی مبتذل است . اما مساله این جاست که شعر باید شعر هم باشد . شعر تخیل و زیبایی و حساسیت هم می خواهد چنان که شور هم . در یک کلمه ، شاعرانگی نباید فدای اندیشه شود اگر نه می شود مقاله نوشت ! شاعر ما در مجموعه غزلهای «زخمه» گاه چنان به اندیشیدن پرداخته که شعر از نفس افتاده است . این اندیشه ها گاه فلسفی و عرفانی ست :
تن می تواند نباشد اندیشه ها تن ندارند
هر لحظه بیرون می آیند باری به گردن ندارند
هر کس که هستید باشید آنان خود از هم جدایند
از دیگران می گریزند شخصی به جز من ندارند ...

گاه نیز اجتماعی و حتی زن مدارانه اند :
گردن به پایین زن ، گردن به بالا مرد
دیگر نمی دانم من یک زنم یا مرد
گردن نمی خواهم من زن نمی خواهم
تن واکن از گردن ، تا سر کنم با مرد
آرایشم کردی تا حس کنی مردی
تا صورتم زن شد در ذهنم اما مرد ...

و سوال من به عنوان یک مخاطب اینجاست که پس تغزل کو ؟! منظورم صرفا عاشقانگی ومغازله نیست بلکه نگاه تغزلی به پیرامون است . نگاه خیال پردازانه و در عین حال حسی به جهان و اشیاء .
همین نگاه انتزاعی سبب میشود که گاه شاعر به ورطه مبهم گویی بیافتد :
جهان ها مال او ، او با جهان هایش
چه حالی می کند در آسمان هایش
من از او ساده تر هستم که در خاکم
و او پیچیده خود را در همان هایش ...

و گاه تصاویر از نفس می افتند :
من ایستاده ام بر پا با کاسه ای صدا در دست
دیوار رو به رویم هست پژواک هر صدا نزدیک

صدایی که در کاسه است نسبتی با دیوار و پژواک ندارد از سوی دیگر نزدیک بودن پژواک ، تصویر گویایی به دست نمی دهد. به خاطر داشته باشیم که مقصود شفاف بودن بیان است چنان که در همین غزل بیتی داریم که تصویر چندانی ندارد اما بیان شفافش به شدت دلنشین است :
با حرف های سربسته من از سکوت خود خسته
آه ای صدای پیوسته ! نزدیک تر بیا نزدیک

شک نیست مریم جعفری شاعری ست که بر ابزار خود به شدت مسلط است . در همین مجموعه هر گاه شاعر به سراغ عینیت رفته است و نسبت آن را با ذهنیت مشخص کرده است ، به عبارت دیگر حسن تعلیل می آورد ، حاصل کار بسیار درخشان است :
پرنده نیستم اما پری قلم شده دارم
که دوست داشت از اول سفر سفر بنویسد

نگاه کنید به تصویر درخشان و نیز دوگانه خوانی زیبای « قلم شدن ». یا این مضمون پردازی درخشان :
خدا ندید که شب باب طبع شعر من است
که رفت شعله خورشید را زیاد کند

و :
به داستان هو الله دلخوشم هر چند
که آخرش احدی جز خدا نمی ماند

نگاه کنید به بازخوانی «قل هو الله احد»...
گر چه تکراری اند قافیه ها
چار وزن مرا تحمل کن

اشاره پنهان به «چار درد» و شباهت زایمان با سرایش ...این مثال نمونه درخشانی برای پرداخت و اشاره پنهان است .
یا استفاده های درخشان از زبان :
گفت در هوای مردن است دار او ندار او شده است
زندگی برای دوستی فرصتی به او نداده است

رابطه «دار» با «مردن» و نیز با «ندار» شایان توجه است .
نوشتن را صرف کردم گرسنه ماندم همیشه
نوشتم یا می نویسم زنی هستم شعر پیشه

رابطه «صرف کردن» با «نوشتن» و «می نویسم» و «نوشتم» و نیز در خوانشی دیگر با «گرسنه ماندن».
و یا استفاده زیبا از روایت در غزل و زبان سالم :
خواب مانده ام که مانده ام خواب دیده ام که دیده ام
قهرمان پشت صحنه ام پرده را خودم کشیده ام
هر چقدر تند می دوم روی خط اولم هنوز
بیست وهشت سال می شود روی غلتکی دویده ام ...

()
هر چند محبوب ترین کتاب مریم جعفری برای نگارنده همچنان «پیانو» ست اما مسمط های کتاب «هفت» به خصوص سه مسمط اول و نیز لحظات درخشان کتاب «زخمه» به من می گوید که شاعر ما آگاهانه در مسیری گام نهاده است که با برخی درنگهای حسی می تواند به فرداهایی روشن تر نیز برسد . چنین باد .

هفت – مجموعه 7 مسمط نو – مریم جعفری آذرمانی – نشر مجنون – چاپ اول 1387 – 36 صفحه – 1900 تومان
زخمه – مجموعه غزل - مریم جعفری آذرمانی – نشر مجنون – چاپ اول 1387- 77 صفحه – 2900 تومان

*******************************
پنجم اینکه :

چون احتمالا این آخرین پست سال 1387 است و پست بعدی به سال 88 موکول خواهد شد ، عید را به همه همراهان مهربان این وبلاگ تبریک می گویم و غزل زیر را چون همیشه پس از تقدیم به دلنوازترین ، به عنوان عیدانه حضورتان پیشکش می کنم :

«رستاخیز»

آویختی درون غزل چلچراغ را
پر کردی از ترنم گامت اتاق را

کفپوش پیچکی شد وگل از گل اش شکفت
پیچید ساقه ساقه بلندای ساق را

قالی دوید و بوسه به پایت زد و نشست
رج رج مرور کرد شب اشتیاق را

آغوش گرم مبل به رویت گشوده شد
سینی گرفت پیش تو چایی داغ را

دیوار هم صدای تو را دوره کرد و بعد
هر پنجره گشود دری رو به باغ را

گنجشکها قناری آوازه خوان شدند
وقتی پراندی از شب کوچه کلاغ را

پوشید پرده را تن لغزان باد که –
- کل می کشید شادی این اتفاق را

شومینه کنج دور اتاق آه می کشید
گُر می گرفت شعله به شعله فراق را

ساعت سرود ثانیه ها را برای تو
خواند از بر آن قصیده پرطمطراق را

هی تیک ... تاک ...نه! همه را تاک می سرود
مست از تو کرد کل فضای اتاق را
()
دیگر سرودن از تو برایش محال شد
من ...
شرم کرد ...
قافیه را باخت ....
لال شد !

**************************
لحظه لحظه تان سرشار از هزار عیدانه لبخند و بوسه !
سیامک


سلام
اول اینکه : ...
... شب که آمد کنار پنجره نشست ، دلت گرفته بود از ندیدن خورشید . از سر صبح آفتاب رفته بود پشت ابرهای بی باران و دلت مثل یک نهالک نورسته چشم دوخته بود به آسمان ... نمی دانستی اما ...نمی دانستی ابر هم دل نمناک خودش را دارد . نمی شود که هی خورشید بیاید بنشیند لبه هره آسمان و چشم بیاندازد توی چشمهای تو و دست بکشد بر لطیف سپید تنت ... دل لطیف ابر برای تو آب شد از بس که ندیدت ... امروز ،خورشید سر نزده ، خودش را انداخت جلو و راه آفتاب را بست تا چشمش به جمال تو روشن شود ....حالا دارد قند توی دلش آب می کند و خدا را چه دیدی شاید فردا صورت زمین را سفید کرد ...سفید سفید ...مثل قند ! ... بعد دوباره خورشید در می آید ... و تو می دانی چقدر لبخند خورشید بر پهنه سپید صورت زمین زیباست ... و باز تو نمی دانی حال دل ابر بیچاره را ... دنیا محل عبور همین دانستن ها و ندانستن هاست ... و عشق درست در تقاطع این دو اتفاق می افتد : دانستن و ندانستن !... و هیچ عاشقی همه چیز را نمی داند ، چنان که هیچ معشوقی و این روایت تنها به برکت وجود عشق شکل خواهد گرفت که دانای ِکل ِکلان روایت ماست ... حالا فکر از گوشه ذهن این دانای کل ، ابر بیچاره با دل مخملی اش ، سرک می کشد به هوای چشم تو !... دل اش را فتح کن به لبخندی عزیز ! ...که عاشقان تو ، نازنین ترین دوستان من اند .... دلش را خوش نه ! ...دلش را فتح کن ! ....
_____________________
دوم اینکه : .... [ حرف نزدن نشانه شرمندگی بابت تاخیر همیشگی ست !!!]
____________________
سوم اینکه :
گزارشی درباره این روزها :
- ما در آمل همراه برخی دوستان یک جمع خوانی داریم که هربار کتابی یا شعری یا داستانی خوانده و بحث می شود . این روزها در کنار این جمع خوانی معمول ، خوانش دوباره مثنوی را هم داریم . بی شک هربار خواتندن این اثر سترگ حرفی تازه را برمی انگیزد . به فکر این افتادم که دریافتهای خودم را از این جمع خوانی بنویسم . البته به زودی و اگر وقتی باشد و ....
- ستون «دنیای مجازی » صفحه شعر جوان روزنامه جام جم پنجشنبه ها ، سه چهار هفته ای تعطیل بود به خاطر تعطیلی خود روزنامه در چند پنجشنبه متوالی و نیز حجم دیگر مطالب در پنجشنبه های غیر تعطیل اش . برای این هفته پنجشنبه ( 3/11/87) معرفی وبلاگ «سید محمد علی رضا زاده» و «نغمه مستشار نظامی» را نوشته ام که قرار است کار شود .
- هفت سنگ 7 ساله شد ! ...این برای من و خیلی دیگر از بر و بچه های قدیمی دنیای مجازی و به خصوص نویسندگان این نشریه الکترونیکی خیلی معنا دارد . معنای دوستی های ماندنی و شور و شوقهای جوانانه برای نوشتن و اندیشیدن ... شماره جدیدش به زودی می آید ..حتما ببینید ...
- جشنواره شعر فجر در حال برگزاری ست . امیدوارم حاصل کار و انتخابهای صورت گرفته برایند مناسب و معقولی از یکسال تلاش هنری شاعران این مرز و بوم باشد .
______________________
چهارم اینکه :
برویم سراغ کتاب :
- سطرها در تاریکی جا عوض می کنند : سومین مجموعه شعر گروس عبدالملکیان در شرایطی منتشر شد که کتاب دوم اش «رنگهای رفته دنیا » کتابی تامل برانگیز و خواندنی بود و این یعنی بالا بردن سطح توقع جامعه ادبی . کتاب حاضر کتاب خوبی ست . سرشار از همه درخشش های شعر اندیشه مدار و صمیمی گروس . نقد خیلی خوبی بر ویژگی های مثبت کتاب « سطرها در تاریکی جا عوض می کنند» به قلم دوست گرامی ام آقای سید رضا سید حسینی نوشته شده است که با ان کاملا موافقم و توصیه می کنم حتما آن را در این آدرس بخوانید . لذا اطاله کلام نمی کنم و حرفهایی را که ایشان گفته اند تکرار نمی کنم . تنها بر آن می افزایم که کتاب حاضر به نظر من یک نقطه ضعف دارد ، آن هم اینکه تک ساحتی ست . به این معنا که از صدر تا ذیل کتاب در نفی مدرنیسم افسار گسیخته و نوستالژِی طبیعت از دست رفته و نیز آسیب های انسان به جهان به واسطه جنگ و دنیای صنعتی و امثالهم است . به عبارت دیگر شاعر در تمام کتاب در حال اندیشیدن به این مفاهیم است و بارها و بارها به شکل های گوناگون همین مبحث را بازمی شکافد و البته هر بار به طریقی هنرمندانه و زیبا .حتی در مثالهای نقد آقای سید حسینی می توانید این رویه را به عینه ببینید . شک نیست که این دغدغه ، بی سبب و کوچک نیست و باز شک نیست که شعر گروس اصولا شعر اندیشه است اما تکرار این مفهوم در کلیت کتاب سبب می شود یکنواختی بر کتاب حاکم شود و مخاطبی را که در یک نشست کل کتاب را می خواند دچار ملال کند . چنان که هر گاه – ودر موارد بسیار نادر حداکثر دو سه شعر – فضا به سمت مثلا عاشقانگی سوق یافته ، جای نفس تازه کردن برای مخاطب پیدا می شود و شاعر توفیق بیشتری هم می یابد . به گفته دیگر این مجموعه مشتمل بر شعرهایی ست که قرار گرفتن شان در هر دفتر شعری بر وزن آن دفتر می افزاید اما گرد آمدن شان در یک دفتر سبب خستگی مخاطب می شود . البته این تنها نظر من به عنوان یک مخاطب است . شاید مخاطبین دیگر نظری غیر از این و البته صائب داشته باشند . من اما فکر می کنم شاعری که این قدر زیبا تفکر عاشقانه اش را به تماشا می گذارد و یک رابطه را کالبدشکافی می کند می تواند اوجهایی دیگر در ساحتهایی غیر از نفی مدرنیسم را هم چون اینجا رقم بزند :
از تو تنها حلقه ای طلایی
از من
نانی که به خانه آورده ام ، پیداست

مه در اتاق مان بیشتر شده

باز هم به اشتباه
لب هایم را بر دیوار گذاشته ام
بوسه های هدر رفته
آواز آن قناری غمگین است
که در بزرگراه می خواند
یا عطر موهای توست
در شب های سرماخوردگی

مه در اتاق مان
بیشتر شده

پرتقالی که پوست می کنی
انگشت های من است
و از آبی که می خورم
صدای گریه می آید
مه بیشتر شده
و روزهایمان قایم باشکی ست در تاریکی :
من در اتاق پنهان می شوم و
تو چشم می گذاری و
به خواب می روی

قدرت شاعر در ساده گویی و البته ژرف نویسی در همین مثال به وضوح دیده می شود . اینها خصوصیات همواره مثبت شعر گروس است که گفتم برای خواندن ریز به ریز این خصوصیات شما را به این مقاله ارجاع می دهم که هدف گفته شدن زیبایی ست . خواندن این کتاب خوب را در فراوانی کتابهای متوسط شعر به شدت توصیه می کنم .

سطرها در تاریکی جا عوض می کنند – گروس عبدالملکیان – انتشارات مروارید – چاپ اول 1387 – 85 صفحه – قیمت 19000 ریال
_________________________________
- خیانت و دو نمایشنامه دیگر : خواندن اثری از برنده جایزه نوبل همیشه وسوسه انگیز است . البته بسیار شده که کتابی از این دست را بخوانیم واحساس غبن کنیم . این به خیلی چیزها بر می گردد مثل ترجمه شدن متن که خیلی از خصوصیات اش را به خصوص در متن های زبانی تحت تاثیر قرار می دهد ، فضای متفاوت فرهنگی نویسنده با مخاطب و ... .
اما هارولد پینتر در این کتاب آشکارا نشان می دهد که چرا برنده نوبل شده است . به خصوص نمایشنامه نخست کتاب «خیانت» اثری به شدت روانشناسانه و دقیق است . هر چند متن موردنظر از لحاظ ویزگی های فرمی نیز قابل بررسی ست اما به نظر من مهمترین نکته در اندیشه محوری درون مایه اتفاق می افتد . نمایشنامه در نه صحنه اتفاق می افتد و ترتیب زمانی صحنه ها معکوس است . به این معنا که صحنه نخست در سال 1997 و صحنه پایانی در 1968 اتفاق می افتد . این فرم اندیشیده ، سبب می شود که منظور نویسنده که کالبدشکافی یک اتفاق است به بهترین شکلی نمود پیدا کند . در واقع نویسنده زنجیره علتها را یک به یک وامی کاود و در زمان به سمت عقب حرکت می کند . این اجرای فرمی که در خدمت محتوا قرار دارد اثر را به شدت چالش برانگیز و قابل تامل می کند . همچنین در نمایشنامه ای دوم و سوم که کوتاه تر هم هستند ، به خصوص در نمایشنامه سوم ، ساخت دیگرگونه و نامتعارف متن به خوبی در خدمت درون مایه است . فضای منجمد نمایشنامه سوم - « خاکستر به خاکستر » - همراه با دیالوگ نویسی های فوق العاده اش که معجونی از احساسات گوناگون را به تماشا می گذارند به خوبی با یک صحنه فراموش ناشدنی که دیالوگ میان صدای ربکا و پژواک صدایش است به پایان می رسد و نشان می دهد که ترجمه خوب چقدر می تواند به داد یک متن زبان محور برسد . در پایان کتاب نیز نوشتاری در مورد این کتاب و اصولا شیوه نویسندگی پینتر هست که خواندنی ست .

خیانت و دو نمایشنامه دیگر – هارولد پینتر – ترجمه شعله آذر – انتشارات نیلا – چاپ یکم 1386 – 119 صفحه – 20000 ریال
__________________________________
- سمفونی رنگها : هر روز که می گذرد شعر جوان بیشتر و بیشتر جا باز می کند و صداهای تازه از همه جای ایران شنیده می شود . اما صداهایی هم هستند که علی رغم گذشت چندین سال از شنیده شدن شان از رتیبونهای گوناگون و نشریات مکتوب و مجازی کمتر به سراغ چاپ مجموعه مستقل رفته اند . گذشته از دلایل چنین رویکردی از سوی شاعر ، گمان دارم که به تعویق انداختن چتپ مجموعه برای یک شاعر تثبیت شده ، بیش از آن که سودآور باشد دردسر ساز است . به گمان من ، هر چند شعر تاریخ مصرف ندارد ، اما برخی ویژگی های فرمی به مرور زمان تر و تازگی خود را از دست می دهند و حلاوت روز نخست را ندارند . این البته بیشتر نشان دهنده ارزش فراتر محتواست ولی به هر حال هیچ شعر خوبی فاقد ساختار نیست و به هر حال نوآوری های ساختار و فرمی بخشی از نگارش هنری هستند .
امیر مرزبان سالهاست که شاعری شناخته شده در عرصه شعر جوان است . اما به دلایلی که برای نگارنده چندان معلوم نیست تا به حال تن به چاپ مجموعه آثار خود نداده بود تا اینکه امسال کتاب سمفونی رنگها در نمایشگاه کتاب عرضه شد .
سمفونی رنگها نشان از دغدغه های شاعری مرزبان دارد . مهمترین دغدغه او روایت است . مرزبان که در کنار شعر ، داستان نویسی را نیز تجربه کرده است ، بر روایت محوری در غزلهایش تکیه زیادی دارد . یک شمارش سر انگشتی نشان می دهد که لااقل نیمی از 90 غزل کتاب دارای یک روایت داستانی کاملا آشکارند و حتی در باقی آثار نیز یک خط روایی ناپیدا را می توان سراغ گرفت . به عبارت بهتر نیمی از شعرها دارای پرسوناژ ، دیالوگ ، گره افکنی و گره گشایی و سایر تمهیدات داستانی هستند . این رویکرد جدی به روایت نشان می دهد که مرزبان این شیوه را به عنوان فرم غالب و موردعلاقه اش برگزیده است . در باب روایت در شعر جمله درخشانی از بورخس وجود دارد که : « آینده از آن شعر-حکایت است » . البته به نظر می رسد منظور بورخس هم ناظر بر داستانهای شاعرانه و هم شعرهای دارای روایت است مثل بسیاری از آثار خودش . اما به هر حال نمی توان تاثیر روایت بر حفظ هارمونی اثر و همراهی مخاطب و نیز ایجاد وحدت عمودی در شعر را انکار کرد . چنان که پیش از این نیز در جاهایی اشاره کرده ام به گمان من روایت در شعر به سه شکل قابلیت حضور دارد .
الف - گاهی روایت ما در ذات خود شاعرانه نیست و یک موقعیت معمولی و به عبارت بهتر رئال را بیان می کند . در این نوع روایت شاعر با پرداخت شاعرانه اجزای داستان به یک جزءنگری شاعرانه می رسد . به عنوان مثال داستان بسیار نوشته شده غزل معاصر : مردی که به ایستگاهی می آید و منتظر قطاری ست که معشوق قصه را بیاورد و .... این روایت کاملا رئال است اما شاعر با تمهیدات شاعرانه اش فضای ایستگاه ، حس مرد ، دنیای زن ، مونولوگهای درونی و فضای ذهنی هر یک از پرسوناژها و ... را به شکلی هنرمندانه تصویر می کند تا شاعرانگی در یک روایت تخت ، به منصه ظهور برسد .
ب - اما گونه دوم وقتی ست که شاعر به سراغ یک روایت ذاتا شاعرانه می رود . روایتهایی که به خودی خود فضای سوررئال دارند و فراواقعی اند . مثلا جاندار انگاری دارند : درختی که سخن می گوید ، آشنایی زدایی معنایی دارند : بارانی که می خواهد از زمین به آسمان ببارد یا اصلا خیال گونه اند : ماهیگیری که به دریا می رود تا خورشید را صید کند و....
در واقع این جا روایت خودش به ذاته شاعرانه است و در نتیجه شاعر نیازی به پرداخت شاعرانه اجزا ندارد . به عبارت بهتر اینجا بیشتر کلیت متن شاعرانه است و شعر در کلیت متن اتفاق می افتد .
ج - گونه سوم شاعرانی قدرتمند را می خواهد تا این دو شیوه را بیامیزند یعنی هم پرداخت شاعرانه باشد و هم کلیت متن . مرور کنید قصه دخترای ننه دریای شاملو را یا مثلا شهریار شهر سنگستان را .
امیر مرزبان در سمفونی رنگها بیشتر معطوف به روایت های دسته نخست است . روایتهای تختی که پرداخت شاعرانه پیدا کرده اند هر چند در برخی آثارش با ایجاد یک فضای ذهنی به گونه دوم هم سرک می کشد مثل :
مربع از سر این سطرها قناری شد
غزل قلمرو یک بیت ابتکاری شد

یا :
شبی که دخترک توی قصه پرپر شد
دو تا فرشته پریدند و ... قصه از سر شد

به عبارت دیگر شاعر در این دست از اشعار با ایجاد یک فضای رویاگونه به روایت شاعرانه می رسد . اما در بیشینه اشعار این دفتر روایت از دست روایت های تخت دسته نخست است :
آقا رسیده ابری و خانم به زیر چتر
یک چارراه ساده و مردم به زیر چتر

چنان که گفته شد حداقل فایده روایت حفظ هارمونی متن و برانگیختن همراهی مخاطب به واسطه روایت و نیز حفظ وحدت عمودی شعر است . اما نباید از نظر دور داشت که شاعرانگی نباید از دست برود . به عبارت دیگر نباید به جای شعر با یک منظومه طرف شویم . این دامچاله به خصوص در مورد شعرهایی که با شیوه نخست و با روایات تخت سروده می شوند ، بسیار محتمل است . به عبارت بهتر در این دست از اشعار ، هر گاه شاعر از یاد ببرد که دارد شعر می گوید و داستان نمی نویسد ، شعر به ورطه نظم خواهد غلتید . به عبارت دیگر خالی شدن شعر از تصویر و تخیل سبب می شود شاعرانگی از دست برود . در شعرهای مرزبان هر چند این نکته پر بسامد نیست اما به هر حال گاه گاه دیده می شود :
می گوید آی حضرت آقا – سلام ، بعد
دیر آمدی برای دفعه چندم ، به زیر چتر
ترجیح می دهد برود دیرتان شده است
بعد از کلاس ساعت سوم به زیر چتر ...

یا :
آمد نشست و بر این میز ، طرح بلوزی که آبی ست
در چشم من جا گرفته ، مقصود این کار او چیست ؟
-آقا ببخشید ، لطفا ..! این کاغذ کوچکم را
از من بگیرید و امضا ، آنجا که یک ذره خالی ست ...

نکته بعدی شعر مرزبان توجه به اندیشه است . برخی شعرهای مرزبان کاملا اندیشه مدار و حتی فلسفه مدارند . مثلا این شعر را ببینید که کاملا بر اساس معیارهای زبان شناسی و نگره های فلسفی زبان ست :
کلمه اتفاق می افتد ، پس نگو «مرگ» چون که می میرم
پس نگو «بوسه» و نگو «آغوش» ، چون که یک روز از تو می گیرم

تا پایان شعر همین نگرش در حال شکل گیری و دیالوگ است که اتفاق فضایی شاعرانه را رقم می زند . اصولا حضور اندیشه در شعر زیباست اما به شرط آن که شعر از اوج ناخودآگاهی به ورطه خودآگاهی در نغلتد . به عبارت بهتر شعر به جای اندیشه ورزی به نمایش دانایی شاعر تبدیل نشود . مرزبان در بسیاری از شعرهایش در اندیشه ورزی موفق است اما گاهی نیز حاصل این گونه می شود :
یک روز گرم و معتدل ماه تیر بود
شاعر درون صفحه شعرش اسیر بود
دست اش میان صفحه شصت ویکم چکید
پایان داستان بد شاه لیر بود
این صفحه کوردلیا مرده بود و بعد
در زیر دار لشکر کنت وامیر بود
و سطرهای بعد قصه هملت شروع شد
تنهایی پرنس جوانی که پیر بود
برداشت یک قلم و سر سطرها نوشت ...
پولی نیوس پدرزن من هم وزیر بود
در صفحه چهلم و سطر نهم نوشت :
اوفلیای خسته که از عشق سیر بود ...

چنان که می بیند درونی نشدن ماجرای هملت سبب شده است که مراعات نظیر شاعر بیشتر به عرصه به رخ کشیدن دانایی تبدیل شود و کارکرد اجزا شاعرانه نباشد . زیر همین مثال می شود به چند نکته دیگر هم اشاره کرد که در برخی شعرهای دیگر این دفتر نیز دیده می شوند :
- استفاده از لغات غیر فارسی : به نظر من ، حضور این کلمات چون به دایره واژگانی شاعر می افزایند و در ضمن دارای بار عاطفی و تداعی خاص هستند ، می تواند سبب افزایش فرصتهای شعری شود . اما برخورد شاعربا این کلمات از دو جنبه مهم است . یکی اینکه آنها را درونی کند وچنان نشود که از متن بیرون بزنند . به عبارت دیگر شاعر بتواند از آنها در خدمت شعر خودش و به نفع شاعرانگی استفاده کند و این واژگان نیز در کنار واژگان دیگر به هارمونی برسند و نه اینکه یک کولاژ زبانی شکل بگیرد . مرزبان گذشته از مثال فوق یا برخی مثالهای دیگر ، استفاده مثبتی نیز این کلمات داشته است مثلا :
تمام هفته منجر به یاس فلسفی ام
نداشت فایده پاشویه هگل بی تو

اما مثلا در همین شعر خوب این بیت هم هست :
نه ! گوشی تلفن را شکسته ام دیشب
که چیست فایده اختراع بل بی تو ؟!

واقعا اگر قافیه ما این نبود شاعر به یاد بل می افتاد ؟ ...و اصولا چه ضرورتی دارد ؟ ... به عبارت بهتر آوردن کلمه «تلفن» در مصراع قبل به تنهایی به «بل» اجازه حضور نمی دهد .
گذشته از ضرورتهای محتوایی کلمات لاتین ، شیوه نشاندن این کلمات در عروض و نیز نحوه ادای آنها نیز موضوع چالش براگیزی ست . برخی مثل نگارنده معتقدند که نحوه ادای کلمات غیر فارسی و به خصوص لاتین باید به لحن طبیعی کلام نزدیک باشد . به عبارت دیگر با همان فونتیک لاتین ادا شوند . مثلا «تاکسی» به نظر نگارنده اگر با لحن طبیعی کلام تلفظ شود ، دارای دو مصوت بلند است حال آنکه تبدیل آن به یک مصوت بلند ، یک مصوت ساکن (کوتاه) و یک مصوت بلند ، به معوج کردن واژه می انجامد و لحن طبیعی کلام را در شعر بر هم می زند . برخی دیگر ، که بسیاری از اساتید نگارنده را نیز شامل می شوند ، معتقدند که حضور کلیه کلمات در شعر تابع قواعد عروضی فارسی ست و نحوه ادای آن در زبان معیار ملاک نیست چنان که برخی کلمات فارسی هم گاه در فارسی با تخفیف بیشتری ادا می شوند مثل «خاک» . به هر حال چه نخستین نظر و چه دومی را بپذیریم باید در آثارمان این وحدت رویه را حفظ کنیم . نمی شود که گاه از شیوه نخست سود ببریم و گاه از رویه دوم . به عبارت دیگر ضرورت وزن نباید نوع نگاه ما را به واژه عوض بکند . در شعر مرزبان این وحدت رویه کمتر قابل مشاهده است . در همین شعر بالا می بینیم که «کوردلیا » از رویکرد اول و «اوفلیا» از رویکرد دوم و «پولی نیوس» در دو هجای کشیده «او» از هر دو رویه به شکل مشترک استفاده کرده است .
یا مثلا در برخی جاها اصولا شکل ادای کلمه به نفع قافیه یا وزن معوج شده است :
سلام خانم زیبای من چه می نوری !
اجازه هست برقصیم با تم ماژور
اجازه هست که خورشید مطلقا بشود
از آن نگاه پر از التهاب چشم تو کور ؟
!
که کلمه «ماژور» اصولا به این شکل تلفظ نمی شود .
- استفاده از اعداد در شعر باید از منطق مشخصی پیروی کند به خصوص زمانی که تکیه بر این اعداد زیاد است . در همین شعر شاهد مثال 61 و 40 و 9 اعدادی هستند که لااقل نگارنده بار تداعی مشخصی برایشان ، با توجه به محتوای شعر ، پیدا نکرده است . یا مثلا در شعر «آقا رسیده ابری و خانم به زیر چتر» کارکرد شاعرانه تاریخهای متعددی که در شعر آمده است چندان واضح نیست و گمان نمی رود تبدیل هر تاریخی به تاریخ دیگر به معنای شعر آسیبی بزند . بدیهی ست که دلایل فرامتنی برای این همه تاریخ ، در تجربه شخصی شاعر ، محتمل است اما در این مقیاس وسیع توجیه کننده خوبی نیست .

زبان در شعر مرزبان معمولا ساده و نزدیک به نحو طبیعی کلام است که به خصوص در شعرهای حسی اش به ارتباط مناسب با مخاطب می انجامد :
دو راهی ام که تو یکسو ؟...نه در سوی منی
تو ایده آل دل انگیز جستجوی منی

یا :
اجازه می دهی این بار عاشقت باشم ؟
همیشه دُور تو باشم اگر چه دورادور

در همین مثالها مشخص است که شاعر با تسلط مناسب بر زبان می تواند به راحتی به هم حسی با مخاطب برسد ودر این راه از بازیهای زبانی مصراع دوم بیت فوق یا لحن مهربانانه و صمیمی بیت نخست به خوبی استفاده می کند . اما شاعر ما گاه با سهل انگاری دچار افتهایی هم در زبان می شود . مثلا حذف «را» ی مفعولی در چند جا و به خصوص در این شعر که فصاحت را کم کرده است :

کسی را در میان بادها گم می کنم هر بار و می بینم
پرستویی به دستان خودش سوزانده یک یک کل پرهایش [را]
زمان شمشیر بر می دارد و حتا زمین خنجر به پهلویم ...
به پایم می زند روز و شب تکراری ام هر دم تبرهایش [را]

...
و البته یک جا هم یک «را» ی اضافه :
چکار کرده ای این مرد تلخ تنها را ؟
خیال تو به دل من نمی نهد پا را
؟
«پا نهادن» فعل مرکبی ست که لازم است و نیاز به مفعول و در نتیجه «را» ندارد .
گاهی نیز شاعر دچار حشوهایی می شود که برازنده او نیست :
حکم تسلیم محض و تمکین بود
محتسب بغض «هجر و دوری» شد

یا دور شدن از فصاحت :
خدای من ....چقدر سخت ! نه !نمی خواهم !
تو وارث همه داغ این جگر باشی

یا باید گفت : همه داغهای این جگر ... یا : این همه داغ جگر ... یا هر چیز دیگری که به فصاحت بیانجامد .
یا در این غزل ترانه که اتفاقا حس وحال جذابی هم دارد :
موجای خسته دوباره سر به ساحل می زنه
یکی داره توی کوچه شما ول می زنه...
دور ماشینو گرفتن رو سرت گل می پاشن
یکی داره اون طرف واسه خودش کل می زنه

«ول زدن » به جای «ول گشتن» یا «ول بودن» و «کل زدن» به جای «کل کشیدن» چندان فصیح نیست .
اما به هر حال امیر مرزبان شاعری ست که اوجمندیها و ارجمندیهای شعرش غیر قابل کتمان است . در حقیقت همه آن چه گفته شد برخاسته از انتظاراتی ست که تصاویر بکر و پرداختهای زیبای این دست از ابیات موجب آن است :
سیپیدنویسی های درستی مثل :
واژه اصلا لال می ماند بگوید تو چقدر ...
بس که زیبایی دهانش مانده از تمجید باز

یا :
به چشمهات قسم می خورم که می ترسم
که سیل نوح بیاید ... عصای موسا را ...

تلمیحهایی درخشان مثل :
ارس شدی که بباری ، دوباره زنده کنی ،
برای من همه خاطرات سارا را ...
بخوان ! بخوان ! که صدایت به خاطرم آورد
دوباره قصه «ابن السلام» و «لیلا» را

یا تصاویر زیبایی از این دست :
شما شرابی ...میخانه ای ...لبی ... جامی
عزیر من ! عطش مانده در سبوی منی ...
و برکه های دو چشمم همیشه پر آبند
بچرخ داخلشان تا ابد که قوی منی

یا در این غزل ترانه زیبا :
انگاری هر کی میاد اونجا یه جوری گم می شه
جنگلای وحشی مازندرون ِ چشمهات
انگاری هر کی میاد اونجا ... یه جوری مُرده ، نه ؟
احتمالا میدون عاشق کشون چشمهات

این همه را گفتم تا به امیر مرزبان بگویم کاش به جای بیش از 90 غزل موجود در کتاب ، 60 کار برگزیده تر را ، آن هم با پیرایشی تازه به چاپ می سپرد تا غلظت شاعرانگی اش افزوده شود . و نباید از این نکته هم گذشت که تعجیل احتمالی در چاپ کتاب سبب شده است که متن سرشار از غلطهای چاپی ای باشد که برخی اوقات حتی وزن را به شدت دچار اختلال می کند و برای مخاطبی که با امیر مرزبان وسابقه او آشنا نیست ایجاد سوء تفاهم خواهد کرد .می دانم که به شهادت درخششهای شعری امیر مرزبان ، فرداهایی پربارتر فرا خواهد رسید .

سمفونی رنگها – امیر مرزبان – انتشارات ابتکار دانش – چاپ اول 1387 – 171 صفحه – قیمت 2000 تومان
________________________________

پنجم اینکه :
برای حسن ختام این متن مطول ،غزلی را بخوانید از بهروز سپیدنامه عزیز که لطف کرده است و در اختیارم قرار داده است . بخوانید و نظر بدهید :

بهروز سپیدنامه
شعله ی زیتون ( به کربلای غزه)

به سودایی که بفشانم غبار بودن خود را
به دریا می‌سپارم دیده‌ی پاروزن خود را

خدا را ای پیمبرزادگان بی خواب و تعبیرش
میان گرگها گم کرده‌ام پیراهن خود را

دلیلی کو برافروزد چراغ از شعله‌ی زیتون
که من گم کرده‌ام در باد و باران میهن خود را

زمستان است و قندیل سکوت و قریه‌های دور
که می‌مویند در مه آفتاب روشن خود را

ضریحی باید از دریاچه‌های خفته در باران
که بندد دختر ساحل دخیل شیون خود را

افق افراشت در چشمم طلسم آیینه‌های راه
تماشا می‌کنم با هر قدم برگشتن خود را

بهارا چتر خود بگشا فراز برگریزانم
که شاید شعله افروزم شبی خود خوردن خود را

****************
فردا روز دیگری خواهد بود ، روز گل و بوسه و ابریشم و لبخند ...
سیامک


سلام
اول اینکه :...
... مات تو شد ... می دانستم !...هر چقدر خواست خلیج آبی اش را به رخ تو بکشد ، سربازهای مژه ات راه بر او بستند تا چشمانت بر اریکه پادشاهی بنشینند در این جزیره جنوبی ! ... انداخت خودش را به پای تو خلیج ، با دانه دانه مرواریدهای آمده و نیامده اش ... هر ماسه سفید مرجانی اش ، بوسه ای شد و بر دامن ات نشست ، بلکه نمک گیرت کند ... و بیچاره نمی دانست که نمک گیر تو می شود با همان بوسه ها ! ... حالا تو پشت به «کشتی یونانی» ایستاده ای تا صورتت را با «ناخدا خورشید» توی یک قاب ثبت کنم .... «ناخدا خورشید» دلش خون است از اینکه روزی دیگر باز خواهد آمد و تو دیگر بر ساحل خلیج نخواهی بود...اصلا کشتی اش به همین خاطر به گل نشسته بود ...که روزی تو بیایی و خلیج ، موج در موج ، پیش آمدن ات دف بزند ...آن وقت بایستی و به من نگاه کنی و بگویی : از من وغروب و کشتی عکس بگیر ! ... و من ثبت می کنم لحظه خون شدن دل ناخدا خورشید را در کشتی یونانی ...
vrwrc9.jpg
کشتی ای که به خاطر آمدن تو به گل نشست ....و این را هیچ کس ندانست و نخواهد دانست . جز من که به همه معجزات تو ایمان دارم !

__________________
دوم اینکه : بازم دیر کردم انگار ....!!!
__________________
سوم اینکه :
گزارشی از این روزهای خودم :
-نقد کتاب خوش به حال آهوها سروده خانم پانته آ صفایی را تمام کردم . از آنجا که زاویه نگاه ویژه ای نسبت به این کتاب و برخی غزلهایش داشتم با اساتید خودم جناب آقای میرافضلی و آقای دکتر ترکی مشورت کردم و راهنمایی های ارزنده ای شنیدم . از همین جا سپاس شان می گویم به خاطر مهربانی همواره شان . همین روزها این نقد مفصل را جایی منتشر می کنم و خبرتان می کنم .

-مجله شعر اخیر- شماره 62 - پرونده شعری مهدی فرجی شاعر جوان کاشانی را مورد بررسی قرار داده است . نقد من هم در این شماره هست با عنوان « انگار که طوفان غزل بر تو وزیده » . فعلا که لینک اش نیست اما در اولین فرصت لینکش را می گذارم تا از نظرات خود بهره مندم کنید .

-مشغول نوشتن نقدی بر کتاب «سمفونی رنگها» سروده امیر مرزبان هستم که امیدوارم نقد منصفانه و به درد بخوری شود ....

-یک دوست قدیمی را بعد از سالها پیدا کردم . مهربانی به نام «آرش مشعشعی» که دوست دوران سربازی در کرمانشاه است و سرپنجه هنرمندی در نوازندگی دارد . یادم نمی رود که سه تار نواختن اش ، فضای سرد سربازخانه را جلا می داد و می گفت نواختن را از صدای استاد شجریان فراگرفته است ! ... استعداد نابی دارد این رفیق شفیق ما . حالا بعد از این همه سال لطف کرده است و مرا یافته است تا خبر بدهد که از دو سه کارم برای آهنگسازی استفاده کرده است . او که این روزها به شکل حرفه ای آهنگسازی می کند و ویولن و کمانچه را نیز به سازهایی که می نواخته ، افزوده است . گذشته از همه این حرفها ، یافتن دوباره دوستی هنرمند بسیار لذت بخش است .

- نقد «عطر تند نارنج» به قلم دوست خوبم «احسان مهدیان» عزیز در روزنامه جام جم منتشر شد . «لینک مطلب»
همچنین خانم مریم جعفری هم لطف کرده اند و بر این کتاب نقدی نوشته اند در روزنامه کارگزاران .«لینک مطلب»
همچنین یک معرفی هم به بهانه چاپ دوم کتاب «عطر تند نارنج» در روزنامه «فرهنگ آشتی» چاپ شده است که سپاسگزارم از نویسنده مهربان اش «لینک مطلب - ستون بالای سمت راست ».
______________________________

چهارم اینکه :
دو وبلاگ جدید برای غزل جوان که نخواندن شان کفران نعمت است !
- وبلاگ محمدعلی رضا زاده : که امیدوارم زود به زود به روز شود !
- وبلاگ اسماعیل محمدی با عنوان «شعر و سیگار» : دوست تازه من با غزلهایی جاندار .


چهارم اینکه :
برویم سراغ کتاب و برای این پست 2 اثر داستانی و یک نمایشنامه رادیویی :

-کافه پیانو : گمانم که دیگر همه عالم و آدم می دانند که این رمان «فرهاد جعفری» حسابی فروخته است ودهها نقد حسابی و عمدتا مثبت هم بر ان نوشته شده است . کتاب کتاب خوبی ست . مسلما از خواندن اش پشیمان نمی شوید . جذابیت مهمترین مولفه کتاب است . گره های داستانی درست و به جا هستند وشخصیت پردازی ها هم ملموس و دلپذیر . اما آن چه مرا متعجب می کند دو نکته است : نخست این که این کتاب اصولا اثری روشنفکری نیست . به عبارت بهتر نقدهایی که بر این کتاب دیدم این تصور را در من ایجاد کرد که با اثری پیچیده و خاص پسند مواجه خواهم شد . به خصوص توجه ویژه جامعه خاص کتاب خوان به این اثر ، سبب شد تا این باور در من تقویت شود . اما کتاب کاملا اثری ساده و سرراست است . اگر از 20 صفحه انتهایی کتاب ، که واجد اندک پیچشی در خط داستانی ست ، بگذریم ، باقی کتاب کاملا سیری خطی دارد و از لحاظ فرم کلاسیک محسوب می شود . به عبارت بهتر نویسنده اصلا قصد ندارد وارد فضا سازی های ذهنی شود و داستان را کاملا عینی تعریف می کند . البته به نظر من این نکته نه تنها مشخصه ای منفی نیست که اتفاقا کاملا مثبت هم هست . غرضم این است که توجه ویژه و اظهارنظرهای خیلی خاص را درباره این کتاب درک نکردم . نویسنده تسلط خوبی روی اکثر شخصیتها و جنبه های روانشاختی آنها دارد ولی زاویه نگاه خاص یا شیوه روایتی ویژه ای را برای پرداخت اثر انتخاب نکرده است بلکه ترجیح داده است دریافتهای تجربی خود را از این شخصیتها عینا به عرصه کلام وارد کند .
نکته دومی که اسباب تعجب من شد نقدهایی از این دست بود . رسیدن به چنین نتایج درخشانی (!) تنها به سبب پیشداوری های ذهنی و آموزه های حکاکی شده در ذوق منتقد است که موجب می شود هر اثری را تنها با انگاره ذهنی خود تحلیل کند نه آنچنان که واقعا هست . یادم می آید یکی از اساتیدمان می گفت : آن که با جهتگیری سراغ قرآن خدا می رود ، از دل آن کفر بیرون می کشد ! ... مگر نه اینکه «لا اله الا الله» را اگر نصفه نیمه بخوانی و بخواهی از همان نصفه نیمگی مثال بیاوری می شود «لا اله» که عین کفر است !؟
منتقد مورد نظر هم اصولا یادش رفته است که تمام مدارکی که ایشان به شکل جملا ت پراکنده از کتاب صید کرده اند ، در واقع بخشی از تحلیل شخصیت مرد داستان است که در طول اثر متحول می شود و شکل تازه می گیرد . چنان که رابطه او با صفورا - به عنوان یک آنیمای ذهنی- نشانگر این است که بسیاری از آن جملات تنها پوسته سختی است که راوی به دور روح آسیب پذیر و زخم دیده اش کشیده است تا جراحتی دیگر بر او وارد نیاید . و اگر «صفورا»یی باشد توان گذر از این لاک دفاعی را خواهد داشت و اصولا راوی ،خود، آ نرا به کناری می نهد !
از سوی دیگر چه کسی گفته که نمونه یک زن خوب«پری سیما»ست و زن بد «صفورا» ؟!... چنان که گفتم کاملا آشکار است که «صفورا» آنیمای مردی ست که مثل همه جامعه ای که در آن زندگی می کند دوپاره است . معلق میان مدرنیته و سنت . سنتی که او را به سمت یک زن کاملا سنتی ولی با ظاهری امروزی تر مثل « پری سیما» می کشد و مدرنیته ای که او را به سمت «صفورا»یی می برد که در کنار همه مشخصات روشنفکرانه – یا لااقل روشنفکرنمایانه اش – جسارت و نیز تاحدی لوندی را به همراه دارد . این واقعیت مسلما به مذاق برخی زنان – از جمله منتقد محترم – خوش نمی آید اما بی شک حقیقت دارد. صفورا چیزهای مهمی دارد که پری سیما فاقد آنهاست . چیزی که زیر عنوان کلی «جذابیت» طبقه بندی می شوند . همین است که سبب می شود او که «قشنگ تر» از «پری سیما» نیست ، «خوشگل تر» از او باشد ! و اتفاقا به همین خاطر است که همه «پری سیما» های عالم ، باز هم مثل منتقد محترم ، همه «صفورا» های دنیا را «شیطان صفت» می بینند ، در حالی که ، لااقل در کتاب حاضر، نه نویسنده و نه مخاطبی که بدون پیشداوری و ذهنیت های برانگیخته از فمینیسم افراطی و شعارزده وطنی به سراغ اثر می رود ، با چنین تصویری از زنانگی مواجه نمی شود .
اصلا گذشته از همه این حرفها ، مگر منتقد عزیز 20 صفحه نهایی را نخوانده اند که اصولا خط داستانی را متحول می کند و روابط میان شخصیتها در سایه همین پیچش اندک به دگرگونی می رسد ؟! ... یعنی واقعا این قدر سیر تحول راوی در اثر دیریاب و مستتر است که منتقد اصولا آن را ندیده است ودرنیافته است ؟! ...
منتقد ما در ادامه این شاهکار خشمگینانه نقدنویسی معتقد است که کتاب تبلیغ مصرف گرایی ست ! ...خواهر گرامی ! شما کلا انگار با شخصیت پردازی بیگانه اید !...روح حاکم بر جامعه و البته خود راوی برخاسته از این مصرف گرایی ست . کدام جای کتاب – حتی همان صفحه آخر کتاب که به آن اشاره می کنید – آمده است که راوی کاملا منطبق بر نویسنده است ؟! ...نویسنده می گوید از تجربه های شخصی ام برای نوشتن سود بردم . اما آیا گفته است که راوی خود من هستم ؟! ...این دو جمله تفاوت بنیادین دارند . گذشته از این نگاهی به سر و روی کلانشهر درب و داغان مان بیاندازید وببینید که مصرف گرایی از در و دیوارش بالا می رود یا نه ؟! ... و مگر نه اینکه هنرمند باید آیینه زمانه اش باشد ؟! ... به گمان من این خشم بیش از اینکه متوجه کتاب و نویسنده اش باشد ناشی از خشمی فروخورده نسبت به خویش است که در چنبره همین مصرف گرایی اسیر مانده است .
بگذریم ! ...معرفی مان بیشتر نقدی بر نقد شد ! اما گاهی واقعا حیران می شوم از اینکه کسی خود ، اثری را درنیافته است و ضعف خود را با تیز کردن شمشیر بر اثر مورد بحث و البته هنرمند بخت برگشته جبران می کند ....و جالب اینجاست که اصولا مخالف خوانی با خیل عظیمی که کتاب را به چاپ نهم رسانده اند و همه را سطحی و دارای «غیرمتعالی‌ترین آمال» دانستن ، خودش یک مرض روشنفکرنمایانه روزگار ماست که انگار درمانی ندارد ! بگذریم از اینکه لااقل پنجاه درصد همین افرادی که کتاب را خوانده اند و از آن استقبال کرده اند زن بوده اند و به نتایج مشعشع خانم منتقد نرسیده اند و حس نکرده اند مورد توهین واقع شده اند و البته احتمالا ایشان بر اساس کرامات شان معتقدند که اینها همان زنانی هستند که در چنبره نظام مردسالار دچار استحاله شده اند و همه شان چیزی حالی شان نمی شود !! نمی دانم کی یاد می گیریم که به خودمان احترام بگذاریم و یادمان نرود که حداکثر فرق ما با بقیه شاید چهارتا ورق پاره ای باشد که بیشتر خوانده ایم و نظراتی که شاید هیچکدام شان درست نباشد ! ... و جالب تر اینکه همه ما انگار غیبگو هستیم و پیش بینی می کنیم که «نسل‌های آینده که معیارهای متفاوتی خواهند داشت از این کتاب به عنوان یک کتاب تاریخ مصرف گذشته یاد خواهند کرد» ! ...خدا همه را به راست هدایت کند ان شا الله !
خلاصه اینکه کتاب مورد بحث کتاب خوبی ست اما بی شک کتاب متفاوتی نیست . کتابی که از خواندش لذت می برید اما قرار نیست حیرانتان کند.به عبارت دیگر با یک شاهکار طرف نیستید اما وقت تان را هم هدر نمی دهید . مسلما «کافه پیانو» مال همین امروز است . اثری که برای زمان خودش نوشته شده است و قرار است بیشترین اثرگذاری اش را همین امروز داشته باشد ولی همه این ها دلیل نمی شود که اثر بدی باشد .
و البته به نظر من ویراستاری کتاب هم می توانست بهتر باشد . جملاتی مثل «مقنعه اش را می کند» به جای « مقتعه اش را در می آورد » و ... هارمونی لحن را در اثر دچار خدشه می کند .
کافه پیانو – فرهاد جعفری – نشر چشمه – چاپ پنجم تابستان 1387 - 266 صفحه – قیمت 3800 تومان
_____________________

-همه افتادگان : وقتی صحبت از ساموئل بکت می شود احساس می کنیم که الان قرار است یک متن کاملا متفاوت – از لحاظ نوشتاری و معنایی – حمله کند به ذهن و روح مان و کلی کلنجار برویم تا ببنیم سر از چه ناکجا و چه بسا هیچ کجایی در می آوریم ! «همه افتادگان» اما ، این گونه نیست. روایت این نمایشنامه رادیویی ساده و سرراست است اما مثل همه آثار بکت به شدت تکان دهنده و تاثیرگذار و البته سیاه نیز هست . شخصیتهای محوری روایت زن ومردی سالخورده اند که مرگ را ذره ذره فرو می دهند اما زندگی ،بازیگوشانه و لجبازانه، رهایشان نمی کند .مرگی که انگار از تک تک سلولهای این دو بیرون می چکد و همه دنیا را سیاه می کند. اجرای درخشان بکت از این وضعیت ، در تک تک کلمات و جملات سربرمی کشد و موقعیتی تلخ را در همراهی با طنزی گزنده بازمی نمایاند .گذشته از این نگاه ویژه نویسنده به مذهب – به خصوص قشری گرایی در مذهب – در کاراکتر زن جوانی به نام «دوشیزه فیت» بسیار قابل تامل است . در کنار همه اینها پایان بندی فوق العاده روایت و گره گشایی حیران کننده آن سبب می شود که یکبار دیگر این کتاب کوچک را مرور کنید تا به نکات دور مانده از چشم تان با دقت بیشتری توجه کنید . ترجمه کتاب نیز بسیار روان و همراهی کننده است. خواندن این کتاب کوچک به شدت توصیه می شود .
همه افتادگان - ساموئل بکت – ترجمه مراد فرهادپور / مهدی نوید – نشر نی – چاپ اول 1386 – 79 صفحه – 1000 تومان
____________________

-یک بعد از ظهر با ادگار آل پو : بعضی وقتها یک اثر ان قدر جذاب و خواندنی ست که حتی یک ترجمه نه چندان خوب هم نمی تواند شما را از خواندن آن منصرف کند !... کتاب مورد بحث مجموعهای از چند داتسان کوتاه ادگار آلن پو است با همان سبک درخشان ورویایی . اما متاسفانه ترجمه اثر شانه به شانه درخشش آثار نیست . یک مثال خیلی کوچک :
«در واقع ،در خصوص هر موضوع مورد توجه ، پیچیده ترین علم آکادمی ، هیچ گاه اشتباهی از لیژیا ندیدم .»
پر واضح است که مترجم به سراغ ترجمه لفظ به لفظ رفته است نه بازآفرینی متن . در بسیاری از فصول داستان با جملات تو در تویی مواجه می شویم که اسباب سردرگمی مخاطب است . این جملات مشخصه سبکی «پو» نیستند بلکه برخاسته از نحو جملات انگلیسی هستند و به راحتی با دو سه تقطیع خواندنی تر می شوند . حتی اگر به عنوان یک مشخصه سبکی به این جملات نگاه کنیم ، تفاوت نحو انگلیسی و فارسی سبب می شود که به بازآفرینی دیگرباره متن بیاندیشیم ؛ به گونه ای که همان لابیرنت زبانی را ایجاد کند اما در گستره نحو زبان فارسی .
از این نکته که بگذریم فضای گوتیک آثار «پو» در این داستان های کوتاه به طعمهای آشنایی آغشته می شود : زندگی پس از مرگ و ادامه زندگی در کالبدی دیگر ونیز دنیای مردگان که همه از فضاهای مورد علاقه او هستند . طنز درخشان پو در «چند کلمه با مومیایی» بازیگوشانه تمدن و مظاهر آن را هدف می گیرد و در «تابلوی بیضی» - یا به عبارت بهتر «تابلوی بیضوی» - با تمرکز بر خیالپردازی افراطی هنرمندانه و گریز از دنیای واقعی ، به یک تراژدی تلخ پهلو می زند .
گذشته از داستان آخر که درخشش سایر داستانهای این مجموعه را ندارد ، باقی داستانها قدرت نویسندگی پو و نیز توان او را در خلق پایان بندی های متفاوت به تماشا می گذارند .
یک بعد از ظهر با ادگار آلن پو – مجمعه داستانهای پو – ترجمه بیتا ملک آرا - نشر شهر خورشید – چاپ دوم 1387 – 116 صفحه – قیمت 2100 تومان
______________________

پنجم اینکه :
یک غزل از خودم با دو تقدیم نامه !
این غزل تقدیم شده است به حسن تقلیلی عزیز. چرا که مصراعی از آن ، دیگر گونه خوانی مصراعی از یکی از غزلهای اوست . حسین عزیز سروده بود : «پرواز در توان پر هر پرنده نیست».
و این غزل تقدیم است به همه کسانی که پشت میله ها مانده اند از باستیل قرن 17 تا گوانتاناموی قرن 21 . اما دوست تر دارم این روزها این شعر را تقدیم کنم به بزرگترین زندان روی زمین : غزه !...و شرمی که بر چهره انسانیت نشسته است ....و انگار نه این کابوس لعنتی تمامی دارد و نه کسی دست می جنباند تا بیدارمان کند !

میله ها

پرواز نیست واژهء ملموس میله ها
این واژه مرده است به قاموس میله ها

ما ، اهل ابرها ، همه پابند مانده ایم
در میهمان نوازی ِمخصوص ِمیله ها !

فرجام پرکشیدن ما پرشکستن است
زاییدهء طبیعت ِمعکوس میله ها

یخ بسته اند عقربه ها ؛ صفر مطلق است
سرمای منجمدگر و مایوس میله ها

در خواب اگر چه هر شبه سوزانده ایم شان
هر صبح ، ما و خیزش ققنوس میله ها !

ترسیده اند از من و تو ؛ بالمان کجاست ؟!
رویای پر زدن شده کابوس میله ها

اما عقاب بودن مان یک خیال بود
مائیم آن قناری مأنوس میله ها

«پرواز در توان پر هر پرنده ایست »
ما نا پرنده ایم ! نه محبوس میله ها !

باید به دست بوسی هفت آسمان رویم
اما دویده ایم به پابوس میله ها

___________________
و عشق آزادی ست !
سیامک


سلام

اول اینکه : ...

من که نبودم ! ...اما می دانم! ...می دانم ، به آب که می زنی ، دل به دریا می زند استخر !...قد می کشد از دیواره و سر می رود از خودش !... موجی می شود انگار ؛ شتک می زند خون آبی اش بر دیوار !... بعد دست نوازش که می کشی بر سرش ، دلش آرام می گیرد ... پهن می کند خنکایش را روی گرمای تن ات ... قطره قطره روی پیست پوست ات می رقصد ، سپید !... با چرب زبانی ، آواز گوش ماهی ها را می خواند توی گوش ات ، ناقلا !... فکر می کند تو یادت رفته است که او دریا نیست ... استخر کوچکی ست که دلش برای تو تنگ شده ...فقط دلش برای تو تنگ شده ! ... همین ! ...من که نبودم اما ...می دانم !... ماهی که تو باشی قطره قطرهء آبهای جهان عاشق ات می شوند !...بخار می شوند می روند به آسمان ! ....باران می شوند پخش می شوند روی زمین ! .... آبشار می شوند می روند ته دره! ... و همیشه ... همیشهء همیشه... آواز عشق و شادمانی می خوانند توی گوش من ... من که نبودم ... ولی می دانم !

دوم اینکه :

می دانم تاخیرهای من آن قدر زیاد شده است که هیچ پوزشی را بر نمی تابد ...اما سخت سرگرم نوشتن نقد مفصلی بودم برکتاب خانم «پانته آ صفایی» که هر چند نوشتن اش 3 روز وقت گرفت اما جمع آوری منابع و طرح ریزی نوشتن آن فرصت زیادی برد که البته ، لااقل به گمان خودم ، ارزش اش را داشت . به زودی آن را تقدیم تان خواهم کرد . ... به هر حال معذرت می خواهم که این قدر سرک کشیدن ام از این پنجره طول کشید ....

سوم اینکه :

گزارشی از این روزها . لازم به ذکر است اینها را بیشتر برای خودم می نویسم که یادم نرود !... و برای شمایی که شاید دوست داشته باشید بدانید این روزها چرا گاهی دیر به دیر اینجا می نویسم :
- جلسه نقد کتاب مهدی فرجی عزیز با عنوان « زیر چتر تو باران می آید» در سرای اهل قلم برگزار شد و البته جناب دکتر سنگری ، چنان که از یکی دو هفته قبل از مراسم اعلام کرده بودند ، متاسفانه نتوانستند تشریف بیاورند و قرار بود آقای اسماعیل امینی حضور پیدا کنند که باز هم متاسفانه تر (!) علی رغم این که قول حضور داده بودند ، به علت حضور در جلسه ای دیگر در جلسه حضور نیافتند و دست ما و دوستان در پوست گردو ماند . به هر حال پا پرچانگی حقیر و همراهی خانم دکتر عباسلو کار پیش رفت و اتفاقا جلسه شلوغ و دلچسبی هم شد به لطف شعرهای خوب مهدی فرجی و همراهی دوستان . باز هم تاکید می کنم استقبال مخاطبین از چنین جلساتی می تواند به پویایی بیشتر این جلسات بیانجامد چنان که پر شدن صندلیهای کافه تریای سرای اهل قلم و حضور مهربانانه دوستان در روز برگزاری این جلسه نقد ، سبب دلگرمی مسوولان برگزاری و جدی تر گرفته شدن این روال شد. هم چنین حضور مهربانانه و شاگردنوازانه دکتر محمد رضا ترکی و استاد محمد سلمانی دلپذیر ترین خاطره این روز بود و شرمسار محبت شان هستم . (گزارشی از جلسه در اینجا)
از آنجا که حقیر تنها به عنوان مدعو در این جلسات حضور دارم در جریان برنامه های آتی این نشست ها نیستم ولی می توانید از طریق وبلاگ سرای اهل قلم اخبار مربوطه را پیگیری کنید و اگر پیشنهادی دارید به خانم دکتر عباسلو اطلاع دهید .

- یادداشتی نوشتم بر کتاب « خلسه در خون» مجموعه شعر دفاع مقدس شاعران استان کرمانشاه ، که برای دوستان نازنینم اصغر عظیمی مهر و آقای عزتی فرستادم و امیدوارم به کار آید .

- جلسه خانه ترانه مازندران در تاریخ 2 آبان برگزار شد و مهربانمی دوستان سبب شد تا همراه با مهدی موسوی میرکلایی عزیزدر مورد ویژگی های ترانه امروز حرف بزنیم و البته مهم تر از آن از ترانه های شاعران و ترانه سرایان مازندرانی لذت ببریم . جلسات خانه ترانه مازندران ،که در محل حوزه هنری استان برگزار می شود ، جلسات پررونق ماهیانه ای ست که دوستان هم دیار که علاقه مند به شعر و ترانه اند ، می توانند از آن استفاده خوبی داشته باشند .

- روز سه شنبه ( 28/ 8/87 ) ساعت 15 در محل سالن اجتماعات کتابخانه عمومی آمل ، جلسه نقد کتاب « عطر تند نارنج » به بهانه هفته کتاب و نیز چاپ دوم این مجموعه برگزار می شود . از کلیه دوستان ، به خصوص علاقه مندان هم دیار شعر ، دعوت می کنم که حقیر را سرافراز کنند . در ضمن دوستان می توانند مهربانی خود را افزون کنند و نظرات خود را در باب کتاب در جلسه مذکور ارائه کنند . لازم به ذکر است که این جلسات قرار است به شکل سلسله نشست های نقد کتاب ادامه یابد و تنها ، به پیشنهاد مهربانانه برگزارکنندگان ، نقطه شروع آن کتاب مورد بحث است.

- آخر هم اینکه ، چنانکه در بند قبل گفتم ، چاپ دوم کتاب «عطر تند نارنج» به بازار نشر آمد و کماکان از طریق «پخش ققنوس» عرضه می شود و دوستان می توانند از طریق کتاب فروشی های معتبر به آن دست یابی داشته باشند . از آنجا که حقیر تعداد کتاب زیادی در اختیار ندارم دوستانی که تمایل به سفارش چند کتاب دارند و امکان دسترسی برایشان وجود ندارد ، مثلا برای انجمن های ادبی یا مواردی از این دست ، لطف کنند و تعداد درخواستی را برای من ایمیل کنند تا از طریق ناشر برای فرستادن آن اقدام کنم . در مازندران نیز این کتاب فعلا از طریق شهر کتاب آمل به فروش می رسد و به زودی ، طی همین یک دو هفته ، در شهر کتاب های ساری و بابل و بابلسر و بهشهر نیز قابل تهیه خواهد بود .

چهارم اینکه :
خوب ! ... امروز زیاد از خودم نوشتم و معذرت می خواهم...بپردازیم به معرفی 2 کتاب :

- عصر پایان معجزات : ( لینک مطلب در اعتماد ملی )

اسطوره يكي از دلنشين‌ترين مباحث هنر است. دنياي فراواقعي اسطوره‌ها و رمزهاي گشوده و ناگشوده فراوان در اين حيطه، فضايي جذاب فراهم مي‌آورند تا هم هنرمند براي توجه به آنها مجاب شود و هم مخاطب. اسطوره نيز مثل هر ابزار ديگري در شعر با رويكردهاي مختلفي به كار گرفته مي‌شود و همين رويكردهاست كه سبب مي‌شود ارزش هنري كار تعيين شود. گاه شاعر تنها روايت اسطوره‌اي مورد بحث را بدون هيچ دخل و تصرفي به شعر مي‌كشد. بنابراين با كمترين كشف شاعرانه‌اي، تنها با يك <نگاه مصرفي به اسطوره> مواجهيم. در برخي آثار ديگر شاعر با الهام گرفتن از اسطوره و ايجاد فضاسازي در شعر، يك <زنجيره تداعي> خلق مي‌كند كه ما را به اسطوره ارجاع مي‌دهد. هرچه در اين شعرها با مكاشفه و واكاوي بيشتر اسطوره طرف باشيم و تداعي‌ها هوشمندانه‌تر و پردامنه‌تر باشند، شعر نيز قدرتمندتر خواهد شد و گاهي نيز شاعر به <ديگرگونه‌خواني يا حتي وارونه‌خواني يك اسطوره> تمايل دارد. به عبارت بهتر، شاعر با دخل و تصرف در يك روايت اسطوره‌اي سعي مي‌كند نگاهي تازه ايجاد كند و تلنگري جدي به مخاطب بزند. اين دست از اشعار كه معمولا‌ رويكردي اعتراضي نيز دارند، مي‌توانند فضاي بيشتري را براي خلا‌قيت ايجاد كنند تا در نتيجه تاثيرگذاري بيشتري داشته باشند.
مجموعه اخير حميدرضا شكارسري از روش اخير سود برده است. كتاب مشتمل بر 18 شعر كوتاه است كه به شكل دوزبانه و با طراحي‌هاي جداگانه براي هر شعر منتشر شده است. در نگاه نخست رويكرد شاعر در ديگرگونه‌خواني و وارونه‌خواني اساطير كاملا‌ به چشم مي‌آيد. اين وارونه‌خواني معمولا‌ به ايجاد طنز در شعر نيز منجر شده است؛ طنزي تلخ و تاثيرگذار كه غالبا توانسته در خدمت شعر درآيد. مثلا‌ در وارونه‌خواني داستان يعقوب پيامبر مي‌خوانيم:
پيراهن معطر
در اعماق پستو
پنهان مي‌كند
و بغض را
در اعماق گلو
راه مي‌افتد
از بهترين چشم‌پزشك شهر برايش وقت گرفته‌اند.

و يا حتي تلخ‌تر از اين در روايت اسماعيل:
اين فرشته گريان مقصر نيست
ترافيك كور غروب
گوسفند را به تاخير انداخته است
و كارد
سنگ را
بريده است
آنگونه كه گلوي نازك تو را...

آشكار است كه اشعار داراي لحني معترض‌اند و اين اعتراض بيشتر عليه مدرنيته و جوانب آن، رفتار انسان امروز و فراموش كردن دين به مثابه راه رستگاري است. اتفاقا عنوان مجموعه و رويكرد شاعر به اسطوره‌هاي ديني و بازخواني‌شان در جهان معاصر، ما را به خوبي با فضاي انديشگي شاعر آشنا مي‌كند. او به جوهره دين به‌عنوان كلا‌ن‌روايتي فراموش‌شده نظر دارد و سعي مي‌كند با فراخواني اسطوره‌هاي ديني به جهان امروز و خلق دوباره‌شان در اين فضاي ماشيني، استحاله آنها و حتي وارونه‌شدن‌شان را غمگنانه و البته به شكلي طنازگونه به نقد بكشد. ‌
شاعر از آدم ابولبشر مي‌آغازد و همين‌طور به ترتيب نوح، صالح، ابراهيم، ايوب، اسماعيل، يعقوب، يوسف، موسي، خضر، داوود، دانيال، سليمان، يونس، جرجيس، مسيح، اصحاب كهف و قرآن را - به‌عنوان يك مجاز، بدل از حضرت ختمي مرتبت<ص> - در دنياي پرشتاب و ظاهربين و آلوده كنوني با نگاهي تازه واكاوي مي‌كند.
گذشته از بحث‌هاي محتوايي، با مصاحبه آغازين كتاب كه در برگيرنده نظرات تئوريك شاعر هم هست، در اين يك مورد موافق نيستم كه شعرهاي كتاب از فرم گريزانند. شايد «از فرم‌هاي رايج گريزان باشند» - كه البته اين <رواج> هم خود جاي بحث دارد- اما معتقدم اگر غرض از فرم، هماهنگي ‌هارمونيك اجزاي شعر باشد نه صرفا برخي شيوه‌هاي فرميك مثل تكرار و شيوه تقطيع و امثالهم، آنگاه اتفاقا هم كليت اشعار اين مجموعه و هم تك‌تك آنها به واسطه به‌كارگيري كلا‌ن روايتي به نام اسطوره و نگاه ويژه به آن داراي ساختار و ‌هارموني دروني خواهد بود. به عبارت بهتر، در اين كتاب ما اجراي فرمي نمي‌بينيم اما شعر فاقد فرم نيست. ‌
شعر معطوف به خلق تفاوت و شگفتي در درونمايه است و قرار نيست كه در رويه فرمي خود به خلق ديگرگونه‌نويسي بپردازد و اتفاقا به همين دليل نيز جذاب‌تر است:
دماوند از دور پيداست
پرواز من اما
به نوك همين آسمان‌خراش نزديك
ختم مي‌شود
امان از اين فرش‌هاي ماشيني!

نكته مهم ديگر اين است كه شاعر خويش را از اجتماع جدا نمي‌كند و در نقش يك مصلح بركنار از خطا به نقد جامعه دست نمي‌يازد، بلكه خود را يكي از ميلياردها انسان اين دنياي خاكي، اسير همين كژفهمي‌ها مي‌داند و بنابراين در بسياري از آثار، شعر از زبان راوي اول‌شخص بيان مي‌شود:
عبدالباسط دچار افسردگي شد
آنقدر كه تنها بر رف نشست
عبدالباسط آسم گرفت
آنقدر كه خاك خورد
عبدالباسط سكته كرده
دارد
مي‌ميرد
و ما شماره اورژانس را به ياد نمي‌آوريم...

اين مهم سبب مي‌شود كه مخاطب به همراهي بيشتري برسد و در موضوعي چنين دشوار، شاعر از لبه تيغ بگذرد و به ورطه شعارزدگي نيفتد و شعر از منبر وعظ و خطابه پايين بيايد و نكته آخر اينكه هر گاه شاعر علا‌وه بر برخورد دو كلا‌ن‌روايت اسطوره ديني و جهان معاصر، با استفاده از پل‌هاي تصويري يا واژگاني، كلا‌ن‌روايت اسطوره يا افسانه‌اي ديگري را به شعر افزوده، حاصل كار فوق‌العاده شده است. بهترين نمونه اين اتفاق شعر زيباي زير است:
تحمل نهنگ هم حدي دارد
اين همه دروغ هر معده‌اي را سوراخ مي‌كند
بالا‌ مي‌آورد
پينوكيو و دماغش را
و به اعماق اقيانوس مي‌گريزد
حالا‌ از آن همه كدو بر ساحل
پيرمرد هيچ سهمي ندارد
و مگر مي‌توان با شكم گرسنه دعا كرد
پسري از اين هيزم بي‌معرفت سبز شود؟!

اين شعر، برخورد فوق‌العاده‌اي است بين دو اسطوره «يونس نبي» و «پينوكيو» كه بلعيده شدن توسط نهنگ، مفصل ارتباطي اين دو روايت است. از سوي ديگر همان بازخواني اعتراضي اجتماع معاصر نيز در شعر حضور دارد. شعر پر است از تداعي‌هاي متقاطع: نهنگ و اقيانوس با دو خوانش در دو روايت، دروغ، پينوكيو و دماغش، پيرمرد، پسر و هيزم از روايت پينوكيو و كدو بر ساحل، گرسنگي، دعا كردن و سبز شدن از اسطوره يونس(ع) اين همه تداعي در شعر، طيف رنگارنگ زيبايي ايجاد مي‌كند و در كنار اعتراض اجتماعي شعر به معجوني دلپذير بدل مي‌شود.
چنانكه گفته شد، اسطوره و نگاه نو به آن مهم‌ترين ويژگي كتاب «عصر پايان معجزات» است كه درهم‌آميزي فضاي امروزي با اين اسطوره‌ها به اين خوانش نو منجر شده است.

عصر پایان معجزات - حمیدرضا شکارسری- انتشارات هنر رسانه ارديبهشت - چاپ اول - 1387
__________________
نمایش های خوش آیند (جلد دوم) : جلد اول این کتاب برنادر شا را در پست قبلی معرفی کردم . چنان که آنجا هم گفتم طنز شا به نظر من یکی از درخشان ترین نمونه های طنز ادبی ست . در کتاب حاضر دو نمایشنامه وجود دارد : «نمی شود پیش بینی کرد» مثل نمایشنامه نخست کتاب اول چالشی ست در مفهوم عشق . اما جذابیت کار در این است که یکی از موضوعات محوری دیگر نمایشنامه «فمینیسم افراطی» و جریانهای مطلق گرایانه «زن مدار» است و نویسنده انتقادی زیرکانه و عمل گرایانه نسبت به این نوع نگاه افراطی دارد. نویسنده به خوبی نشان می دهد که برخی عقاید جنجالی در ورطه عمل چقدر دچار چالش می شوند و طبیعی ترین حسهای بشری به سادگی اندیشگی مجرد را تحت تاثیر قرار می دهند. روانشناسی دقیق کاراکترها و گفتگوهای نغز و حساب شده از دیگر مشخصه های این نمایشنامه است :
ولنتاین : .... هیچ می دانید در سرتاسر این قرن دلیل پیشرفت و تکامل توپ خانه و ادوات جنگی چه بوده ؟ جنگ مداوم سازنده توپ با سازنده ضد توپ . شما یک کشتی جنگی می سازید که در مقابل مخرب ترین نوع توپ مقاومت کند ؛دیگری توپی فوق تصور شما می سازد و کشتی شما را غرق می کند . شما کشتی سنگین تری می سازید که در مقابل توپ جدید مقاومت می کند . رقیب شما توپ سنگین تری می سازد و باز هم کشتی شما را غرق می کند . خوب ، جنگ یا دوئل میان زن ومرد هم چیزی مشابه این است ..... دختر قدیم برای مصون ماندن از حیله و مکر مرد ، نوعی آموزش کهنه و منسوخ دید . خوب ، نتیجه را می دانید : مرد قدیمی بالاخره دختر را اغوا کرد . مادر قدیمی تصمیم گرفت از دخترش بهطرز موثرتری حفاظت کند – سپر بسیرا قوی تری برای دخترش پیدا کند که مرد قدیمی نتواند در او نفوذ کند . پس به دخترش آموزش علمی داد : طرح شما . این طرح برای مرد قدیمی بسیار گران تمام شد . مرد آن ر اناعادلانه یافت و کوشید ، با آه وناله ، آن را به عنوان طرحی مخالف سرشت زن دفع کند . اما نتیجه ای نگرفت . پس مجبور شد نقشه قدیمی را عوض کند – منظور زانو زدن و شوگند خوردن به عشق و شرف و فرمان برداری و غیره است .
خانم کلندن : ببخشید این کار را زن کرد .
ولنتاین : راستی ؟ شاید حق با شما باشد . بله البته همین طور است . خوب ، مرد چه کار کرد ؟ درست همان کاری را که یک سرباز توپچی می کند : اسلحه ای قویتر از اسلحه زن به دست آورد . خودش را با تعلیمات علمی وفق داد و در جنگ پیروز شد ، درست همانگونه که در جنگ قدیمی بر او پیروز می شد . من قبل از بیست وسه سالگی یاد گرفتم که چگونه زن مدافع حقوق زن را فریب دهم . این ها را سالها قبل دریافتم . ملاحظه می کنید متد من کاملا مدرن است .
خانم کلندن ] با نفرتی ملایم[ شکی نیست !
ولنتاین : اما درست به همین دلیل این روش من در مورد یک نوع به خصوص از دختران کاربرد ندارد .
خانم کلندن : بفرمایید چه نوع ؟
ولنتاین : دختر کاملا فناتیک و قدیمی . اگر شما گلوریا را به روش کاملا قدیمی تربیت کرده بودید ، مجبور می شدم به جای این که در عرض 18 دقیقه او ر ارام کنم ، 18 ماه وقت صرف کنم . بله خانم کلندن ، «تعلیمات عالیه زن» طفلکی گلوریا را درست وحسابی به دام انداخت و این شما بودید که به او تلقین کردید به مطالب «تعلیمات عالیه زن» اعتیاد پیدا کند ....
نمایشنامه دوم کتاب با عنوان «اسلحه و انسان» نیز چالشی عاشقانه است اما این بار مضحکه ای از عشق شوالیه ای و البته همراه با نیش و کنایه های سیاسی در مورد سویس و صربستان و روسیه و ... !
خلاصه این که کماکان برنارد شا توصیه می شود اکیدا ! ...در ضمن ترجمه هم کماکان عالی ست !

نمایش های خوش آیند – جلد دوم – برنارد شا – برگردان : محمود محرر خمامی - نشر افکار ، نشر تجربه – چاپ اول 1383 – 227 صفحه – 2200 تومان
_______________________
پنجم اینکه :

یک غزل از قدیم ندیم های خودم ! در ادامه روند گذاشت غزلهایی که برایتان ننوشته بودم .نظرتان برایم مهم است چون شاید بخواهم اینها را هم چاپ کنم . آن روزها در این غزل کمی به کارکرد متفاوت یک ردیف بلند نظر داشتم . استفاده از لحن های گوناگون شاید ، با تاکید روی واژگان مختلف در هنگام خوانش که در نوشتن با Bold کردن شان مشخص تر شده است . تجربه ای بود اما نمی دانم چرا این تجربه را در این غزل دوست دارم !...همین طور الکی !! :

برای از تو نوشتن...


«اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است» *
تنها برای از تو نوشتن هوا کم است

غم کرد زیر آب سرم را و در ته ِ
دریا ، برای از تو نوشتن هوا کم است

من از شب و ستاره وصحرا نوشته ام
اما برای از تو نوشتن هوا کم است

دیروزها بله ! ریه هایم امید داشت
حالا برای از تو نوشتن هوا کم است

گیرم که قیس باشم اتاقم جنونکده
لیلا ! برای از تو نوشتن ...هوا...
کم ...
است !

دیوار واژه دور خودم می کشم ، بلند :
«حاشا ! برای از تو نوشتن هوا کم است !»

من بی نفس به کوچه عشق ات رسیده ام
آیا برای از تو نوشتن هوا کم است ؟!

دستم نمی رود به نوشتن ...چرا دروغ ؟!
زیبا ! برای از تو نوشتن هوا ....
بس است !


* وامی از استاد بهمنی
________________________________
هوای عاشقانه هایتان معطر از شکوفه های بوسه !
سیامک


سلام

اول اینکه :

... می رقصی و جهان موسیقی جاری امید می شود . دستت را می گیرد نسیم و بلندت می کند از روی صندلی تا شکوه تو را آسمان و زمین به تماشا بنشینند و تو نرم نرمک دست می افشانی با زیر و بم نت ها تا کوبش پایت رستاخیز هزار ستاره باشد برآسمان شب . دلدل می کند ماه که نور را بر کجای صحنه بتاباند !...آنجا که از موج موج بازوان مهتابی ات ، دریا شرمگینانه پاپس می کشد ...یا آنجا که شب در نفسی عمیق ، لا به لای شلال گیسوان تو ، شب بوهای اساطیری را به یاد می آورد و تازه می شود ... یا شاید هم زمین را که نبض زندگی اش با تپش تند قلب تو تنظیم می کند و گر می گیرد از این همه هیجان ! ... تو می رقصی و جهان گرداگرد تو چرخ می زند ... من نگاه می کنم به جهان و.... رقص تو را می بینم !
_________________________
دوم اینکه :

گزارشی از این روزها :
- در ادامه نقدنویسی برای شعر جوان در مجله شعر ، مروری بر شعرهای مهدی جهاندار را را در شماره اخیر مجله شعر ( شماره 60) نوشته ام که مسلما نظر دوستان راهنمای حقیر خواهد بود .
- یکی دو نقد و یادداشت دیگر هم هست که هنوز منتشر نشده است . خبرش را می دهم همین روزها .
- روز پنجشنبه 2 آبان 1387 ساعت 4 بعدازظهردر محل سالن کنفرانس حوزه هنری ساری ، جلسه ماهانه خانه ترانه مازندران برگزار می شود . لطف دوستان چون همیشه شامل حال من شده است و قرار است در مورد ترانه امروز با هم حرف بزنیم . دیدار دوستان موجب نهایت سرفرازی ست .
- جلسه نقد و بررسی اشعار مهدی فرجی شاعر جوان و توانای کاشانی ، با تاکید ویژه بر کتاب اخیر او « زیر چتر تو باران می آید » ، در تاریخ 11 آبان ماه 1387 از ساعت 6-4 بعد از ظهر در سرای اهل قلم با حضور آقای دکتر سنگری ، خانم دکتر عباسلو و این کمترین برگزار خواهد شد. جلسات نقد سرای اهل قلم ، نشستهای صمیمی و پرباری ست . مسلما حضور مهربانانه دوستان اسباب رونق افزونتر و دلگرمی برگزارکنندگان خواهد بود .
آدرس سرای اهل قلم : (خیابان انقلاب، خیابان فلسطین جنوبی، کوچه خواجه نصیر، شماره 10)
_________________________
سوم اینکه :
سرکار خانم هوروش نوابی دفتر شعری جدید برای طیف سنی کودک و نوجوان منتشر کرده اند که در کنار توجه به موضوعاتی چون طبیعت ، اخلاق ، مقولات خداشناسی و ... رویکرد آموزشی آشکاری نیز دارد . نام این کتاب «یک نقطه رنگین» است . در ضمن طرح جلد کتاب نیز از دوست گرامی ام آقای مصطفی کارگر است .

YEK NOGHTEYE RANGIN.JPG

آدرس تهیه کتاب : میدان شهید لواسانی( فرمانیه)، نبش پاسداران، کتابفروشی یونیسف
_________________________
چهارم اینکه :

برسیم به کتابهای امروز :

- بادها خواهران من اند : شعر جوان افغانستان نیز مثل شعر جوان ایران ، پرورنده استعدادهای خوبی در عرصه های گوناگون و به خصوص شعر کلاسیک و باز هم به شکل ویژه تر غزل بوده است . هر چند به دلایل گوناگون حضور آقایان در این عرصه پررنگ تر و مستمرتر بوده است . حقیقت این است که حضور درخشان بانوان شاعر ، خیلی زود در پیچ و تابهای زندگی رنگ می بازد و بارها این دریغ را داشته ایم که فلان بانوی شاعر که طعم شعرهاش را هنوز به یاد داریم ، دست از شعر کشیده است ودیگر خبری از او نیست . گفتم که این ریشه در خیلی چیزها دارد و نمی شود تنها با تکیه بر جامعه مردسالارانه و شعارهای کلیشه ای و دهان پرکنی از این قبیل به ریشه یابی آن پرداخت و بی شک بررسی این عوامل در حوصله این مقال نیست . در واقع نوشتن این مقدمه برای طرح یک سوال و یک هشدار بود . هشدار این که چرا ما بانوان شاعرمان را این قدر زود و حتی گاه در اوج پختگی و شاعرانگی از کف می دهیم و نیمی از شاعرانگی ها و حسهای اجتماع خود را فرو می نهیم .
محبوبه ابراهیمی اما ، به نظر می رسد بر آن است که راه خود را ادامه دهد . هر چند دفتر شعرهای «بادها خواهرانم من اند» در بردارنده شعرهای خیلی جدیدی نیستند و بیشتر این شعرها را مخاطبان پیگیر غزل امروز اینجا وآنجا در مجلات ادبی و وبلاگهای و سایتهای گوناگون و علی الخصوص وبلاگ خود خانم ابراهیمی خوانده اند ، اما به هر حال نفس انتشار کتاب این نوید را می دهد که کار شعر یکسره رها شده نیست و شاعر هنوز دغدغه شعر را به همراه دارد . شاید در این میان همراهی با همسری شاعر و خونگرم چون سید ضیا قاسمی ، کم تاثیر نباشد .
گذشته از این مطالب حاشیه ای – که گاه چنان که گفتم ،مهمتر از متن هم می شود ! - در این دفتر شعر کم حجم ، با غزلها و چند شعر سپید از شاعر جوان مان روبرو می شویم . شعرهایی که دو خصوصیت عمده در دل خود دارند : صمیمیت و زنانگی .
«زنانگی » یک عبارت کلیشه ای در نقد شعر بانوان است . هر منتقدی دوست دارد وجه زنانه زن را در شعرهای بانوان شاعر ببیند و پررنگ کند . اما هیچکس به جنبه مردانه شعر مردان کاری ندارد !! این نکته به همان کلیشه گرایی در نقد برمی گردد . از سوی دیگر همین کلیشه سبب شده است که بانوان شاعر نیز به دم دست ترین شیوه ها و گاه - در مورد متشاعران - حتی به سخیف ترین روش به سراغ این زنانگی در شعر بروند که نمونه آوردن تنها اسباب تطویل می شود و مخاطبان شعر بی شک در ذهن خود نمونه های بسیاری سراغ دارند .
اما آن چه ، علی رغم توضیح فوق ، سبب می شود که بر « زنانگی» شعر ابراهیمی تاکید کنم نوع خاص این نگاه و نیز صداقت موجود در آن است . به عبارت بهتر شعر ابراهیمی مهربانی و عاطفه زنانه را نسبت به همه چیز ، در کنار یک نوع مادرانگی پنهان نسبت به کل موجودات در خود دارد . در برخی شعرها این نگاه خیلی زیرپوستی ست . مثلا در این شعر که برای وطن دردکشیده شاعر نوشته شده است ، شما نوعی حس مادرانه و نوازش گرانه حس می کنید . انگار که مادری برای فرزندش دل می سوزاند :

دوباره تلویزیونها تو را نشان دادند
و صبح مردم خوشبخت را تکان دادند
تورا ، سیاهترین روزگار آدم را
نشان مردم آسوده جهان دادند
مهم نبوده که بر تو چگونه صبح شده
پرنده هات چرا دسته دسته جان دادند ؟
فرشته های نگهبان شانه های زمین
دوباره بال زدن یاد کودکان دادند
دوباره خون به دل مردم جهان پاشید
دوباره تلویزیون ها تو را نشان دادند

به گمانم نمی شود این شعر را جز با صدایی زنانه تصور کرد ! این نکته نه به واژه مشخصی بر می گردد و نه به اشاره مشخصی به جنسیت ؛ بلکه برخاسته از حس کلی شعر و جنس کلی واژگان و تصاویر است .
در برخی شعرهای دیگر اشاره به زنانگی آشکارتر است :
....
که تاک
پوست بترکاند
من قد بکشم
تا خوشه خوشه نگور
بپیچد
دور ساق ها
دور بازوهایم

و در برخی کاملا صریح :
صبح می شود و باز کودکی بهانه گیر
خستگی، ملال ،غم ، نان و چایی و پنیر
چشم را نمی شود روی صبح واکنی
صبح چادری به سر ، رفته پشت نان وشیر
صبح رخت های چرک – صبح ، کوه ظرفها
در اتاق کوچکی باز می شوی اسیر ...
این شعر آشکارا بررسی همان علل و عواملی ست که در مقدمه گفتم : دلایل رکود شعر در بانوان شاعر ، غرق شدن در روزمرگی هایی که ...
در خودت فشرده ای ابرهای تیره را
صبح تازه ات بخیر آسمان دور و دیر !
نه ! به دست و پا زدن دل رها نمی شود
یا پرنده شو، بپر ! یا به خانه خو بگیر !

و شاعر با این نهیب راهی تازه می یابد برای کشف شاعرانگی ، برای کشف زندگی :
صبح ، سیب ، صبح ، گل – از دقیقه ها بچین
پیش از آن که بسپری دل به خاک ناگزیر
از گلوی خسته ام زندگی ! غزل بخوان
زیر دست و پای غم ، ای ترانگی نمیر !

این نوع نگاه زنانه در شعر ابراهیمی کاملا قابل ردیابی ست و از «اصرار بر زنانه سرایی» مد روز فاصله نجومی دارد و درست به همین دلیل قابل ستایش و نیز قابل تامل است .
چنان که گفته شد سادگی وصمیمیت در کنار پرهیز از پیچیدگی های تصویری و ابهامهای بی دلیل ، در همین نمونه ها نیز قابل ردگیری ست .
از سوی دیگر ، مثل همه شاعران دور از موطن و به خصوص شاعران افغان این سالها ، آوارگی در کنار توجه عاشقانه به وطن مضمون پربسامدی در شعر ابراهیمی ست . تنها برای نمونه این طرح را بخوانید :
گذرنامه ات را ببند عزیزم !
جهان در جیب پالتویت
به گلی بیاندیش
که ریشه دارد
در گلدان پلاستیکی !

و البته مضمون دلپذیر همه شاعران : عشق ، البته با همان طعم زنانه :
حالا که کهکشان منی ، ماه مشتری !
ناهید و اشک و آینه دارم ، نمی خری ؟
امشب که گیسوان زمین فاش می شود
بردار از سیاهی شب هام روسری
امشب بیا که بگذرد از سرنوشت ما
شبهای بی ستاره وشبهای بی پری ...

نکته جالب توجه در این شعر – که به اکثر سروده های این دفتر نیز قابلیت تعمیم دارد – توجه به هارمونی واژگانی و فراخوانی کلمات است . به عبارت بهتر هر کلمه توسط کلمه یا کلمات دیگر شعر حمایت می شود و واژگان یکدیگر را در آغوش می کشند . این همراهی ها گاه کاملا آشکار و گاه پنهان است .نگاه کنیم :
در بیت نخست همراهی کهکشان ومشتری و زهره ، اظهر من الشمس است . اما رابطه پنهان تر بین «مشتری» و « می خری» شکل می گیرد و باز کمی پنهان تر بین «زهره» - یا همان ونوس- با زیبایی های زنانه که راوی به آن توجه دارد .
در بیت دوم رابطه «موی سیاه» و «شب سیاه» و نیز رابطه «فاش شدن گیسوان زمین» در شب با «برداشتن روسری» مشخص است اما کنایه پنهان «شبهای من» به غم ها وغصه های راوی ، در شعر ایجاد چندگونگی معنا می کند .
در بیت سوم همان تصویر پررنگ تر می شود و شاعر تاکید می کند که شبهای تاکنون بی ستاره و بی پری بوده است که به ترتیب بر فقدان نور- شادی – و نیز خیال و جادوی کودکانگی اشاره دارد .
از سوی دیگر همراهی «سرنوشت» با «ستاره » - که تداعی ستاره سرنوشت را در خود دارد – و نیز «پری» - که تداعیگر قصه های پریان و خوشبخت شدنهای جادویی ست – هارمونی کلمات را کاملتر می کند.
چنان که می بینید توجه به مضمونها و پرداخت جزء نگرانه شاعرانه در شعر خانم ابراهیمی قابل توجه است .
و البته مثل همیشه می شود پیشنهادهایی به شاعر کرد . پیشنهادهایی که ، باز هم چون همیشه شعر جوان مان ، بیشتر ناشی از سهلگیری شاعر است و معمولا برخاسته از توجه کمتر به زبان :
...و اگر آسمان محال نبود
دل خودش را پرنده تر می کرد
باد بویی غریب می اورد
و خدا از توام خبر می کرد ...

مصراع 4 مثال فوق فصاحت خوبی ندارد . شاعر یا باید می گفت : « وخدا از توام (با)خبر می کرد » یا « و خدا از توام خبر (می داد)» . بماند که تریب « از توام» خودش خیلی روان و صمیمی نیست .
دریاچه ای در تور ماهیگیر می میری
دیوانه ای ! هر روز در زنجیر می میری
در سینه ات می پوسد آخر ماه وماهی ها
آن وقت در لای و لجن درگیر می میری ...

در این غزل خوب باز هم در مصراع چهارم همین سهل انگاری در چینش کلمات دیده می شود . نکته اینجاست که همیشه این ایرادات در شعر جوان ما برخاسته از فعلهای مرکب یا ترکیبات کنایی ست که در شعر دچار استحاله نامناسب می شوند . در مصراع دوم قاعدتا شاعر می خواهد بگوید : « آن وقت در لای ولجن (گیر می کنی) و می میری » یا اینکه « آن وقت ، بالای و لجن درگیر، می میری» که در واقع جمله داخل گیومه قیدی می شود برای فعل مردن . به عبارت بهتر ترکیب « در چیزی درگیر بودن» فصیح نیست و اصولا وجود ندارد ؛ یا باید گفت « با چیزی درگیر بودن» و یا « در چیزی گیر کردن» .
اینها ملانقطی بودن نیست ! بلکه کمک به روان تر شدن شعر است . به عبارت دیگر در شعری که مهمترین ابزارش صمیمیت و لحن نزدیک به گفتار است ، لغزشهای این چنینی سبب ایجاد تصنع و دور شدن مخاطب از حس می شود که به انتقال احساس شاعرانه لطمه می زند یا لااقل آن را دچار وقفه می کند . حال آن که با اندکی توجه کاملا می توان آنها را اصلاح کرد .
خلاصه آن که « بادها خواهران من اند » دفتری دلپذیر است و ایمان دارم که ادامه حرکت شعری خانم ابراهیمی ما را به جهان هایی زیباتر نیز رهنمون خواهد کرد .

بادها خواهران من اند - محبوبه ابراهیمی - انتشارات سوره مهر - چا پ اول 1386 - قیمت : 400 تومان
_____________________

- نمایشهای خوش آیند ( جلد اول : کاندیدا / مرد سرنوشت ) : طنز مقوله غریبی ست . خیلی وقتها وقتی یک طنز از زبانی به زبان دیگر بر می گردد و از فرهنگی به فرهنگ دیگر نقل مکان می کند ، همه شوخ طبعی خود را از دست می دهد ! به خصوص در مورد طنزهای ملل انگلیسی زبان و باز به ویژه در طنزهای بریتانیایی این نکته بیشتر دیده می شود و بارها شده است که وقتی بریتانیایی ها از خنده روده بر می شوند ، حتی لبخندی کمرنگ هم بر لبان ما نمی نشیند ! این بیشتر برخاسته از همان تفاوتهای فرهنگی ست و کدهایی که برای ما قابل دسترسی نیست .
در کارهای «جرج برنارد شا » اما این دلپذیری و طنز انسانی به شدت قابل ادراک است . طنز شا تکیه بر اندیشه دارد و معمولا بسیار روانشناسانه است . به هیچ وجه درگیر لفاظی نیست و کمتر به بازیهای زبانی یا خصوصیات قومی توجه دارد بلکه بیشتر تکیه به درک عمیق نویسنده از هستی شناسی انسان و رفتارهای انسانی و نیز جهان بینی رندانه او دارد . همین نکته سبب می شود که در سطر سطر کتابهایش بتوانی یک «آفرین» نثار نغزگویی هایش کنی و جملاتش را مثل جمله قصار از بر کنی :
.... خدا شما را رذل و مرا احمق آفرید . به عبارت دیگر ، من از نظر شما احمق ام و شما از نظر من رذل اید . [...] به من نیامده که در خلقت خدا فضولی کنم . تا وقتی شما با همان اخلاق قبلی و بدون هیچ ریا وتزویری ، با همان رذالت ، و با افتخار به آن رذالت و توجیه آن ، به این جا بیایید ، قدمتان روی چشم اما [...] هیچ خوش ام نمی آید که سرم را شیره بمالید و ریاکارانه خودتان را یک کارفرمای نمونه جا بزنید . حال آن که همه این دوز وکلک ها برای این بوده که می خواستید نظر انجمن ولایتی را برای عقد قرارداد جلب کنید . [...] نه ، من دوست دارم انسان با خودش روراست باشد ، ولو آنکه بدذات و شرور باشد . خوب دیگر ، حالا یا کلاه تان را بردارید و بروید ، یا بنشینید و یک دلیل خوب رذیلانه به من ارائه دهید که تمایل شما را به ادامه دوستی با من به ثبوت برساند ...
و یک جمله هم برای شاعران :
.. این کاری ست که همه شعرا می کنند . آن ها با صدای بلند با خودشان حرف می زنند ؛ و دنیا حرفهای آنان را استراق سمع می کند ....
دوست ندارم که با توضیح بیش از حد لذت کشف کتاب را از شما سلب کنم تنها به همین بسنده می کنم که « کاندیدا» به تحلیل عشق و روابط زناشویی تکیه دارد و «مرد سرنوشت» با محور قرار دادن شخصیت ناپلئون ، هجویه ای برای قدرت طلبی ها و جنگ افروزی هاست .
خلاصه که خواندن آثار «شا» به طور کل و این کتاب توصیه می شود . لازم به تاکید است که ترجمه کتاب هم به زیبایی و روانی انجام شده و بر حلاوت کار افزوده است .

نمایش های خوش آیند ( جلد اول : کاندیدا / مرد سرنوشت ) – برنارد شا – ترجمه محمود محرر خمامی – نشر افکار ، نشر تجربه – چاپ اول پاییز 1383 – 1500 تومان

_____________________
پنجم اینکه :
غزلی بخوانید از خودم تقدیم به او که در هر حرکت سرانگشتش جهان را به رقص می کشد !


« سماع »

من با توام ، بغل به بغل، چرخ می زنم
با واژه های مست غزل چرخ می زنم

« بگشای لب که قند فراوانم آرزوست »
من هم به روی موج عسل چرخ می زنم

هنگامه ای ست ! زلزلت الارض ..چشم تو !
زل می زنم به عمق گسل ؛ چرخ می زنم

هر عشق حاصل عطشی جاودانه است
من تا ابد درون ازل چرخ می زنم

من چرخ می زنم که بمیرند غصه ها
انگار بر مدار زحل چرخ می زنم (1)

با مولوی به شعشعه شمس می رسم
با «کاروان» شیخ اجل چرخ می زنم (2)

هم صوفیانه می زده ام با خود خدا
هم کافرانه دور هبل چرخ می زنم

در کافه ها ، معابد بودا و خانقاه
در سومنات و تاج محل چرخ می زنم

شادی رسالتی ست که بر دوش آدمی ست
پس روی سازمان ملل چرخ می زنم !

دنیا شده عفونت تکرار در سکون
پس تیغ می کشم به دمل ؛ چرخ می زنم

شاید که شیر نیستم اما کلاغ چه ؟!
روباه زادگان دغل ! چرخ می زنم !

[]
تا این کلاغ را برسانی به خانه اش
بانوی من ! درون غزل چرخ می زنم ....


پانوشتها :
(1) در نمادشناسی زحل الهه و نشانه مرگ و نیستی نامیده می شود .
(2) ای کاروان آهسته ران کآرام جانم می رود - سعدی
_________________________
زندگی تان رقصان رقصان در آغوش هزار بوسه ناگهان !
سیامک


سلام :
اول اینکه :..
کش می آید گرمای تابستان در این روزه داری طولانی ... تشنگی نشسته روی لبانت و یخچال گوشه آشپزخانه دارد دهن کجی می کند به عقربه هایی که خیال جلو رفتن ندارند ! ... خورشید هم روزه دار است انگار ! نای گذشتن از آسمان را ندارد !... دستی بجنبان نازنین ... گیسو رها کن در باد ....شب را بریز در جام آسمان ... تا تمام موذنها امشب مستانه ترین اذانشان را زودتر از همیشه در گوش جهان فریاد کنند ....تا فرشتگان عرش خدا حیران تماشای خورشیدی شوند که تا نیمه راه بیشتر نیامده و یلدایی غریب کشان کشان به آشیانه می بردش ... و خدا لبخند می زند بر زمینی که مست توست و روزه اش با عطر تند گیسوان تو افطار شده ... و آن شب ، شب قدر می شود ! و ما همه ، مردم زمین و ملائک آسمان ، قدرش را می دانیم !

دوم اینکه :
ببخشید که این همه دیر شد ....

سوم اینکه : گزارشی از این روزها :
الف - ستاره های سحری محفل خوبی ست برای خواندن و البته شنیدن شعر ... باید خسته نباشید گفت به همه کسانی که برای برپایی اش زحمت می کشند ...امسال هم مهربانی دوستان سبب توفیق حضور شد ...در ضمن گویا امسال هم کتابی از اشعار قرائت شده ارائه خواهد شد و هم سی دی مالتی مدیا ... با توجه به تنوع و گستردگی شاعران دعوت شده و موضوع آزاد شعرهای ارائه شده این اقدام برآیندی از شعر سال گذشته را به تماشا خواهد گذاشت و مسلما مفید فایده خواهد بود .
ب - در پایگاه ادبی فیروزه چند تا مطلب داشتم این روزها :
1- «مهتاب در کتان!» نگاهی به کتاب «دارم به ساعت مچی ام فکر می کنم » جناب آقای میرافضلی .2- نقدی تحلیل بر «بیوتن» رضا امیرخانی ( این همان است که در وبلاگ هم خواندید و البته خلاصه خلاصه اش (!) هم در روزنامه همشهری چاپ شد )
3- ترجمه و خوانش شعر «عاشق فلسطینی» از زنده یاد محمود درویش .
ج – جلسات نقد کتابهای شعر در سرای اهل قلم اتفاق مبارکی ست . امیدوارم هم طیف وسیعتری از دوستان جوان را در بر گیرد و هم تبلیغات بهتری داشته باشد تا علاقه مندان فرصت حضور پیدا کنند . با توجه به فعالیت خانم دکتر عباسلو – مزگان بانوی دنیای محازی خودمان ! – در این زمینه ، این امید بیشتر نیز می شود . در جلسه نقد کتاب علیرضا بدیع فرصت ارئه نظر به حقیر رسید و در کنار جناب اسماعیل امینی صحبتهای خوبی در مورد کتاب شد که به گمان من اتفاق خوبی برای نقد کتاب بود : نقد منصفانه و فارغ از یقه گیری های رایج یا نان قرض دادن های بی مورد با توجه به خود اثر و نه حواشی آن . امیدوارم این روند بپاید .
د – هم چنان ماهنامه شعر حوزه هنری را توصیه می کنم . متاسفانه آرشیو اینترنتی مجله چندان به روز و مرتب نیست که لینک کنم . فقط همین را بگویم که در ادامه روند معرفی شاعر جوان و آثارش و مجموعه نقدهایی بر آنها ، شماره اخیر به مهدی جهاندار شاعر جوان و توانای اصفهانی اختصاص دارد . بی شک لذت بخش خواهد بود . من هم نگاهی بر آثار جهاندار عزیز نوشته ام که نظر دوستانی که می خوانند و راهنمایی ام می کنند ،بی شک کمک کننده خواهد بود ....
در ضمن از کارهای نقد قبلی ام نیز اینها جدیدا روی سایت آمده است :
شماره 52 : زیباترین شاخه برای پرنده - خوانش شعری از ژاک پره ور
شماره 57 : نقد کتاب «حبسیه های یک ماهی ...» آقای علیرضا بدیع با عنوان «ماهیچ ،ما شراب» - لازم به ذکر است که همین نقد در جلسه نقد کتاب در سرای اهل قلم ارائه شد البته به اضافه اندکی توضیحات تکمیلی .
شماره 58 : نقد کتاب پیانو خانم مریم جعفری با عنوان «خطاط آ می نویسد»

چهارم اینکه :
برسیم به کتاب . نکته اینکه هر 2 کتاب معرفی شده در این پست مربوط به مجموعه «شعر امروز» حوزه هنری ست که در پست های قبل صحبت اش شد .

- ترانه ماهی ها : شعرها و علی الخصوص غزلهای «کبری موسوی قهفرخی» برای مخاطبین شعر جوان کاملا آشنایند .این کم توفیقی نیست که چند غزل از یک شاعر جوان - لااقل برای هم نسلانش- در یاد ماندنی و به یاد آوردنی باشد . « انگور در پیاله چشمت دوات شد » ، « به رقص می کشمت پا به پا به شور دفم » یا « عشق آرمیده در خنکای رواقها» و مواردی از این دست بخشی از حافظه غزل جوان امروز است . بنابراین خواندن مجموعه شعر چنین شاعری مسلما لذت بخش خواهد بود . چند نکته مهم در شعرهای کبری موسوی قابل رهگیری ست . اول اینکه شعر او شعری تصویرساز و خیالمند است . او به شدت دوست دارد به سراغ تصاویر کشف ناشده برود و حتی در یک تصویر به ظاهر آشنا سعی در خلق موقعیت تازه دارد :
هر سیب یک ترانه سرخ است بر درخت
خوش آن که بشنود غزل از سیب کال تر
تصویر سیب و سیب سرخ بسیار آشناست ؛ حتی شاید برای کلیت تصویر مصراع اول بشود مشابه هایی را پیدا کرد اما مصراع دوم با تزریق یک اندیشگی تازه به تصویر بعدی متفاوت می دهد و معنای تازه خلق می کند .
یا این دو تصویر که کشف هایی دلپذیر اند :
رهاست روسری نقره کوب ماه در آب
به گیسوان فروهشته سیاه در آب
و :
در چشمهات موسم انگور چینی است
پلکی بزن که مست شوم ، استکان چرا ؟
نکته بعدی معنا گرایی و اندیشه محوری شعر موسوی ست . در واقع آن تصویرسازی پیش گفته نیز غالبا در خدمت همین اندیشه مداری ست . برخی موارد این اندیشه برهنه تر است مثل :
تمام هستی من هر چه هست سهم تو باد
که مستحق تری از وارثان ناخلف ام !
و گاهی پیچیده در لفافه همان تصویرگرایی :
دل تو ساقه تردی ز نور بود افسوس
که نور می شکند در جهان ماهی ها .
از همین مثالها پیداست که منظور از اندیشه ، فلسفه بافی ها و عالم نمایی های آن چنانی نیست ؛ بلکه بیشتر مراد از اندیشه ، درنگها و چالشهای فکری شاعر با مضمون و درون مایه شعر است که به خلق موقعیتی فراتر از تصویر و خیال می انجامد . به این شکل که شاعر نازک بینی و ظرافت خود را در موضوعات مختلف اعم از مرگ و زندگی ، شادی و غم ، وصل و فراق و ... در جام شعر می ریزد . در واقع شاعر انسانی معمولی ست که در جهان پیرامون خود به درنگ و دقت می نگرد و از هیچ چیزی به سادگی نمی گذرد و سعی می کند حکمت پنهان همین روابط به ظاهر ساده را کشف کند .
چند نکته هم از باب پیشنهاد می توان به شاعر گفت . نخست توجه بیشتر به زبان است هم در محدوده حرکتها و تداعی های زبانی که در مجموعه خیلی پررنگ نیست اما همان یکی دو مورد نشان می دهد که شاعر توان خلق موقعیت های زبانی را نیز دارد :
دست کریم تو که در این بی پرندگی
آغاز می شوند از آن یاکریم ها
از این دست حرکتهای زبانی در کلیت کتاب زیاد نیست و به نظر می رسد کمی توجه بیشتر به این نکته شعر موسوی را شاداب تر کند .
گذشته از حرکتهای زبانی ، فصاحت زبان نیز گاه در برخی از اشعار دچار اختلال می شود که احتمالا به خاطر سهل انگاری شاعر و توجه بیش از حد او به مضمون و تصویر است . این اشکالات زیاد نیست اما برای شاعری مثل موسوی شاید یکی از همین ها هم زیاد باشد :
دلم خوش است به روزی که با تو می رقصم
که کولیان سیه چشم دیده اند کفم [را]
[را]ی حذف شده سلامت زبانی مصراع نخست را مختل می کند . یا مثلا :
...و سوز می دهد این شعر مثل یک تاول
پدر چه می کشی آیا ؟ خدا خبر دارد !
«سوز دادن» بیشتر به معنای « حسرت دادن» کسی یا چیزی ست و به عبارت خودمانی معنای « دل کسی را آب کردن» می دهد ، اما شاعر در اینجا می خواهد بگوید که این شعر مثل یک تاول سوزاننده است یا مثل یک تاول می سوزاند . به نظر می رسد فعل انتخابی معنا را به شکل رسا منتقل نمی کند .
و مورد آخر اینکه شعر کبری موسوی به خصوص در عاشقانه ها طعم زنانه ای ندارد . برخی غزلهای موسوی می توانست توسط یک شاعر مرد سروده شود بدون هیچ تغییری . به عبارت بهتر معشوق غزلهای موسوی گاه حتی واجد ویزگی های زنانه است :
خدا چه نیشکری آفرید از دهنت
که شعر قند روان شد چکید از دهنت
یا :
تا با توام الهه ناز بنان چرا ؟
از تو شنیدنی ست ، دم دیگران چرا ؟
خلاصه اینکه شعر موسوی دنیای رنگارنگی دارد و این رنگارنگی و خیالمندی می تواند در سایه توجه بیشتر به زبان به قله های فراتری نیز برسد .

ترانه ماهی ها - کبری موسوی قهفرخی – انتشارات سوره مهر – چاپ اول 1386 - 64 صفحه – 1100 تومان
___________________________

- از دوست داشتن در تمام جهان : بعضی وقتها انتظارت از یک مجموعه خیلی زیاد است ؛ یک جورهایی منتظری «عالی » را رصد کنی ؛ آن وقت حتی یک مجموعه «خوب» هم حتی دچار سرخوردگی ات می کند !...«مجتبی صادقی» شاعری فوق العاده است . به شدت معتقدم فرم و خیالمندی در کار صادقی به هماهنگی دلپذیری رسیده اند . او هم بخشی از حافظه غزل جوان معاصر است با غزلهایی مثل : «زن ! می روم شکار دولول مرا بیار » ، «نحو کدام جمله ادا در می آورد» و به خصوص « چراغ ساعت شش روی ریلها روشن» . با این سابقه ذهنی کتاب را که ورق می زنی حیران می شوی که چرا برخی از آثار جدید و بسیار زیبای شاعر در کتاب نیست . آثاری که می توانست بر اعتبار و ارزش کتاب بیافزاید و دریچه هایی نو باشد . شاید اشکال در این است که کتاب مدتها پیش به انتشارات سپرده شده است . اما به هر حال فکر می کنی حق شاعری مجتبی صادقی در این کتاب ادا نشده است .
با این وجود از خیلی غزلها نمی شود گذشت . غزلهایی که نام بردم و این غزلها :
- سی و سه چشم مرا دید زد تماشا کرد
- این شعر هیچ وجه که از محو سرزده
- کشیده شد وسط کاغذ جهان خطی
- پیراهنی به حاشیه و دامنی به متن
- لباسهای تو روی طناب رقصیدند
و ...
مشخصه اصلی غزلهای صادقی چنان که گفتم تلفیق فرم غزل با مولفه های زبانی شعر سپید و حتی ،شاید بتوان گفت، شعرحجم است . این مولفه های زبانی و تغییر ماهیت واژگان در ساختار جمله و ارائه خوانشی متفاوت از آنها و تلفیق فضاهای گوناگون در دنیای شعر که نوعی آشفتگی ظاهری را ایجاد می کند ، به شدت نظام مند و معناگراست . به عبارت دیگر چنان نیست که شاعر تنها فضایی مالیخولیایی و زبان مدار را ارائه کند و معنا و اندیشه ای روشن را تعقیب نکند . به همین دلیل شعر صادقی فرصتی برای چالش با کلام است ، با این اطمینان که شاعر آدرس کوچه بن بست را نمی دهد !
اصولا نه تنها زبان که حتی تغییرات فرمی در کار صادقی دارای ارجاعات متنی خوبی هستند . برای مثال به نظر نگارنده بهترین نمونه های تغییر ردیف در غزل ، که اتفاقا اولین یا یکی از اولین نمونه ها در غزل معاصر هم بوده ، در غزل « چراغ ساعت شش...» اتفاق افتاده است و برجسته سازی مضمون با این تغییر فرمی به خوبی اتفاق می افتد :
....
سلام کرد و زن ایستگاه را نگریست
که بود در وسط برف جا به جا روشن
قدم به دیده ما می نهید خانم! نه ؟
چقدر تازه و خوبید ،چشم ما روشن

به آخر رویا می رسم و چشمانم
رسیده اند به پایان ماجرا خاموش
چرا دروغ بگویم ردیف را خانم !؟
نیامدید وزمین ماند بی صدا ،خاموش ...
و مثالی برای حرکتها و خلق موقعیت های زبانی در غزل :
نحو کدام جمله ادا در می آورد
یاد تو را به حوصله سر می آورد
یاد تو را به حوصله سر ! کدام نحو
دارد تو را به شیوه دیگر می آورد
از «زیر گریه می زنمت» تا که دورمت
هر روز شانه های مرا تر می آورد ...
بی شک شعر صادقی معمولا ، شعر زمزمه و غزل شور و حال نیست بلکه بیشتر شعر خواندن و اندیشه و چالش با فرم ومحتوا و واژه است و بنابراین مخاطب خود را گزین می کند .به عبارت بهتر مخاطب شعر صادقی باید لااقل جهان شعر امروز فارسی و حرکتهای نو در عرصه زبان را بشناسد .از سوی دیگر فکر می کنم هر گاه شاعر پلی میان دنیای شعری خود و دنیای مخاطب عام زده است ، حاصل کار زمزمه کردنی هم شده است مثل : « چراغ ساعت شش ...» . به گمان و سلیقه نگارنده ، امتداد این راه ، لااقل در کنار همان راه مورد پسند شاعر به درخشش و ماندگاری آثار او کمک بیشتری خواهد کرد.

از دوست داشتن در تمام جهان – مجتبی صادقی – انشتارات سوره مهر – چاپ اول 1386 – 64 صفحه – 950 تومان
_______________________________________________
پنجم اینکه : شعری برای خوانش امروز انتخاب کرده ام از حمیدرضا برقعی . برقعی شاعر جوان قمی و شاعری آیینی ست . مجموعه «طوفان واژه ها» در سال 1386 از او منتشر شده است و نام خود را از یکی از معروف ترین شعرهای او گرفته است که مربع ترکیب بندی عاشورایی ست و دوستان حتما خوانده اند . (لینک مربع ترکیب بند عاشورایی در وبلاگ خود شاعر )
اما شعری که امروز برگزیده ام مربع ترکیب بند دیگری ست که شاید برخی از دوستان نشنیده باشند . در کنگره میلاد آفتاب این اثر زیبا را شنیدم و لذت بردم و حالا شما را در این لذت شریک می کنم . اول شعر را بخوانید تا کمی با هم درباره آن صحبت کنیم :

دو رکعت نشسته
سید حمیدرضا برقعی

شنيده مي شود از آسمان صدايي كه...
كشيده شعر مرا باز هم به جايي كه ...
نبود هيچ كسي جز خدا،خدايي كه...
نوشت نام تورا ،نام اشنايي كه ـ

پس از نوشتن آن آسمان تبسم كرد
و از شنيدنش افلاك دست و پا گم كرد

نوشت فاطمه، شاعر زبانش الكن شد
نوشت فاطمه هفت آسمان مزين شد
نوشت فاطمه تكليف نور روشن شد
دليل خلق زمين و زمان معين شد

نوشت فاطمه یعنی خدا غزل گفته است
غزل - قصیده ی نابی که در ازل گفته است

نوشت فاطمه تعريف ديگري دارد
ز درك خاك مقام فراتري دارد
خوشا به حال پيمبر چه مادري دارد
درون خانه بهشت معطري دارد

پدر هميشه كنارت حضور گرمي داشت
براي وصف تو از عرش واژه بر مي داشت

چرا كه روي زمين واژه ی وزيني نيست
و شأن وصف تو اوصاف اينچنيني نيست
و جاي صحبت اين شاعر زميني نيست
و شعر گفتن ما غير شرمگيني نيست

خدا فراتر از اين واژه ها كشيده تو را
گمان كنم كه تو را، اصلا آفريده تو را

كه گرد چادر تو آسمان طواف كند
و زير سايه ی آن کعبه اعتکاف كند
ملك ببيند وآنگاه اعتراف كند
كه اين شكوه جهان را پر از عفاف كند

كتاب زندگي ات را مرور بايد كرد
مرور كوثر و تطهير و نور بايد كرد

در آن زمان كه دل از روزگار دلخور بود
و وصف مردمش الهاكم التكاثر بود
درون خانه ی تو نان فقر آجر بود
شبيه شعب ابي طالب از خدا پر بود

بهشت عالم بالا برايت آماده است
حصير خانه ی مولا به پايت افتاده است

به حكم عشق بنا شد در آسمان علي
علي از آن تو باشد... تو هم از آن علي
چه عاشقانه همه عمر مهربان علي!
به نان خشك علي ساختي، به نان علي

از آسمان نگاهت ستاره مي خواهم
اگر اجازه دهي با اشاره مي خواهم-

به ياد آن دل از شهر خسته بنويسم
كنار شعر دو ركعت نشسته بنويسم
شكسته آمده ام تا شكسته بنويسم
و پيش چشم تو با دست بسته بنويسم

به شعر از نفس افتاده جان تازه بده
و مادري كن و اينبار هم اجازه بده

به افتخار بگوييم از تبار توايم
هنوز هم كه هنوز است بي قرار توايم
اگر چه ما همه در حسرت مزار توايم
كنار حضرت معصومه در كنار توايم

فضاي سينه پر از عشق بي كرانهء توست
(كرم نما و فرود آ كه خانه خانهء توست)

****
تصدیق می کنید که شعر بسیار زیباست . شاهد بودم که هنگام خواندن این شعر در سالن برگزاری کنگره «میلاد آفتاب» اشک در چشم مخاطبین جمع شده بود . چرا ؟...آیا شعر یک اثر صرفا تحریک گر احساسات و تکیه کننده بر احساسات مذهبی ست و به اصطلاح «عام پسند» است ؟!
این بی ربط ترین و در عین حال غیرمنصفانه ترین و البته ساده ترین جواب ممکن است ! وقتی قصد فکر کردن نداشته باشی و ذهنت از هزار هزار کلیشه شبه روشنفکرانه پر باشد و در عین حال خیال کنی همه عوام کالانعام هستند و خودت آخر آنتلکتوئل همه چیز دان ، می توانی این جواب را به خودت و دیگران بدهی و خلاص ! ... و تازه اصلا یادت هم نمی آید که این روزها در محافل روشنفکری جهانی هم لائیسم و دین ستیزی از مد افتاده !
این شعر بی شک ظرایف شاعرانه کم ندارد . ظرایفی که مال مخاطب خاص است ؛ مخاطبی که هم ادبیات را خوب می شناسد و هم تاریخ را و هم متون مذهبی را تا اشارات را در یابد . همین مربع راببینیم :
در آن زمان كه دل از روزگار دلخور بود
و وصف مردمش الهاكم التكاثر بود
درون خانه ی تو نان فقر آجر بود
شبيه شعب ابي طالب از خدا پر بود
اشاره مصراع دوم ، بسیار محکم است : « کسانی که به زیادی فرزند و اموال خویش مشغولند» . و این درست زمانه مورد اشاره شاعر است و در عین حال به ظرافت و دورادور اشاره می کند به طعنه مشرکین بر حضرت رسول در باب بی فرزندی شان .
تصویر مصراع 3 جدا رشک برانگیز است : معنای مستقیم بیت این است که در خانه تو فقر کیا و بیایی ندارد ، او آنجا از سکه افتاده است ، اعتباری ندارد ، به عبارت بهتر کاری نمی تواند بکند . نکته ظریف اینجاست که همه این «بی اعتباری» ها و « از سکه افتادن »ها و «بی کیا و بیا شدن» ها صفت «فقر» است ! انگار که «فقر» پادشاهی ست که در خانه دختر رسول بی اعتبار شده است .
نکته دوم بازی دلنشین نان وآجر است که تداعی نان بیات و خشکیده را دارد و باز صفحه دیگری از تاریخ را ورق می زند .
نکته سوم تداعی همین آجر و نان است در کنار مصراع 4 که داستان «سنگ بستن به شکم از فرط گرسنگی » را در شعب ابی طالب فراخوانی می کند .
این فراخوانی های دور نه فقط از باب ایجاد معنا ، که بیشتر از لحاظ ایجاد هارمونی بین اجزا وکلمات شعر کاربرد می یابند و زنجیره تداعی ها باعث چفت شدن هر چه بیشتر شعر می شود .
نکته بعد در باب کلیت شعر فرم اثر است . مربع ترکیب بند بسیار موسیقایی ست . تعدد قوافی و سیلاب واژگان و تصاویر که معمولا سعی شده در هر مصراع اوجی را تجربه کند و نیز اینکه اغلب مصاریع یک جمله یا عبارت کامل هستند ، سبب می شود که ضربآهنگ شعر تند و حماسی باشد و این با توجه به مضمون اثر به ارتباط هر چه بیشتر با مخاطب می انجامد .
نکته بعدی پرهیز شاعر از تصاویر انتزاعی و ذهنی ست .اصولا شعر آیینی چنین فضایی را برنمی تابد . شعر آیینی باید با جان و روح شاعر و مخاطب همراه شود و تصاویرش نیز باید بال پرواز باشند نه سنگلاخ چالش اندیشه . چنان که زبان باید چنین باشد . و این همه به معنای سهل و ممتنع بودن شعر آیینی ست . و دشواری همین جاست که صداقت ات در کوچه پس کوچه های هنرورزی ات گم نشود .
از سوی دیگر شاعر در این شعر در حال گفتگو ست و این گفتگو از تعظیم وتکریم شروع می شود و به صمیمیتی دلپذیر می رسد و طرفه اینکه این صمیمیت حاصل جسارت نیست که حاصل «شکستن» است :
به ياد آن دل از شهر خسته بنويسم
كنار شعر دو ركعت نشسته بنويسم
شكسته آمده ام تا شكسته بنويسم
و پيش چشم تو با دست بسته بنويسم

به شعر از نفس افتاده جان تازه بده
و مادري كن و اينبار هم اجازه بده
همین محمل گفتگو سبب می شود که شاعر به نگاه ویژه و امروزی خود از موقعیت آیینی برسد . به عبارت دیگر شاعر به سراغ 14 قرن قبل نرفته است بلکه تجلی 14 قرن قبل را همین امروز دیده است . به همین خاطر زبان اش تازه شده و تصاویرش نیز :
و از شنيدنش افلاك دست و پا گم كرد
و
حصير خانه ی مولا به پايت افتاده است
و شاعر حتی به دیدی این چنین تازه از یک حقیقت بسیار شنیده می رسد :
خوشا به حال پيمبر ! چه مادري دارد
نمی گوید : خوش به حال تو که مادر پیامبری ؛ که این افتخار را داری . می گوید خوش به حال پیامبر که مادری چون تو دارد . و این تجلیل زیبا در کنار یتیم بودن پیامبر دلنشینی افزون تری می یابد.
اصولا در نگاه به چنین اشعاری تحلیل کلمه به کلمه بی معناست و به مثله کردن شعر می انجامد و قصد این مقال نیز این نیست . هدف تنها درنگ بر چرایی زیبایی و محبوبیت یک اثر است . چیزی که معمولا در میان اظهارفضلها وانتقادهای متفرعنانه روشنفکرانه و یا حتی تشویقهای مبتنی بر شور مذهبی از یاد می رود .

*******************
افطارهاتان سرشار از عطر بوسه و لبخند .
سیامک


لوگو


بانوی نازنين من



موسيقی


صدای زمينه وبلاگ مربوط به اين مطلب است .... لطفا كليك كنيد

آدرس پست الکترونیک من

sbahramparvar@yahoo.com

کتاب من

عطر تند نارنج



آرشيو

June 2009
May 2009
April 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002

آرشيو موضوعی

توضيح واضحات

نقل مطلب از اين وبلاگ با ذكر منبع يا ارائه لينك بلامانع است. هر گونه استفاده انتشاراتی يا موسيقيايی از اشعار منوط به كسب اجازه از نويسنده می‌باشد. لينك‌های اين صفحه به معنای تاييد كليه مطالب طرح شده در آنها نيست.

لينک‌ها

7sang Persian E-zine

آدمك - مرتضي قاسمي
آركاداش - غلامرضا خسروشاهي
اتاق203 - امير مرزبان
اتاق عمل- جليل آهنگر نژاد
ادیپوس-کاوه بهبهانی
اسپريچو - سيد علي مير افضلي
اشعار نازبانو- نازبانو
الفباي باران - وحيد اميري
اندوه
اندوه مهربان - مريم رزاقي
اينجا مركز جهان است - سعيد اميري
باران اسيدي - فرامرز حجازي
برو دارمت - امير قافله
به تو تكيه مي زنم - نيما عابد
بي سرزمين تر از باد - حسن عليشيري
پشت ديوارها - راضيه ايماني
تشنه تر از سراب - زينب چوقادي
ترانه بانو
ترنم مردي از كوير - مسلم فدايي
چريك - هادي مهري خوانساري
چوپان - حسن قريبي
چهار فصل ناتمام - محسن اشتياقي
چه وير - مجموعه شعر ايلام
خانه عروسك
خون ...خامه - هاني
دختر فاطي خانوم - فاطمه فروغيان
دوزخ - روح الله ساريجلو
رابعه - محبوبه ابراهيمي
رقص در سلول انفرادی - یغما گلرویی
ريوار - ژيلا رضايتي
زخم نوشته ها - مهرداد امين هراتي
ساده دل - رامين خرسندي
ساحل بي دريا - كودك
سارا شعر - محمدخسین بهرامیان
ستاره صبح - زهره
سنگچين - سعيد بيابانكي
سوشيانت - پوريا سوري
شعر روز - ضيا قاسمي
صداي سخن عشق - حسين شكربيگي
طلوع نسل سبز -
عقده هاي تا هميشه بسته در گلو - غزل كريمي
غزل امروز - ابراهيم اسماعيلي و دوستان
غزل امروز افغانستان-آتش
غزلسرا- محمد صالح دروند
غزل معاصر - فرهاد صفريان
فاصله ها
فرخار - سيد رضا محمدي
فرزند آتش - تيرداد
فرشته ها هم عاشق مي شوند - زهرا باقري شاد
فرهنگستان
قاصدك سوخته - احسان پرسا
کبوتر و یاس - سیما
كتيبه زخم - مرتضي پاريزي
کرگدن - محسن باقرلو
گلاره و نارنج طلا - گلاره
ماه مانا-آرش ثابتي
مژگان بانو
مسيح
مفهوم سبز خشكساليها - رضا كرمي
منار آشنایی- محمود رضا نوربخش
نگاه كن چگونه مي نويسمت - مريم افضلي
نگاه - زینت نور
نوا
نبروانا - فاطمه حق ورديان
واران - جليل صفربيگي
هبوط - سهيل فرامرزي
هذيون- رضا
هزار اسم قلم خورده - مهدي فرجي
يك جرعه غزل - نغمه مستشارنظامي
يمگان - سيد ضيا قاسمي

بلاگ رولینگ


Powered by
Movable Type 2.63